روزگاری سیاه در پیش است !!!

  |  حسین  |    |  ۹ دی ۸۸
Merry Merry X-mas !

دم دمای شبای عید که می شه ... منظورم همین شبای عید خودمونه ... از حوالی بهمن مغازه ها قیمتاشون رو می برن بالا و شروع می کنند به تیغ زدن مردم ... تا می رسه به دو هفته آخر که دیگه اوج خرید و خرتوخری شب عید می رسه ... البته از همین اواسط اسفند که دیگه ادارات دولتی و دانشگاه ها و همه چیز روی هوا سیر می کنه و هیچ چیزی معلوم نیست روی چه حساب کتابی اداره می شه ... برای یه کار ساده اداری راحت باید تا خود 16 فروردین صبر کنی ... همون موقع هاس که دیر یا زود مغازه ها هم یه پلاکارد تخفیف و حراج می زنن بالا مغازشون و جنساشون رو یه نمور می کشن پایین و بیشتر توی پاچه مردم فرو می کنند ... حالا تا اینجا stop کنید ...

الانا دیگه شب های کریسمس ه ... تا همین قبل از هفته آخر به هر کی ایمیل بزنی یه reply اتوماتیک می آد و بعد از یه عذرخواهی ایمیل یکی دیگه رو می ده که تا خود سال تحویلشون که Santa Claus می آد فلانی با این ایمیل پاسخگوه و آخرش هم کریسمس رو تبریک گفته و تاریخ برگشتش رو هم زده ... بعد که نفری که معرفی کرده ایمیل می زنی ، مثل بچه آدم بهت جواب می ده و کارت راه می افته ... این از اداراتش ! ... اما وضعیت بیزینس ! ... توی یه سایت یه سری نمونه سوال داشت و ملت خودشون رو با testimonal هاشون خفه کرده بودند از بس که این سوالا خدا بودن ... فقط حیف که 120$ مایه ش بود ... امروز برام یه ایمیل اومد که شما از این page یه زمانی بازدید کرده بودین و چون حدس می زنیم که علاقمند باشین به این تست ها خواستیم بهتون این خبر رو بدیم که به مناسبت کریسمس ما دو روز ، تاریخ فلان و فلان ، از ساعت 00:01 تا 23:59 ، برای عموم free گذاشتیم ... امیدواریم که این هدیه را از ما قبول کنید ... merry xmas !

پ . ن : بابا ، اگه اونا دارن زندگی می کنند ، پس این کاری که ما داریم می کنیم چیه ؟؟!؟!؟!؟!؟ ... اگه ما داریم زندگی می کنیم ، پس اونا حتمآ توی توهم به سر می برند ! ...

  |  حسین  |    |  ۵ دی ۸۸

سلام بر تو ای وارث آدم !

  |  حسین  |    |  ۴ دی ۸۸
Whatever !!

خدایا ... هر طور که حال ته ، اصلآ ! ... ما که بیشتر از این نمی تونیم ... نه می تونیم و نه می دونیم باس چی کار کنیم ؟! ... اصش کاری مونده که نکرده باشیم ؟! ... واس این سوالا دیگه جوابی نمونده تا بهشون ربط بدیم ... حالا خودت هر طور دوست داری بازی کن ... فقط جونه مادرت حالمون رو نگیر که اصلآ امیدی برای حالگیری بیشتر نمونده ... در کل ما که از همون اولش می دونستیم باید آخرش بگیم یا بخت و یا اقبال ... حالا این شانسمون رو می دیم دستت که ببینیم چطوری می خوای بهمون برشگردونی ... فقط اینو می دونم که خواهشآ حالمون رو نگیر ، جونه هر کی دوست داری ! ...


پ . ن : باید دکی ، واسمون نیگا کردن اخبار شبانگاهی رو قدغن کنه ، بلکه بتونیم شبا راحت سرمون رو بذاریم روی بالش ... اخبار دیشب رو دیدی ؟ ... این تلفیسیون کارای ایران هم عجب بی فلان فلان هایی هستند ... یه طوری در و به تخت دوخته بودند که فکمون تا امروز صبح که خونه بودیم روی زمین داشت مالش می رفت ... به سلامتی دست اندرکاران رسانه غیرملی ایران ! ...
پ . ن : استفاده از اول شخص جمع توی خونمونه ! ... ما همیشه اینطوری بودیم !

  |  حسین  |    |  ۲ دی ۸۸
با پای راست

با پای راست از wc فرنگی خارج می شم یه آخوند رو می بینم که منتظره ... یعنی نشد من یه بار .. فقط یه بارا ! از فرنگی شاد بیام بیرون و یه آخوند پشت در کمین نکرده باشه ... داستان هم همیشه اینطوری ادامه پیدا می کنه که حین اینکه من دارم می رم سمت شستن دست و صورتم ، آخوند مذکور هم شادان خیز می گیره سمت دستشویی فرنگی ... بعد هم به محض دیدن شمایل دستشویی غیراسلامی یهو هنگ می کنه و pause می زنه و نم نم یه جوری تغییر مسیر می ده به یه وری ، همون حوالی ! ... بعد هم یه دوری می زنه و سر تا پای من رو ورنداز می کنه ... حالا با خودش چی چی داره می گه نمی دونم ... ولی من با خودم می گم : " حاج آقا ، از فرنگی استفاده کردم ! توی خودم که گلاب نزدم که اینطوری نیگانیگا می کنی .... استفاده از یه دستمال و یه کمی هم آب ، از بستن اون امامه جونه خودم راحتتره !! " ...

پ . ن : والا اگه منم اون همه پارچه مارچه به خودم می بستم و آویزون می کردم ، یه جوری اصلآ برنامه ریزی می کردم که از خونه که در می آم تا شب احتیاج به not only اسلامی but also فرنگی پیدا نکنم ! ...
پ . ن : گاز داد و من رو با " چیم عوض شده؟! " ول کرد رفت ... فهمید ول کرده ... از نیش ترمزش فهمیدم ! ... جلوتو نیگا کن نری توی باقالی ها ...

  |  حسین  |    |  ۱ دی ۸۸
This Time !

این دفعه برعکس دفعه های قبل و قبل تر ... از خدا هیچی نمی خوام ! ... یه جورایی حس می کنم خدا هم دیگه کاری از دستش برنمی آد ... ای بابا ! ... من حالم خوب نیست ، خب ... گناه که نکردم ! ... اینطوری ام ، کاریش هم نمی شه کنم ...

پ . ن : من احتیاج دارم یکی دو سه تا کشیده اساسی بخوابونه زیر گوشم ... که با خیال راحت بزنم زیر گریه ! ...
پ . ن : من مشکل دارم ! ... هر چقدر هم که خوب باشم اما مشکل دارم ... می فهمی !! مشکل !

  |  حسین  |    |  ۲۹ آذر ۸۸
Given Name !

یکی از من یه سوال داشت .. البته یک سوال نبود .. دو ساعت سوال داشت ... اسمش رو نمی دونستم ... همون گرم فک زدن بودم که دومی هم اومد ... همسر دومی یه زمانی ازم چندتا سوال در مورد سهام ارزشی و رشدی و موضوع پایان نامه ش داشت ... اما خب ، نه اسم خودش یادم می اومد نه اسم همسرش ... خب من اون دوتا رو نتونستم با هم معرفی کنم ... چون اسم هیچ کدوم رو نمی دونستم ... مهم این بود که اونا اسم من رو می دونستن ! ... توی این خر تو خری ... نفر سوم هم اضافه شد ... این نفر سوم من رو از دور با عبارت "به ، حسین جووووووووون" خطاب کرد و تمام این مدتی که با نیش شادان داشت و این دوتا نفر دیگه نزدیک می شد من توی این فکر بودم که این اسمش چی بود ؟!؟! ... اسم اون رو هم یادم نیومد .. پرید وسط جمع کاملآ صمیمی و دوستانمون ... سلام کرد و دو نفر دیگه هم سلام کردند و من هیچ کدوم رو بهم معرفی نکردم ... چون اسم هیچ کدوم رو نمی دونستم ... یه نیم ساعتی گذشت و توی این نیم ساعت اون سه نفر داشتند در مورد مسائل مشترکشون و راهنمایی ها و سوالاتی که من بهشون جواب داده بودم حرف می زدند و تعریف می کردند و من لبخندزنان به مخم فشار می اوردم که اسم یکی شون رو بتونم حدس بزنم ... اما هیچ فایده نداشت که نداشت !!!

پ . ن : بعد هم فردا پس فردا توی روزنامه می خونیم ، جوانی 30 ساله آلزایمر گرفت و مرد ! ... ابرو بالا می ندازیم و می گیم " عجـــــــــــــــــــــــب " ... ( جیم رو نوک زبونی تلفظ کنید لطفآ! )

  |  حسین  |    |  ۲۷ آذر ۸۸
Rain !!!!

آخر شب شده و خیابونا اون هیاهو رو ندارن ... بارون می آد ... بی هوا ، ضبط رو خاموش می کنم ، کمربند رو باز می کنم و چراغ های اصلی ماشین رو خاموش ... سرعتم کم می کنم و می کشم لاین یک ... صندلی رو دستکاری می کنم که یه ذره فروبرم توش ...

حالا به بارون گوش می کنم !
به بارون !

  |  حسین  |    |  ۲۶ آذر ۸۸
Well !!

خب ... می دونم یه زمانی می رسه که حسرت این روزها رو می خورم ... عین روشنی صبحی که الان باشه ، این موضوع برام واضح ه ... اما چه مدل حسرتی موهومه ! ... خب ... آدمیزاد همینه دیگه ... همیشه یه چیزی داره برای آه کشیدن ... چه پیشرفت کنه و چه پسرفت در هر صورت حسرت گذشته رو هم با خودش می کشه ... چه به جلو و چه به عقب ... فقط کسایی که کاری نمی کنند حسرتی هم نمی خورن .... خب ... یه ذره هم باید آدمیزاد bright side زندگی رو ببینه ... منم امروز صبح ام رو با این فکر خوب شروع می کنم که امروز صبح بعد از یه دوش و اصلاح و لباس پوشیدن ، برای صبحانه ، کره و عسل و شیر خوردم توی ماشین که نشتسم بخاری ماشین رو گرم گرم کرده بود و چون زود از خونه زدم بیرون ترافیکی نبود و الانم .... خب ... الانم ، خب ، برای شب کردن این روز نشستم اینجا ! ...

پ . ن : خب آدمیزاده دیگه ... باید یه راهی برای توجیه زمانی که می گذرونه داشته باشه ... یکی با پول دراوردن و یکی با توی خیابون فر خوردن و یکی هم با آینده ساختن !
پ . ن : خب !

  |  حسین  |    |  ۲۲ آذر ۸۸
از این جماعت مرده پرست !!

با اینکه اصلآ و ابدآ سابقه نداشته که صبح اول صبح اینقدر ذهنم از یه موضوع ریخته باشه بهم که مجبور باشم سریعآ آپ کنم تا یه نفسی بکشه ... و اما نمی ذارن که :


این روزها توی ماشین یادم می ره که یه موزیکی چیزی بذارم ... شده رسیدن به جایی که می خواستم و تازه می فهمم ضبط روشن نیست که بخوام خاموشش کنم ... امروز صبح یادم افتاد و زد به سرم که همیشه شعبون یه بارم رمضون ! ... زدیم روی رادیو ... اولین موجی رو که پیدا کرد فکر کنم رادیو پیام بود که سر ساعت 9:15 داشت یه خبرنگار که صدای آشنایی هم داشت مثل تمام گزارشات تکراری رادیو تلویزیون فسیل های تاریخ رو زنده می کرد :

خبرنگار راوی : بله ، امروز 16 آذر است و همه می دونیم به چه اسمی ولی روایت ها در مورد اتفاقی که افتاده ضد و نقیض است :

+ خبرنگار : چه سالی این اتفاق افتاده ؟
-- آدم های مختلف که از tune صدا معلومه range سنی 20 تا 30 رو دارن : 57 ... دو سال قبل از انقلاب ... 42 ... نه بابا ، 32 !
+ خبرنگار راوی : بله ، سال 32 این اتفاق افتاده !

+ خبرنگار : چی شده ؟
-- همون آدم ها : دانشجوها 3 واحد درس چمن نشینی داشتن و بهم دیگه متلک می نداختن ... دانشجوها کلاساشون رو تعطیل کردند و رفته بودن تظاهرات ... دانشجوها رتبه هاشون ریخته بود بهم و هاج و واج مونده بودند چه کنند ...
+ خبرنگار راوی : نه دانشجوها دستگیر و کتک زده نشده بودند ، بلکه به رگبــــــــــــــــــار بسته شدند .

+ خبرنگار : چرا ؟
-- همون آدم ها : برای اینکه رئیس دانشکده شون آدم بی کفایت و بی شعوری بود ... برای اینکه غذای سلفشون آشغال بود ... برای اینکه خوشی زده بود زیر دلشون ... برای اینکه استادشون نیومده بود ...
+ خبرنگار راوی : دانشجوها با دانشگاهشون مشکلی نداشتند ، بلکه قرار بود یه امریکایی به ایران بیاید !

و اما نتیجه گیری های اخلاقی و ض.د. اخلاقی :

اول ، اگر چیزمان نجس نبود و ماشین را به بو نمی کشاند ، می کشیدیم پایین و از آنتن بگیر تا دستگاه و بلندگو ها تمام و کمال همه را مورد عنایت قرار می دادیم ، آن هم وسط اتوبان !

دوم ، من نمی دانم این روزها خبرنگاران چاپلوس و متملق ما چه چیزی از آن مردک دربار رضاخان (که خدا رو شکر اسمش یادم رفته است!) کم دارند !

سوم ، در حماقت و کودنیت (از کودن می آد!) این قشر ، چیز (میکروفن!) به دست همین بس که ، آن کامران نجف زادهء از فیل اقتاده (از دماغش و نه از جای دیگرش!) در مراسم اعطای توپ طلایی اروپا از Messi که روی ابرها سیر می کند می پرسد :
what do you think about iran football ?
خوشم می آد که مردم آن سوی مرزها از اینکه بگویند : " هیچی! " ترسی ندارند . یعنی نه تنها iran football که بلکه Najaf Zade - Kamran - fell from elephant's ass را هم به حساب هم نمی آورند ... ( البته اگه می گفتم "به ........ هم حساب نمی کنند!" جمله بسی ملموس تر و سنگین تر و مفهومی تر می بود! ... اهالی ادب و هنر من را بپوزند)

چهارم ، ای خبرنگار راوی و ای خبرنگار میکروفن بدست ، با این گزارشاتتان که 16 آذر قشر جوان مملکتتان را به تمسخر می گیرید ... یک دلیل برای من بیاورید که :
چرا باید جوانی که 56 سال بعد از یک حادثه ، دغدغه هایی به مراتب جدی تر از سال 32 و کشته شدن 3 دانشجو و آمدن نیکسون به ایران دارد ، بداند که چه سال لعنت شده ای ، کدام ننه مرده مفلوکی ، دمه دیوار دانشکده فنی یا دمه در مستراح کارکنان زن دانشگاه ، بخاطر آمدن کدام (پسر یک ساحلی!) از کدام گورستانی ، مورد تجاوز قرار گرفتند یا تهاجم !

پنجم ، در پایان خدا را شکر می گوییم که ، امریکایی بهایی بودند که کودتاهای 29 مرداد را انجام دهد ، نیکسون هایی هستند که بخواهند به ملت ها زبان درازی کنند ، دانشجویانی که بهترین راه راحت شدن را پیدا کردند ، شریعتی هایی که سه آذر اهورایی آن ها را خطاب کنند ، و دولتی که هر سال کفن پوسیده مردگان را در بوق کند و خبرنگارانی که حال آدم را در یک صبح باران زده پاییزی اینگونه بهم بزنن !

  |  حسین  |    |  ۱۶ آذر ۸۸








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz