In Deep Regret !!

این روزها که می گذره من دارم به عمق حسرتی که یه نفر می تونه به حال خودش و گذشتش بخوره پی می برم ... تلخ تر از این نمی شه ! ... حسرتی که نمی تونم با چیزه دیگه درمانش کنم ... چشم دوختم به گذشته 8 ساله ام و وقتی به زور خودم رو به زمان حال برمی گردونم تازه می فهمم بازم چند دقیقه ای - 10 دقیقه ، 20 دقیقه ، اصلآ بگو ساعت ها - گذشته و من همچنان توی سال 88 لعنت شده نشستم ... ما رو باش خیال می کردیم که تا اینجا ، زندگیمون هیچ کم و کسری نداشته و هر چیزی که پیش اومده ، اگه بخوایم یه بار دیگه از اول بدنیا بیایم ، دوباره می خوایم که پیش بیاد ... من این روزها توی یه افسوس عمیقی زندگیم رو می گذرونم که امیدوارم که تا چند ماه آینده تبدیل به چیزه دیگه ای شده باشه .. مهم نیست چی پیش می آد و چطوری وضعیت عوض می شه ... فقط می خوام چیزی از این حس نمونه که آدم رو خفه نکنه ، مثله خوره می افته توی جون آدم و آدم رو از داخل می پسونه ! ... آدم رو از پا در می آره ... من فقط می خوام این وضعیت تغییر کنه و ثابت نمونه ... حالا می خواد بهتر بشه و باعث خوشحالیم بشه ... می خواد بدتر بشه که قدر عافیت بدونم ... من فقط می خوام چیزی پیش بیاد ، بهتر یا بدتر از این حسرتی که به جونم افتاده ... تا نشه که بهش فکر کنم ... بیشتر از این فکر کنم !

پ . ن : اگه مردی مثه من سرتو بالا بگیر و بگو یه حسرتی ، یه افسوسی ، یه تاسفی توی این زندگی چند ده ساله داری .... اگه بگی ندارم ، یه دروغگوی کثیفی !!!





























   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz