Frankfurt !!

1. بچه هام الان رسیدن به فرانکفورت ... همشون با هم رفتن اونجا و دیگه از اونجاست که باید جدا بشن و هر کدوم یه طوری بره سمت جایی که معلوم می شه من این کاره هستم یا نه ! ...
2. خواستم یه سر کوتاه بزنم به Gmail و ببینم دیگه چه خبر !! ... که یکی از track های قدیمی شهرام ناظری رو که باهاش خاطره ها دارم پیدا کردم ... دانلود کردم و دارم برای دهمین بار گوش می کنم و net می چرخم و می نویسم و خلاصه حال می کنم ... حالی به مراتب باحال تر از هزار مرتبه ز.ن.ا. ... به همین راحتی شب ما ساخته می شود ... مواد لازم : دو عدد بالش ، یک رادیاتور گرم ، یک لامپ کم مصرف کم نور ، یک اینترنت ، یک لپ تاپ ، یک آواز خاطره ساز سنتی ! ... صدای تار و سنتور و دف و کمانچه ! ... دیوانه کننده ست پسر ! ...
3. اما خاطره : بچگی ها ، که هنوز شکر خدا بچه بودیم و بچگی می کردیم و بچگانه رفتار می کردیم ... گاهی تابستونا می نداختیم می رفتیم باغ قاسم آباد ... اکیپی ها ! ... با سه تا ماشین ... اونم نه تویوتا و پژو و زانتیا و گلف (گل) ... با یه مزدا داغون و یه گالانت سی سال پیش و یه رنو 5 ... نه با لباسای مارک دار و موبایل و دک و پز ... با دمپایی و تی شرت های بهم رنگ داده !!! (البته والدینمون سعی خودشون رو می کردند که اینطوری نباشیم اما جواب نمی داده گویــــــــا !!) ... بزرگترها توی تاکستان ها و جالیزها و باغ ها شروع می کردند به چیدن انگور و خیار و گوجه فرنگی و بادمجون و کدو و سیب و .... ما بچه ها هم می پریدیم توی حوض موتور آب باغ که فقط چون جریان داشت یخ نبسته بود و توی طویله و دنبال چوب کردن توی گلاب بروتون ما تحته الاغ بدبخت باغ بغلی و فرار کردن از زنبورهای کندوهای عسل تاکستان ... بعدشم که شب می شد و ساعت 11 زیر اون همه ستاره و کهکشان راه شیری ای که هنوزم قیافه ش توی ذهنم پر رنگه بر می گشتیم خونه ... می نشستیم کنار سبد خیار و گوجه و سیب ، با یه نمکدون تا خود اصفهان خودمون رو به سردی می نداختیم ... بابا بزرگ هم چیزی نگفت و ما هی می خوردیم ... خاطره دردناکیه برای خودش ... یهو دلم هوای اون حال و هوا رو کرد و این track شهرام ناظری رو که اون زمانا بابابزرگ توی ماشینش می ذاشت و ... یه نوار کاست سونی آبی رنگ بود ... نه مثل الان mp3 و jet audio و ... زندگی گاهی وقت ها با این خاطرات دردناک می شه پسر ... ! ... فقط دلم می خواست برای ده ثانیه بر می گشتم اون زمان و یه گاز از اون گوجه فرنگی تازه چیده شده و شسته شده با آب یخ باغ و نمک پاش شده می زدم و بر می گشتم توی همین مصیبتی که الان نشستم ... خلاصه شب ما هم اینطوری ساخته می شه ... آخه ما مریضـــــــــــیم ! .. از همون اول بیمار بودیم ! ...


پ . ن : بیش میازار مــــــــــــــــــــرا !!! ...





























   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz