Intractable !!!

منو رام کن !! ... اگه می تونی .

امضاء : منه وحشی !


پ . ن : مخاطب : خودمم نمی دونم.

  |  حسین  |    |  ۱۱ بهمن ۸۸
Delivered !

-
عجب سیستمیه این سیستم پست DHL ... فرقی نمی کنه DHL یا TNT ... بین 30 تا 45 تومن بسته به مقصد بخاطر هر pack کمتر از نیم کیلو آدم رو تیغ می زنه ... اولش سیصدهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزار تومن پول جیرینگی دادن خیلی دردناکه ... اما وقتی که انلاین می شی و لحظه به لحظه می بینی بسته هات کدوم کشور و کدوم شهر و کدوم فرودگاه هستند تازه می فهمی بابا ایول ! .. نوش جونشون با این سیستم آنلاین و خیال راحت کنشون ! ... دیروز هر 4تاشون رسیدن به دانشگاه های مربوطه و الان یا هنوز روی میز هستند یا توی سطل آشغال ... یه جورایی ته ته های دلم روشنه ! .. گرچه به نسیمی بیاد این سوسو رو خاموش می کنه اما بازم ما نیمه پر لیوان رو توی این دریای خالی می بینیم !! ...

-
فانی : جدی جدی داری می ری ها !
من : بذار حالا یه admission نصفه نیمه بیاد ، بعد چش بزن دختر ! ...
مامان : یعنی وقتی برگردی شده 32 ساله ت !
من : سالی چند حساب کردین !؟
بابا : نمی شه بگردی یکیو که اونم برنامه تو رو داره پیدا کنی و ببری !
من : اره خب ! اینم می شه ! ... از همین اتاق شروع می کنم .. فانی برنامه ات چیه ؟!؟!
-
این حرف راست ترین حرف دنیاست که اگه یه معلول مادرزاد نتونه قهرمان ماراتن بشه ، مقصر خودشه نه چیزه دیگه ... حالا به خودم می گم ... اون خانمی که نابیناست و یه ساله داره می آد ، با 30 تا نوار کاست ساعت ها می شینه و فقط گوش می کنه به چیزهایی که باید یاد بگیره اراده داره یا من !! ... no offence ! ... اگر من و شما حس می کنیم نمی تونیم ایراد از خودمونه ! ...
-
این فکرها رو دارم برای خودم مرور می کنم که اگه سه ماه دیگه کمونه کرد و خورد توی پرمون ، نا داشته باشیم برای باز کردن بال و پر مبارک ... !!

  |  حسین  |    |  ۸ بهمن ۸۸
Frankfurt !!

1. بچه هام الان رسیدن به فرانکفورت ... همشون با هم رفتن اونجا و دیگه از اونجاست که باید جدا بشن و هر کدوم یه طوری بره سمت جایی که معلوم می شه من این کاره هستم یا نه ! ...
2. خواستم یه سر کوتاه بزنم به Gmail و ببینم دیگه چه خبر !! ... که یکی از track های قدیمی شهرام ناظری رو که باهاش خاطره ها دارم پیدا کردم ... دانلود کردم و دارم برای دهمین بار گوش می کنم و net می چرخم و می نویسم و خلاصه حال می کنم ... حالی به مراتب باحال تر از هزار مرتبه ز.ن.ا. ... به همین راحتی شب ما ساخته می شود ... مواد لازم : دو عدد بالش ، یک رادیاتور گرم ، یک لامپ کم مصرف کم نور ، یک اینترنت ، یک لپ تاپ ، یک آواز خاطره ساز سنتی ! ... صدای تار و سنتور و دف و کمانچه ! ... دیوانه کننده ست پسر ! ...
3. اما خاطره : بچگی ها ، که هنوز شکر خدا بچه بودیم و بچگی می کردیم و بچگانه رفتار می کردیم ... گاهی تابستونا می نداختیم می رفتیم باغ قاسم آباد ... اکیپی ها ! ... با سه تا ماشین ... اونم نه تویوتا و پژو و زانتیا و گلف (گل) ... با یه مزدا داغون و یه گالانت سی سال پیش و یه رنو 5 ... نه با لباسای مارک دار و موبایل و دک و پز ... با دمپایی و تی شرت های بهم رنگ داده !!! (البته والدینمون سعی خودشون رو می کردند که اینطوری نباشیم اما جواب نمی داده گویــــــــا !!) ... بزرگترها توی تاکستان ها و جالیزها و باغ ها شروع می کردند به چیدن انگور و خیار و گوجه فرنگی و بادمجون و کدو و سیب و .... ما بچه ها هم می پریدیم توی حوض موتور آب باغ که فقط چون جریان داشت یخ نبسته بود و توی طویله و دنبال چوب کردن توی گلاب بروتون ما تحته الاغ بدبخت باغ بغلی و فرار کردن از زنبورهای کندوهای عسل تاکستان ... بعدشم که شب می شد و ساعت 11 زیر اون همه ستاره و کهکشان راه شیری ای که هنوزم قیافه ش توی ذهنم پر رنگه بر می گشتیم خونه ... می نشستیم کنار سبد خیار و گوجه و سیب ، با یه نمکدون تا خود اصفهان خودمون رو به سردی می نداختیم ... بابا بزرگ هم چیزی نگفت و ما هی می خوردیم ... خاطره دردناکیه برای خودش ... یهو دلم هوای اون حال و هوا رو کرد و این track شهرام ناظری رو که اون زمانا بابابزرگ توی ماشینش می ذاشت و ... یه نوار کاست سونی آبی رنگ بود ... نه مثل الان mp3 و jet audio و ... زندگی گاهی وقت ها با این خاطرات دردناک می شه پسر ... ! ... فقط دلم می خواست برای ده ثانیه بر می گشتم اون زمان و یه گاز از اون گوجه فرنگی تازه چیده شده و شسته شده با آب یخ باغ و نمک پاش شده می زدم و بر می گشتم توی همین مصیبتی که الان نشستم ... خلاصه شب ما هم اینطوری ساخته می شه ... آخه ما مریضـــــــــــیم ! .. از همون اول بیمار بودیم ! ...


پ . ن : بیش میازار مــــــــــــــــــــرا !!! ...

  |  حسین  |    |  ۵ بهمن ۸۸
24 jan

امروز 4 تا از application ها رو فرستادم رفتن به سوی دیار غربت ... توی سایت DHL می رم و trackشون می کنم ... هنوز تهران هستند ... تا 1 feb برسن خوبه ... که می رسن ! ... امیدوارم یه راست نرن توی سطل آشغال ... چقدر از آدم هایی که دوست دارن از میز و منصبشون برای اعمال قدرت استفاده کنند بیزارم ! ... بیزارم و بلدم چطوری دورشون بزنم ... با کمترین اعصاب خوردی و بهترین نتیجه ممکن ... سوال شده برام که این قبیل موجودات تاحالا خودشون کارشون به سازمان های دولتی و غیرشخصی گیر نکرده که اینقد برای یه پاکت 50 تومنی سنگ خون باباشون رو به سینه می زنن ؟! ... البته این مدل از آدم ها کاملآ مشخصه که وقتی که پشت میزشون می آن بیرون ، یکی از توسری خورترین شهروندان هستند ، از هر نظری ! ... یاد اون track از Pink Floyd افتادم .. اسمش یادم رفته ! ... بگذریم ... آخرش اینکه دورش زدم و بدون دردسر به هر چیزی که می خواستم رسیدم ... یعنی یه جورایی همون 2 جمله حرف زدن باهاش هم زیادی و اضافه بود ... کاش می شد حس لحظه ای که زد به سرم و زدم دلم رو به دریا و زدم به سیم آخر و رفتم توی اتاق خالی رو یه جوری تعریف کنم ... مجبور بودم ، می فهمی !! مجبور بودم ! .... گفتم که ، بگذریم ! ... از ظهر تا الان هم دارم حس می گیرم ... می خوام حس بیگیرما ، اما نی می شد (به لهجه اصفونی بخون!) ... حیف دود رو گذاشتم کنار ، وگرنه الان به شدت می طلبید ! ... می ذارم به حساب اراده و این حرف ها که بلند نمی شم برم درکه ! ...

پ . ن : خوبم ولی هنوز از فشار وارده چند روز گذشته به شدت احتیاج به یه recovery اساسی دارم ... در حد CCU !
پ . ن : این apply کردن عجب انسان سازه لامصب !!! ... اگه همه جا زدن توی حالمون ، بازم خدا رو شکر کن از خیلی نظرات به خودکفایی رسیدم و حتی می تونم بازارهای خارجی رو هم ساپورت کنم ...
پ . ن : من تا May یا زیر این فشار می میرم تا می زایم ... در هر دو صورت می می ام ! ...

  |  حسین  |    |  ۴ بهمن ۸۸
هر روز چیزتر از دیروز !!!

برای اجرا کردن اوامر دانشگاه های منتخب بنده ، کارهایم هر روز چیزتر از دیروز می شود و انگار خیال هم ندارد که به سرپایینی و قسمت های شیرینش نزدیک شود ... من هم انگار با تمام تیک هایی که کنار sticky note های دیوار اتاقم زده ام که یعنی ، مهر زده شد ، سفارش کارنامهء لاتین داده شد ، امضاء گرفته شد و چک کردن دیکته دروس درون کارنامه انجام شد و recomm پرینت شد و email زده شد و application form پر شد و credit card گرفته شد و الا آخر ، بازم برای دویدن صبحگاه تا شامگاه کار دارم ... حاضر می باشم که ده بار دیگه برای GMAT بروم مملکت غریب و برگردم و زودتر این خرکاری هایی که نفس خر را هم می گیرد ، تمام شود تا فاتحه ما را تمام نخوانده است ... باز هم دست بدعا هستیم که این همه دوندگی یه نتیجه ای بدهد در حد پایین ترین rank انتخاب شده ... بدین سان ما را پیش زمین و زمانه رو سفید کند که اگر ایطو نشود ، خیلی ضایع می گردد ... اگر هم ضایع گردد ، باکی نیست و بازهم از سر خط شروع می کنم با یک عدد سنگ پای قزوین که فانی آورده است ... من در کل حالم خوب است ، یکشنبه کمی خوب تر می شود ... بیست و هفت بهمن قدری بیشتر ... و ده روز بعدترش هم یک خیال راحت به حال بیشتر خوب تر شده ام اضافه می شود ... اواسط اسفند هم که ......... !

فقط از اواخر اسفند تا اواسط اردیبهشت، قیافه من دیدن دارد !! .. هر که ببیند و نخندد ، خر است ... !! ... بلیط می فروشیم ، اینترنتی ! ... در حد جشنواره فجر که سهل است ... در حد اسکار و این ها ! ...

پ . ن : به این روش می گویند ، گفتن به مرگ و راضی شدن به تب ! .. فقط مرگ و تب من چه باشد که خوب باشد ، نمی دانم !

  |  حسین  |    |  ۱ بهمن ۸۸
22 روز بعد !

دارم نم نمک و همچینی به ارزش زمان پی می برم ... امروز 22 دی بود و من از شب یلدا به این ور هر حسی نسبت به این روزهای گذشته می تونم داشته باشم الا اینکه 22 روز گذشته ... یعنی هر وقت که آدم می افته توی سرپایینی اینطوری دور برمی داره و تور می خوره ...
تعداد شب هایی که 9 می رسم خونه و
{
هیچی نشده 11 می شه و
بجای اینکه برم بخوابم لپ تاپ رو ورمی دارم می ذارم روی میز ناهارخوری و
یه نگاه به تلویزیون و یه نگاه به LCD خودم و یه نگاه به LCD بابا و
کارهارو انجام می دم و
بار دومی که به ساعت نیگا می ندازم (بار اول همون 11بود!) ،
ساعت رو می بینم که شده 2:30 و
تا بیام جمع و جور کنم و مسواک و اینا ساعت شده 3 و
باز هنوز نرفته زیر پتو ، می بینم صبح شده و
ساعت 6:30 و تا 7 التماس می کنم که ساعت آروم تر بپره جلو و اما گوشش بدهکار نیست و
}
... داره لاکردار از شمارشم خارج می شن ... !

پ . ن : خودمم نفهمیدم چی گفتم !!

  |  حسین  |    |  ۲۳ دی ۸۸
In Deep Regret !!

این روزها که می گذره من دارم به عمق حسرتی که یه نفر می تونه به حال خودش و گذشتش بخوره پی می برم ... تلخ تر از این نمی شه ! ... حسرتی که نمی تونم با چیزه دیگه درمانش کنم ... چشم دوختم به گذشته 8 ساله ام و وقتی به زور خودم رو به زمان حال برمی گردونم تازه می فهمم بازم چند دقیقه ای - 10 دقیقه ، 20 دقیقه ، اصلآ بگو ساعت ها - گذشته و من همچنان توی سال 88 لعنت شده نشستم ... ما رو باش خیال می کردیم که تا اینجا ، زندگیمون هیچ کم و کسری نداشته و هر چیزی که پیش اومده ، اگه بخوایم یه بار دیگه از اول بدنیا بیایم ، دوباره می خوایم که پیش بیاد ... من این روزها توی یه افسوس عمیقی زندگیم رو می گذرونم که امیدوارم که تا چند ماه آینده تبدیل به چیزه دیگه ای شده باشه .. مهم نیست چی پیش می آد و چطوری وضعیت عوض می شه ... فقط می خوام چیزی از این حس نمونه که آدم رو خفه نکنه ، مثله خوره می افته توی جون آدم و آدم رو از داخل می پسونه ! ... آدم رو از پا در می آره ... من فقط می خوام این وضعیت تغییر کنه و ثابت نمونه ... حالا می خواد بهتر بشه و باعث خوشحالیم بشه ... می خواد بدتر بشه که قدر عافیت بدونم ... من فقط می خوام چیزی پیش بیاد ، بهتر یا بدتر از این حسرتی که به جونم افتاده ... تا نشه که بهش فکر کنم ... بیشتر از این فکر کنم !

پ . ن : اگه مردی مثه من سرتو بالا بگیر و بگو یه حسرتی ، یه افسوسی ، یه تاسفی توی این زندگی چند ده ساله داری .... اگه بگی ندارم ، یه دروغگوی کثیفی !!!

  |  حسین  |    |  ۱۷ دی ۸۸
M.Sc. Thesis approved !!!!

به نظر من (که البته نظرات محترمی هم همیشه داشتم!) یکی از تفاوت های بچه دار شدن با تز ارشد اینه که ، توی اولی، اول آدم زایمان رو انجام می ده بعد برای بچه ش اسم انتخاب می کنه ... ولی توی تز ارشد اول آدم برای بچه اش اسم انتخاب می کنه و بعدآ بچه اش رو زایمان می شه ! ... امروز به تاریخ 12 دی ماه 1388 اسم بچه ام انتخاب شد و به تصویب والدین خانه دومش هم رسید ... البته فعلآ اسمش رو نمی گم که می شه خوراک search engine ها و سیل عظیم دودرزنندگان محترم ...

امیدوارم دوران پا به ماهگی و وضع حمل و فارغ شدن خوبی رو پیش رو داشته باشم و بچه ام زیاد لگد نزنه که من مثل مامانش اعصاب معصاب ندارم می زنم همون تو ، توی سرش که " مثه بچه آدمیزاد بشین !! بابات آدمیزاد نبود ، مامانت آدمیزاد نبود !!! ده هه ! " ...

پ . ن : وقتی از یه طرف ، بهت یه ماه پیش بگن ، اگه تا دو ماهه دیگه تصویب نکنی آموزش اصلی اخراجت می کنه ، و از طرف دوم و سوم و چهارم و الی دهم ، توی وضعیت قمر در عقرب SOP و Recomm و Cover Letter و Scholarship Letter و Email بازی هات باشی و از یه طرف نگران که نکنه استادی که آرزوی برده شدن توسط مرده شور براش داری بشه استاد راهنمات، زیر فشار محاظ شده ای هستی که به محض شنیدن خبرهای خوب می فهمی بابا چقدر فشارش فشاره بوده !!! ... به مولـــــــــــــــــــــــــــا !!!!

  |  حسین  |    |  ۱۲ دی ۸۸








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz