<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>some14myself</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/atom.xml" />
   <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="some14myself" />
    <updated>2010-03-11T16:49:21Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>somebody who gives something !</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/03/08/somebody_who_gives_something.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=848" title="somebody who gives something !" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.848</id>
    
    <published>2010-03-08T18:42:53Z</published>
    <updated>2010-03-11T16:49:21Z</updated>
    
    <summary>و در روزگار هر کسی در هر جایی که باشد ، فردی است که چه دور و چه نزدیک ، معنا می بخشد به ثانیه ها و دقایق و ساعاتی که می گذرد ... معنا می دهد با هر چی...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>و در روزگار هر کسی در هر جایی که باشد ، فردی است که چه دور و چه نزدیک ، معنا می بخشد به ثانیه ها و دقایق و ساعاتی که می گذرد ... معنا می دهد با هر چی که فکرش را کنی ... با وجودش پر می کند تمام جاهای خالی را ... اصلآ بگو مانند آب زلال روان می شود در زندگی ت و پاک می کند تمام کمبودها و پر می کند تمام کاستی ها را ... او باید در روزگار هر کسی وجود داشته باشد ، تا کمتر سنگینی کند بار سختی ها و مشکلات ، بار ناملایمت ها ! ... این طور می شود که زندگی برای زندگی کردن چیزی بیشتر از زندگی است برای گذراندن ... به همین سادگی ، می شود زندگی را رنگی کرد و رنگ زد ، عینه یک رنگین کمان بعد از باران بهاری ... شایدم باران اواخر اسفند ! ... برای اولین بار در زندگی بدون اینکه نگران آینده ای باشم که نیامده ، زندگی می کنم و روزها را رنگی شب می کنم و شب ها را رنگی تر صبح ... نمی خوام به آخرش فکر کنم که آخرش را برای فکر کردن خالی گذاشته  اند ... </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Return Back !!!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/02/27/return_back.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=847" title="Return Back !!!" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.847</id>
    
    <published>2010-02-27T14:45:33Z</published>
    <updated>2010-02-27T14:54:21Z</updated>
    
    <summary>رسمآ با خوردن یه هات داگ اصل اورجینال توی ماشین و یه رگبار ریز که ماشین تازه کارواش رفته رو به روز اولش برگردوند ، من هم برگشتم به روزهای عادی ... روزهای خیلی عادی !! ... عادی در حد...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="عصرانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>رسمآ با خوردن یه هات داگ اصل اورجینال توی ماشین و یه رگبار ریز که ماشین تازه کارواش رفته رو به روز اولش برگردوند ، من هم برگشتم به روزهای عادی ... روزهای خیلی عادی !! ... عادی در حد 3 و نیم سال پیش ... زمانی که روی پایان نامه لیسانس کار می کردم ... الانم رسیدم توی همون مایه ها ، فقط شده تز ارشد ! و الا داستان همون داستانه ! ... بعد مدت ها لم دادیم و موزیکی گوش می کنیم و می نویسم و surfing می کنیم ... نه فعلآ برنامه ای داریم و نه هدفی ... حالا اگه کسی ازم بپرسه "چه خبر!؟" ، اگر بگم "خبری نی ، امن و امان !" ... واقعآ خبری نیست و همه چیز امن و امانه ... دلم می خواد بعد از یه سال و نیم بی کاری و مسائل مالی رو آویزون خونه کردن باز برم سر کار ، اما واقعآ نمی دونم سوال "بعد که چی!؟" رو چطوری جواب بدم ؟ ... با یه پاسخ دلخوش کنی ، یا یه جواب نخودسیاهی ... بالاخره سه ماه هم برای خودش ســـــــــــــــــــــه ماهه ! ... در این مورد هنوز با شرایط ام کنار نیومدم و داستان همون اره است که در (بیب)مان گیر نموده است و عرصه را بر ما تنگ داشته است ... فردا نه ، فرداش روونه اصفهان می شم ... تا ببینم چه به صلاح مملکتمان است ... </p>

<p>پ . ن : الکی الکی این فرانسه خوندن رفت توی پاچم ! ... موندم از کجاش شروع کنم .. اما بازم در حدی نشده که بخوام شروعش کنم ! ...<br />
پ . ن : می بینی !!! ... یه سری سوغات می آری ! ... همه لباس های تیشان فیشان ، همه ، همه مدل غر می زنن به جونم ، که ما بابامون اینطوری لباس می پوشید ، مامانمون اینطوری لباس می پوشید !؟!؟ ... حالا که برگشتم و لباس های عادی اوردم ، " حسین رفته یه عالمه لباس پیرزنی اورده !" مامان به خاله راپورت می ده ... من که آخر نفهمیدم چطوری باید رقصید ! </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Gambling !!!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/02/24/gambling.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=846" title="Gambling !!!" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.846</id>
    
    <published>2010-02-24T07:36:30Z</published>
    <updated>2010-02-25T14:55:32Z</updated>
    
    <summary>چند روز پیش : هدفونم رو ایران جا گذاشتم ... تجربه استانبول واقعآ می گفت که باید حتمآ یه هدست بخرم و بذارم توی گوشم که شنیدن اون همه زبون یه جا با هم آدم رو دیوانه می کنه ......</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>چند روز پیش : <br />
هدفونم رو ایران جا گذاشتم ... تجربه استانبول واقعآ می گفت که باید حتمآ یه هدست بخرم و بذارم توی گوشم که شنیدن اون همه زبون یه جا با هم آدم رو دیوانه می کنه ... یکی چینی حرف می زنه ، یکی هندی ، یکی فرانسوی ، چند نفری هم انگلیسی حرف می زنن ولی با لهجه ای که صد رحمت به انگولایی ! ... خلاصه اینکه اون ور مرز مهم نیست که چی گوش می کنی ، مهم اینه که یه چیزی توی گوشت باشه که حداقل یه ریتمی و یه موزیکی داشته باشه ... حتی اگه همون انگولایی باشه ! ... خلاصه این شد که یه هدست خریدم با عکس کله اسکلت ... یعنی خوده Rock ه هاااا ... دیگه ساعت 11 شب وقت گشتن برای هدست های درست و حسابی نبود ... الانم که دارم ازش استفاده می کنم می بینم زیادم بد نیست ... با حاله !</p>

<p>امروز :<br />
توی این هوا یه فولدر Hayede bests جواب می ده و لاغیر !!! ... <br />
به این نتیجه تلخ و شیرین رسیدم که زندگیم شده تمامآ یه قمار ... نه اینکه هر چی داشتم و نداشتم رو گذاشته ام وسط ... ولی خیلی چیزا وسط ه ... اوایل که همیشه به بردن فکر می کردم اما الان که دیگه تقریبآ آخرای بازی شده دارم از خود بازی لذت می برم ... هنوز آخرین بازی کن آخرین ورق رو برنگردونده که ببینم چی بردم و چی باختم ... اما دارم با خود بازی حال می کنم ... خوشحالم که بازیم داده زندگی ... حداقل نترسیدم و نشستم دور میز قمار ... </p>

<p>چند روز دیگه :<br />
تمام جاها رو هم اگه آدم سفر کنه ، هیچ سفری اندازه رفتن به اصفهان برام لذت بخش نیست ... آخه برای خوشی ها دلیل دارم نه یکی و نه دوتا ، هزارتا ! ... نیومده می خوام برم ... </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Heading to ............ . </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/02/16/heading_to.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=845" title="Heading to ............ . " />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.845</id>
    
    <published>2010-02-15T20:30:00Z</published>
    <updated>2010-02-15T20:51:08Z</updated>
    
    <summary>ویزا درست شد ...بدین وسیله از دوستانی که با تمام غریبه بودنشان طی تماس های متعدد جویای حال من و احوال ویزا و باقی مخلفات سفر می شدند صمیمانه تشکر و قدردانی می گردد ... چند ساعت دیگه بال می...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="عصرانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>ویزا درست شد ...بدین وسیله از دوستانی که با تمام غریبه بودنشان طی تماس های متعدد جویای حال من و احوال ویزا و باقی مخلفات سفر می شدند صمیمانه  تشکر و قدردانی می گردد ... چند ساعت دیگه بال می زنیم !</p>

<p>پ . ن : وقتی از فرودگاه آتاتورک بلند شدیم ... منظره دریای آبی مدیترانه و حرکت کشتی ها و سقف های قرمز یک دست شیروونی و مناطق سرسبز اطراف استانبول ، همشون من رو به این فکر انداخته بودن که " از این بالا با این همه قشنگی اگه آدم بیافته پایین ، حقه بمیره ! " ... <br />
 </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کم کم نگران می شویم !!!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/02/13/post_560.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=844" title="کم کم نگران می شویم !!!" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.844</id>
    
    <published>2010-02-13T10:22:46Z</published>
    <updated>2010-02-13T10:33:36Z</updated>
    
    <summary>بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله ... کمی مانده به اینکه تنها دو روز وقت داشته باشیم برای رفتن و همچنان ویزای بنده معلوم نیست به کدام گلزاری برای چیدن گل سفر نموده ... کم کم نگران می شویم ولی خود را به آرامش دعوت...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="غرغرانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله ... کمی مانده به اینکه تنها دو روز وقت داشته باشیم برای رفتن و همچنان ویزای بنده معلوم نیست به کدام گلزاری برای چیدن گل سفر نموده ... کم کم نگران می شویم ولی خود را به آرامش دعوت می کنیم ... ما از همان اول عادت داشتیم که مویی همه چیز را صاف و ریس کنیم ... یعنی از همان اوله اول که به دنیا آمدیم ... از آن هنگام که بند نافمان مویی در رفت و دور گردنمان گره نخورد تا الان که باید بین رسیدن و نرسیدن به هواپیما ، باز هم مویی لایی بکشیم ... </p>

<p>پ . ن : عجالتآ ، گوشی دستتان باشد که اگر شرخر خواستیم ، دوستان به کمک بیایند ... نه برای گرفتن پول ... برای گرفتن حال یک عدد دختر سانتیمانتال و یک عدد رئیس ...<br />
پ . ن : شاید اجیر کردن شرخر در راستای خون ما نباشد ... دیگر که می توانیم یک عدد موتوری تیزرو کرایه کنیم و شیشه ای با اندازه 5 متر در 2 متر پایین بیاوریم و در برویم ... <br />
پ . ن : حالمان کمی دارد نگران می شود .. البت کمی !!!! </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Dangling !</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/02/10/dangling.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=843" title="Dangling !" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.843</id>
    
    <published>2010-02-10T15:34:28Z</published>
    <updated>2010-02-10T15:50:39Z</updated>
    
    <summary>فرموده شدیم که &quot; ویزای شما آماده نمی باشد! &quot; ... عرض کردیم &quot; کی مهیا می گردد ؟!؟! یک ساعت قبل از پرواز آیا ، یا 55 دقیقه قبل از آن ؟!؟! &quot; ... با حالتی عشوه ای گفته...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="عصرانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>فرموده شدیم که " ویزای شما آماده نمی باشد! " ... عرض کردیم " کی مهیا می گردد ؟!؟! یک ساعت قبل از پرواز آیا ،  یا 55 دقیقه قبل از آن ؟!؟! " ... با حالتی عشوه ای گفته شدیم " حالا چه تعجیلی است عزیزم ؟ یوم پروازت کی می باشد ؟ " ... " نمی دانم ! " با لنگ در هوایی جواب پس دادیم ... " این چه حالتی ست ؟! نه به آن نگرانی و تشویش ویزا ، نه به این ندانستن یوم و زمان طیر کردن !! " ... نگاهی تحویل دادیم و جلوس کردیم بر صندلی و ساعتی با آن صندلی چرخ خوردیم و با دسته اش خودمون را بالا و پایین کردیم و در و دیوار را دید زدیم و در آخر فهمیدیم که چه جالب ، بلیط مان نیز کمی آن ورتر از ویزایمان روی هواست ، معلق خوران و آویزان ... مسئول محترمه برای آرام کردن اینجانب به تمامی نازک کاری های صوتی متوسل شده بود که تحویل دادیم  : " بعدآ تماس می گیرم " ... " عزیزم ، با پیک برایتان ........ " داشت یک همچین چیزی بلغور می کرد که دیگر جلویش نبودم .... </p>

<p>پ . ن : قهر و ورچیدن لب و لوچه که برای جنس ضعیف می باشد ... من حوصله پیچیدن صدای زیرش را نداشتم دیگر ! ....<br />
پ . ن : کارهایمان بیشتر از چیزی که نگرانمان کند در هم است ... پس بیشتر نگرانی از چه روی ؟!؟!؟</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Donkey within Donkey !!!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/02/06/donkey_within_donkey.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=842" title="Donkey within Donkey !!!" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.842</id>
    
    <published>2010-02-06T04:59:45Z</published>
    <updated>2010-02-06T05:25:43Z</updated>
    
    <summary>هوای بهار در زمستان و یخمال در آفتاب بسیار سورپرایزکننده ای است ... گمونم از اثرات این همه شعار با مضموم &quot;زمستونم بهاره&quot; و یا &quot;در بهار آزادی لاب لاب لاب&quot; هستش و کاریش هم نمی شه کرد ... دیروز...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="شبانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>هوای بهار در زمستان و یخمال در آفتاب بسیار سورپرایزکننده ای است ... گمونم از اثرات این همه شعار با مضموم "زمستونم بهاره" و یا "در بهار آزادی لاب لاب لاب"  هستش و کاریش هم نمی شه کرد ... دیروز از ساعت 8 صبح تا 8 شب چهار باری اومدم زیر آسمون خدا ... بار اول آفتابی ، بار دوم بارونی ، بار سوم برفی-آفتابی-ابری-بادی و بار آخر هم بادی خالص بود ... با این وضعیت سیاسی مملکت و اقتصادی مردمش و روزگار بهم پیچیده ما ، خب ، غیر از این بود واقعـــــــــــــــــــــــآ جای تجب داشت ... اندر خرتوخری حاضر ، آسمونی با سر و سامون جای زکـــــــی می داشت، واقعــــــــــــــن ها ! ... </p>

<p><br />
پ . ن : به آسمون هم نمی شه اعتماد کرد .... والـــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>wat do u say for &apos;SOZHE&apos; ?!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/02/04/wat_do_u_say_for_sozhe.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=841" title="wat do u say for 'SOZHE' ?!" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.841</id>
    
    <published>2010-02-04T07:52:06Z</published>
    <updated>2010-02-04T08:47:34Z</updated>
    
    <summary> یکی دو هفته ای شده که از سوژه ، خوشه و خوشه بندی می گذره ... یه ذره اوضاع عادی شده بود که جناب صدرالامور در رسانه ها اعلام فرمودند که : &quot; مردم ایران ، خوشه ها رو...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="پسرانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p> یکی دو هفته ای شده که از سوژه ، خوشه و خوشه بندی می گذره ... یه ذره اوضاع عادی شده بود که جناب صدرالامور در رسانه ها اعلام فرمودند که : " مردم ایران ، خوشه ها رو از ذهنشون بریزند ، دور ! " ... خدا رو شکر که این ملت و این مملکت بخاطر این همه تحریم هر چیزی رو کم و کسری بیاره ، این سوژه های خاطرباز کن همیشه به وفور یافت می شه و مسئولین هم حواسشون هست ، روزی نیاد که مردم برای خنده کردن و شاد شدن چیزی نداشته باشند ... خدا رو شکر ... حالا هی بشین ایمیل بزن و ایمیل چک کن که کدوم استاد و کدوم دانشگاه ، مستر دوم یا دکتری ، اروپا یا کانادا و امریکا ، کی ویزا و کی بلیط ... و هزار و یک در برای زدن و رفتن !</p>

<p>پ . ن : همه چیز امن و امان ست ... الا ، 1 و 2 و 3 ......13 و ..... 46 و 47 و  .......  برو برو برو ... 89 و ... آها ... داره می رسه آخرش .. 97 و 98 و اِ اِ اِ اِ اِ  ... داره می رسه به صد .... 99 و زکــــــــــــــــــــــــی و 100 و 101 و 102 و 103 و .... همین ! ... رسید آخرش بالاخره ... همه چیز امن و امان است الا 103 تا مورد ... اصلآ تو بگو الا همون 3 مورد اول ... مهم اینه که همه چیز امن و امان می باشد ! ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نوبره !!!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/02/01/post_559.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=840" title="نوبره !!!" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.840</id>
    
    <published>2010-02-01T10:40:50Z</published>
    <updated>2010-02-01T10:50:35Z</updated>
    
    <summary>وقتی روزگار آدم به جایی بکشه که مجبور می شی ، با یه پسر مثل یه دختر رفتار کنی نوبره ... ما داریم توی روزگار نوبری زندگی می کنیم ... با این آدم های نوبر آورده و نوبر شده ......</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="عالمانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>وقتی روزگار آدم به جایی بکشه که مجبور می شی ، با یه پسر مثل یه دختر رفتار کنی نوبره ... ما داریم توی روزگار نوبری زندگی می کنیم ... با این آدم های نوبر آورده و نوبر شده ... </p>

<p>پ . ن : پسر مذکور برای خودش خرس گنده ای شده است ... به همین نسبت نوبر بودن تشدید می شود !<br />
پ . ن : نیــــــــــــا تهران آقا جان .. یا اگر هم می آیی ، تهرانی بیا  !!!<br />
پ . ن : به این می گن ناسیونالیست بودن ! ... </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Intractable !!!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/01/31/intractable.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=839" title="Intractable !!!" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.839</id>
    
    <published>2010-01-31T09:34:39Z</published>
    <updated>2010-01-31T09:40:30Z</updated>
    
    <summary>منو رام کن !! ... اگه می تونی . امضاء : منه وحشی ! پ . ن : مخاطب : خودمم نمی دونم....</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="پسرانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>منو رام کن !! ... اگه می تونی .</p>

<p>امضاء : منه وحشی !</p>

<p></p>

<p></p>

<p><br />
پ . ن : مخاطب : خودمم نمی دونم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Delivered !</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/01/28/delivered.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=838" title="Delivered !" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.838</id>
    
    <published>2010-01-28T13:56:33Z</published>
    <updated>2010-01-28T14:20:03Z</updated>
    
    <summary>- عجب سیستمیه این سیستم پست DHL ... فرقی نمی کنه DHL یا TNT ... بین 30 تا 45 تومن بسته به مقصد بخاطر هر pack کمتر از نیم کیلو آدم رو تیغ می زنه ... اولش سیصدهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزار تومن پول...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="عصرانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>-<br />
عجب سیستمیه این سیستم پست DHL ... فرقی نمی کنه DHL یا TNT ... بین 30 تا 45 تومن بسته به مقصد بخاطر هر pack کمتر از نیم کیلو آدم رو تیغ می زنه ... اولش سیصدهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزار تومن پول جیرینگی دادن خیلی دردناکه ... اما وقتی که انلاین می شی و لحظه به لحظه می بینی بسته هات کدوم کشور و کدوم شهر و کدوم فرودگاه هستند تازه می فهمی بابا ایول ! .. نوش جونشون با این سیستم آنلاین و خیال راحت کنشون ! ... دیروز هر 4تاشون رسیدن به  دانشگاه های مربوطه و الان یا هنوز روی میز هستند یا توی سطل آشغال ... یه جورایی ته ته های دلم روشنه ! .. گرچه به نسیمی بیاد این سوسو رو خاموش می کنه اما بازم ما نیمه پر لیوان رو توی این دریای خالی می بینیم !! ... </p>

<p>-<br />
فانی : جدی جدی داری می ری ها !<br />
من : بذار حالا یه admission نصفه نیمه بیاد ، بعد چش بزن دختر ! ...<br />
مامان : یعنی وقتی برگردی شده 32 ساله ت !<br />
من : سالی چند حساب کردین !؟ <br />
بابا : نمی شه بگردی یکیو که اونم برنامه تو رو داره پیدا کنی و ببری !<br />
من : اره خب ! اینم می شه ! ... از همین اتاق شروع می کنم .. فانی برنامه ات چیه ؟!؟! <br />
-<br />
این حرف راست ترین حرف دنیاست که اگه یه معلول مادرزاد نتونه قهرمان ماراتن بشه ، مقصر خودشه نه چیزه دیگه ... حالا به خودم می گم ... اون خانمی که نابیناست و یه ساله داره می آد ، با 30 تا نوار کاست ساعت ها می شینه و فقط گوش می کنه به چیزهایی که باید یاد بگیره اراده داره یا من !! ... no offence ! ... اگر من و شما حس می کنیم نمی تونیم ایراد از خودمونه ! ... <br />
-<br />
این فکرها رو دارم برای خودم مرور می کنم که اگه سه ماه دیگه کمونه کرد و خورد توی پرمون ، نا داشته باشیم برای باز کردن بال و پر مبارک ... !!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Frankfurt !!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/01/25/frankfurt.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=837" title="Frankfurt !!" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.837</id>
    
    <published>2010-01-25T20:16:02Z</published>
    <updated>2010-01-28T14:18:56Z</updated>
    
    <summary>1. بچه هام الان رسیدن به فرانکفورت ... همشون با هم رفتن اونجا و دیگه از اونجاست که باید جدا بشن و هر کدوم یه طوری بره سمت جایی که معلوم می شه من این کاره هستم یا نه !...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="apply آنه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>1. بچه هام الان رسیدن به فرانکفورت ... همشون با هم رفتن اونجا و دیگه از اونجاست که باید جدا بشن و هر کدوم یه طوری بره سمت جایی که معلوم می شه من این کاره هستم یا نه ! ... <br />
2. خواستم یه سر کوتاه بزنم به Gmail و ببینم دیگه چه خبر !! ... که یکی از track های قدیمی شهرام ناظری رو که باهاش خاطره ها دارم پیدا کردم ... دانلود کردم و دارم برای دهمین بار گوش می کنم و net می چرخم و می نویسم و خلاصه حال می کنم ... حالی به مراتب باحال تر از هزار مرتبه ز.ن.ا.  ... به همین راحتی شب ما ساخته می شود ... مواد لازم : دو عدد بالش ، یک رادیاتور گرم ، یک لامپ کم مصرف کم نور ، یک اینترنت ، یک لپ تاپ ، یک آواز خاطره ساز سنتی  ! ... صدای تار و سنتور و دف و کمانچه ! ... دیوانه کننده ست پسر ! ...<br />
3. اما خاطره : بچگی ها ، که هنوز شکر خدا بچه بودیم و بچگی می کردیم و بچگانه رفتار می کردیم ... گاهی تابستونا می نداختیم می رفتیم باغ قاسم آباد ... اکیپی ها ! ... با سه تا ماشین ... اونم نه تویوتا و پژو و زانتیا و گلف (گل) ... با یه مزدا داغون و یه گالانت سی سال پیش و یه رنو 5 ... نه با لباسای مارک دار و موبایل و دک و پز ... با دمپایی و تی شرت های بهم رنگ داده !!! (البته والدینمون سعی خودشون رو می کردند که اینطوری نباشیم اما جواب نمی داده گویــــــــا !!) ... بزرگترها توی تاکستان ها و جالیزها و باغ ها شروع می کردند به چیدن انگور و خیار و گوجه فرنگی و بادمجون و کدو و سیب و .... ما بچه ها هم می پریدیم توی حوض موتور آب باغ که فقط چون جریان داشت یخ نبسته بود و توی طویله و دنبال چوب کردن توی گلاب بروتون ما تحته الاغ بدبخت باغ بغلی و فرار کردن از زنبورهای کندوهای عسل تاکستان ... بعدشم که شب می شد و ساعت 11 زیر اون همه ستاره و کهکشان راه شیری ای که هنوزم قیافه ش توی ذهنم پر رنگه بر می گشتیم خونه ... می نشستیم کنار سبد خیار و گوجه و سیب ، با یه نمکدون تا خود اصفهان خودمون رو به سردی می نداختیم ... بابا بزرگ هم چیزی نگفت و ما هی می خوردیم ... خاطره دردناکیه برای خودش ... یهو دلم هوای اون حال و هوا رو کرد و این track شهرام ناظری رو که  اون زمانا بابابزرگ توی ماشینش می ذاشت و ... یه نوار کاست سونی آبی رنگ بود ... نه مثل الان mp3 و jet audio و ... زندگی گاهی وقت ها با این خاطرات دردناک می شه پسر ... ! ... فقط دلم می خواست برای ده ثانیه بر می گشتم اون زمان و یه گاز از اون گوجه فرنگی تازه چیده شده و شسته شده با آب یخ باغ و نمک پاش شده می زدم و بر می گشتم توی همین مصیبتی که الان نشستم ... خلاصه شب ما هم اینطوری ساخته می شه ... آخه ما مریضـــــــــــیم ! .. از همون اول بیمار بودیم ! ... </p>

<p><br />
پ . ن : بیش میازار مــــــــــــــــــــرا !!! ... </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>24 jan</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/01/24/24_jan.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=836" title="24 jan" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.836</id>
    
    <published>2010-01-24T15:50:12Z</published>
    <updated>2010-01-24T16:31:16Z</updated>
    
    <summary>امروز 4 تا از application ها رو فرستادم رفتن به سوی دیار غربت ... توی سایت DHL می رم و trackشون می کنم ... هنوز تهران هستند ... تا 1 feb برسن خوبه ... که می رسن ! ... امیدوارم...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="شبانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>امروز 4 تا از application ها رو فرستادم رفتن به سوی دیار غربت ... توی سایت DHL می رم و trackشون می کنم ... هنوز تهران هستند ... تا 1 feb برسن خوبه ... که می رسن ! ... امیدوارم یه راست نرن توی سطل آشغال ... چقدر از آدم هایی که دوست دارن از میز و منصبشون برای اعمال قدرت  استفاده کنند بیزارم ! ... بیزارم و بلدم چطوری دورشون بزنم ... با کمترین اعصاب خوردی و بهترین نتیجه ممکن ... سوال شده برام که این قبیل موجودات تاحالا خودشون کارشون به سازمان های دولتی و غیرشخصی گیر نکرده که اینقد برای یه پاکت 50 تومنی سنگ خون باباشون رو به سینه می زنن ؟! ... البته این مدل از آدم ها کاملآ مشخصه که وقتی که پشت میزشون می آن بیرون ، یکی از توسری خورترین شهروندان هستند ، از هر نظری !  ... یاد اون track از Pink Floyd افتادم .. اسمش یادم رفته ! ...  بگذریم ... آخرش اینکه دورش زدم و بدون دردسر به هر چیزی که می خواستم رسیدم ... یعنی یه جورایی همون 2 جمله حرف زدن باهاش هم زیادی و اضافه بود ... کاش می شد حس لحظه ای که زد به سرم و زدم دلم رو به دریا و زدم به سیم آخر و رفتم توی اتاق خالی رو یه جوری تعریف کنم ... مجبور بودم ، می فهمی !! مجبور بودم ! .... گفتم که ، بگذریم ! ... از ظهر تا الان هم دارم حس می گیرم ... می خوام حس بیگیرما ، اما نی می شد (به لهجه اصفونی بخون!) ... حیف دود رو گذاشتم کنار ، وگرنه الان به شدت می طلبید ! ... می ذارم به حساب اراده و این حرف ها که بلند نمی شم برم درکه ! ...</p>

<p>پ . ن : خوبم ولی هنوز از فشار وارده چند روز گذشته به شدت احتیاج به یه recovery اساسی دارم ... در حد CCU !<br />
پ . ن : این apply کردن عجب انسان سازه لامصب !!! ... اگه همه جا زدن توی حالمون ، بازم خدا رو شکر کن از خیلی نظرات به خودکفایی رسیدم و حتی می تونم بازارهای خارجی رو هم ساپورت کنم ...<br />
پ . ن :  من تا May یا زیر این فشار می میرم تا می زایم ... در هر دو صورت می می ام ! ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هر روز چیزتر از دیروز !!!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/01/21/post_558.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=835" title="هر روز چیزتر از دیروز !!!" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.835</id>
    
    <published>2010-01-21T12:21:10Z</published>
    <updated>2010-01-21T14:39:50Z</updated>
    
    <summary>برای اجرا کردن اوامر دانشگاه های منتخب بنده ، کارهایم هر روز چیزتر از دیروز می شود و انگار خیال هم ندارد که به سرپایینی و قسمت های شیرینش نزدیک شود ... من هم انگار با تمام تیک هایی که...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
            <category term="صادقانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>برای اجرا کردن اوامر دانشگاه های منتخب بنده ، کارهایم هر روز چیزتر از دیروز می شود و انگار خیال هم ندارد که به سرپایینی و قسمت های شیرینش نزدیک شود ... من هم انگار با تمام تیک هایی که کنار sticky note های دیوار اتاقم زده ام که یعنی ، مهر زده شد ، سفارش کارنامهء لاتین داده شد ، امضاء گرفته شد و چک کردن دیکته دروس درون کارنامه انجام شد و recomm پرینت شد و email زده شد و application form پر شد و credit card گرفته شد و الا آخر ، بازم برای دویدن صبحگاه تا شامگاه کار دارم ... حاضر می باشم که ده بار دیگه برای GMAT بروم مملکت غریب و برگردم و زودتر این خرکاری هایی که نفس خر را هم می گیرد ، تمام شود تا فاتحه ما را تمام نخوانده است ... باز هم دست بدعا هستیم که این همه دوندگی یه نتیجه ای بدهد در حد پایین ترین rank انتخاب شده ...  بدین سان ما را پیش زمین و زمانه رو سفید کند که اگر ایطو نشود ، خیلی ضایع می گردد ... اگر هم ضایع گردد ، باکی نیست و بازهم از سر خط شروع می کنم با یک عدد سنگ پای قزوین که فانی آورده است ... من در کل حالم خوب است ، یکشنبه کمی خوب تر می شود ... بیست و هفت بهمن قدری بیشتر  ... و ده روز بعدترش هم یک خیال راحت به حال بیشتر خوب تر شده ام اضافه می شود ... اواسط اسفند هم که ......... ! </p>

<p>فقط از اواخر اسفند تا اواسط اردیبهشت، قیافه من دیدن دارد !! .. هر که ببیند و نخندد ، خر است ... !! ... بلیط می فروشیم ، اینترنتی ! ... در حد جشنواره فجر که سهل است ... در حد اسکار و این ها ! ... </p>

<p>پ . ن : به این روش می گویند ، گفتن به مرگ و راضی شدن به تب ! .. فقط مرگ و تب من چه باشد که خوب باشد ، نمی دانم !</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>22 روز بعد !</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.some14myself.biz/2010/01/13/22.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.some14myself.biz/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=834" title="22 روز بعد !" />
    <id>tag:www.some14myself.biz,2010://1.834</id>
    
    <published>2010-01-12T23:05:14Z</published>
    <updated>2010-01-13T06:24:27Z</updated>
    
    <summary>دارم نم نمک و همچینی به ارزش زمان پی می برم ... امروز 22 دی بود و من از شب یلدا به این ور هر حسی نسبت به این روزهای گذشته می تونم داشته باشم الا اینکه 22 روز گذشته...</summary>
    <author>
        <name>حسین</name>
        <uri>www.some14myself.biz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.some14myself.biz/">
        <![CDATA[<p>دارم نم نمک و همچینی به ارزش زمان پی می برم ... امروز 22 دی بود و من از شب یلدا به این ور هر حسی نسبت به این روزهای گذشته می تونم داشته باشم الا اینکه 22 روز گذشته ... یعنی هر وقت که آدم می افته توی سرپایینی اینطوری دور برمی داره و تور می خوره ... <br />
تعداد شب هایی که 9 می رسم خونه و <br />
{<br />
هیچی نشده 11 می شه و<br />
بجای اینکه برم بخوابم لپ تاپ رو ورمی دارم می ذارم روی میز ناهارخوری و <br />
یه نگاه به تلویزیون و یه نگاه به LCD خودم و یه نگاه به LCD بابا و<br />
کارهارو انجام می دم و <br />
بار دومی که به ساعت نیگا می ندازم (بار اول همون 11بود!) ، <br />
ساعت رو می بینم که شده 2:30 و <br />
تا بیام جمع و جور کنم و مسواک و اینا ساعت شده 3 و <br />
باز هنوز نرفته زیر پتو ، می بینم صبح شده و <br />
ساعت 6:30 و تا 7 التماس می کنم که ساعت آروم تر بپره جلو و اما گوشش بدهکار نیست و <br />
}<br />
... داره لاکردار از شمارشم خارج می شن ... ! </p>

<p>پ . ن : خودمم نفهمیدم چی گفتم !!<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

