با اینکه اصلآ و ابدآ سابقه نداشته که صبح اول صبح اینقدر ذهنم از یه موضوع ریخته باشه بهم که مجبور باشم سریعآ آپ کنم تا یه نفسی بکشه ... و اما نمی ذارن که :
این روزها توی ماشین یادم می ره که یه موزیکی چیزی بذارم ... شده رسیدن به جایی که می خواستم و تازه می فهمم ضبط روشن نیست که بخوام خاموشش کنم ... امروز صبح یادم افتاد و زد به سرم که همیشه شعبون یه بارم رمضون ! ... زدیم روی رادیو ... اولین موجی رو که پیدا کرد فکر کنم رادیو پیام بود که سر ساعت 9:15 داشت یه خبرنگار که صدای آشنایی هم داشت مثل تمام گزارشات تکراری رادیو تلویزیون فسیل های تاریخ رو زنده می کرد :
خبرنگار راوی : بله ، امروز 16 آذر است و همه می دونیم به چه اسمی ولی روایت ها در مورد اتفاقی که افتاده ضد و نقیض است :
+ خبرنگار : چه سالی این اتفاق افتاده ؟
-- آدم های مختلف که از tune صدا معلومه range سنی 20 تا 30 رو دارن : 57 ... دو سال قبل از انقلاب ... 42 ... نه بابا ، 32 !
+ خبرنگار راوی : بله ، سال 32 این اتفاق افتاده !
+ خبرنگار : چی شده ؟
-- همون آدم ها : دانشجوها 3 واحد درس چمن نشینی داشتن و بهم دیگه متلک می نداختن ... دانشجوها کلاساشون رو تعطیل کردند و رفته بودن تظاهرات ... دانشجوها رتبه هاشون ریخته بود بهم و هاج و واج مونده بودند چه کنند ...
+ خبرنگار راوی : نه دانشجوها دستگیر و کتک زده نشده بودند ، بلکه به رگبــــــــــــــــــار بسته شدند .
+ خبرنگار : چرا ؟
-- همون آدم ها : برای اینکه رئیس دانشکده شون آدم بی کفایت و بی شعوری بود ... برای اینکه غذای سلفشون آشغال بود ... برای اینکه خوشی زده بود زیر دلشون ... برای اینکه استادشون نیومده بود ...
+ خبرنگار راوی : دانشجوها با دانشگاهشون مشکلی نداشتند ، بلکه قرار بود یه امریکایی به ایران بیاید !
و اما نتیجه گیری های اخلاقی و ض.د. اخلاقی :
اول ، اگر چیزمان نجس نبود و ماشین را به بو نمی کشاند ، می کشیدیم پایین و از آنتن بگیر تا دستگاه و بلندگو ها تمام و کمال همه را مورد عنایت قرار می دادیم ، آن هم وسط اتوبان !
دوم ، من نمی دانم این روزها خبرنگاران چاپلوس و متملق ما چه چیزی از آن مردک دربار رضاخان (که خدا رو شکر اسمش یادم رفته است!) کم دارند !
سوم ، در حماقت و کودنیت (از کودن می آد!) این قشر ، چیز (میکروفن!) به دست همین بس که ، آن کامران نجف زادهء از فیل اقتاده (از دماغش و نه از جای دیگرش!) در مراسم اعطای توپ طلایی اروپا از Messi که روی ابرها سیر می کند می پرسد :
what do you think about iran football ?
خوشم می آد که مردم آن سوی مرزها از اینکه بگویند : " هیچی! " ترسی ندارند . یعنی نه تنها iran football که بلکه Najaf Zade - Kamran - fell from elephant's ass را هم به حساب هم نمی آورند ... ( البته اگه می گفتم "به ........ هم حساب نمی کنند!" جمله بسی ملموس تر و سنگین تر و مفهومی تر می بود! ... اهالی ادب و هنر من را بپوزند)
چهارم ، ای خبرنگار راوی و ای خبرنگار میکروفن بدست ، با این گزارشاتتان که 16 آذر قشر جوان مملکتتان را به تمسخر می گیرید ... یک دلیل برای من بیاورید که :
چرا باید جوانی که 56 سال بعد از یک حادثه ، دغدغه هایی به مراتب جدی تر از سال 32 و کشته شدن 3 دانشجو و آمدن نیکسون به ایران دارد ، بداند که چه سال لعنت شده ای ، کدام ننه مرده مفلوکی ، دمه دیوار دانشکده فنی یا دمه در مستراح کارکنان زن دانشگاه ، بخاطر آمدن کدام (پسر یک ساحلی!) از کدام گورستانی ، مورد تجاوز قرار گرفتند یا تهاجم !
پنجم ، در پایان خدا را شکر می گوییم که ، امریکایی بهایی بودند که کودتاهای 29 مرداد را انجام دهد ، نیکسون هایی هستند که بخواهند به ملت ها زبان درازی کنند ، دانشجویانی که بهترین راه راحت شدن را پیدا کردند ، شریعتی هایی که سه آذر اهورایی آن ها را خطاب کنند ، و دولتی که هر سال کفن پوسیده مردگان را در بوق کند و خبرنگارانی که حال آدم را در یک صبح باران زده پاییزی اینگونه بهم بزنن !