دارم نم نمک و همچینی به ارزش زمان پی می برم ... امروز 22 دی بود و من از شب یلدا به این ور هر حسی نسبت به این روزهای گذشته می تونم داشته باشم الا اینکه 22 روز گذشته ... یعنی هر وقت که آدم می افته توی سرپایینی اینطوری دور برمی داره و تور می خوره ...
تعداد شب هایی که 9 می رسم خونه و
{
هیچی نشده 11 می شه و
بجای اینکه برم بخوابم لپ تاپ رو ورمی دارم می ذارم روی میز ناهارخوری و
یه نگاه به تلویزیون و یه نگاه به LCD خودم و یه نگاه به LCD بابا و
کارهارو انجام می دم و
بار دومی که به ساعت نیگا می ندازم (بار اول همون 11بود!) ،
ساعت رو می بینم که شده 2:30 و
تا بیام جمع و جور کنم و مسواک و اینا ساعت شده 3 و
باز هنوز نرفته زیر پتو ، می بینم صبح شده و
ساعت 6:30 و تا 7 التماس می کنم که ساعت آروم تر بپره جلو و اما گوشش بدهکار نیست و
}
... داره لاکردار از شمارشم خارج می شن ... !
پ . ن : خودمم نفهمیدم چی گفتم !!