Step 1- Program Selection

از دلایل (و شایدم بهانه های!) ادامه تحصیل خارج از کشور و نکات مثبت و منفی و مشکلات و ایناش که بگذریم ، می رسیم به شروع پروسه " اپلای" !! ... که با توجه به اینکه من از مهندسی به مدیریت مالی (فاینانس) (البته توی مستر!) تغییر رشته دادم ، و برای ادامه تحصیل رشته دومم رو می خوام پیش ببرم ، پس موضوع معطوف می شه به اپلای کردن برای Graduate Studies در Finance و کمی هم Economics ... یه ذره با هم فرق دارند ولی نه زیاد ... گاهی هم اگه ببینم بد نیست در مورد گرایش های دیگه Business مخصوصآ Marketing حرف می زنم ...

قبل از اینکه وارد ریز رشته Finance بشم ، باید بگم که به علت وجه تشابه بسیار زیاد Finance با Economics ... کسایی که Finance یا Economics خوندن برای انتخاب رشته جهت ادامه تحصیل یه طیف گسترده از رشته ها رو می تونن داشته باشن که ممکنه با توجه به علاقه و توانایی ها و تجربیاتشون بتونن توی هر کدوم نظر Admission committee رو جلب کنند و پذیرش بگیرن ... رشته هایی مثل Finance , Economics , Econometrics , Financial Econometrics , Financial Engineering و تمام زیرمجموعه های Economics که برای خودش دنیایه از Political Economics بگیر تا Development Economics و غیره ، برای Finance هم ممکنه به همین طیف گزینه ها مواجه بشین مثل Real EState و Investment و سایر زیرمجموعه ها که بعضی از دانشگاه ها بصورت specialization توی دوره شون روی این موارد focus بیشتری دارند. برای انتخاب مناسب تر پیشنهاد می کنم حتمآ قبل از اینکه برای رشته ای اپلای کنید برین و course description و لیست درس ها و اهداف دوره رو بخونین ... ممکنه از عنوان یه رشته خوشتون بیاد اما اصلآ علاقه ای به درس هاش نداشته باشید ، مثلآ یا خیلی تئوریک باشین یا خیلی کمی و Quantitative ...


در کل برای یک انتخاب یه رشته خوب و مناسب برای ادامه تحصیل باید :
1. علاقه
2. رشته تحصیلی قبلی (کارشناسی ، مستر !)
3. زمینه های مورد توجه Admission committee( مثلآ داشتن Background ریاضی برای رشته هایی مثل Economics , Finance !)
4. تجربیاتی که قبلآ داشتید
5. درس هایی که در طول program باهاش سر و کله می زنین
6. هدف بعدی ( اگه مستر می خواین بخونین ، در آینده دکتری چی می خواین بخونین! ) و (اگر دکتری می خواین بخونین بعدش می خواین برگردین ایران و یا اونجا استاد دانشگاه می خواین بشین!)
7. بازار حرفه ای کار رو دوست دارین یا محیط آکادمیک دانشگاه رو .
و هر چیزه دیگه که شما فکر می کنین برای انتخاب program و رشته ضروری هست و من نیوردم !


حالا این گزینه ها رو داشته باشید ، حق انتخاب اینکه دوره بصورت applied باشه یا محض رو هم بهش اضافه کنید تا قشنگ یک ماهی ازتون وقت بگیره که فقط ببینین چی می خواین بخونین و از چه درسایی خوشتون می آد و در آینده می خواین چی کاره بشین !! ... برعکس ایران که فاینانس فعلآ یک گرایش داره و اقتصاد بیشتر از سه چهارتا (عملآ دو تا!) گرایش نداره ، اونور آب در این زمینه هم جهان اول هستند !

پ . ن : توی بعضی از پست ها ، یه ذره بلاگ رو از این حالت private می خوام در بیارم و یه چیزی بنویسم که برعکس اراجیف کلی بلاگ ، به درد خلق الله هم بخوره !! ... شاید توی فرومی که moderatorش هستم هم لینک وبلاگ رو بدم که بجای کلی email و Yahoo msg و اینا ، اینجا رو بخونن و هم کار خودشون راحت تر راه بیافته ، هم من توی تکرارها یه چیزایی رو از قلم نندازم ! ... هر چند اگه بخوام صادقانه بگم ، باید عذرخواهی کنم که به خاطر فشار کارها خیلی از سوالات را مختصر و کوتاه جواب می دم یا اصلآ حوصله نمی کنم درست بخونم ... این روزها سهم عزیزانم از زندگی من کم شده ، این موضوعات که دیگه جای خودش رو داره !

پ . ن : در مورد CV ، SOP و Recomm ها و نتایج امتحانات ام وقتی می نویسم که یه Feedback ملموسی ازشون گرفته باشم و قابل استناد باشن ...

  |  حسین  |    |  ۸ آذر ۸۸
اذان

تازگی ها از صدای اذان خوشم اومده ... حالا حین انجام هر کاری که می خوام باشم ... توی ماشین می زنم رادیو که اذان رو بشنوم ... آدمه دیگه ! ... یه دفعه از یه چیزی به شدت خوشش می آد ... توی تالارهای ملی یه نمور صدای اذان رو پخش می کنند ... درخواست نامه نوشتند و گردوندن که امضاء جمع بشه برای اینکه این یه ذره اذان ملایم رو هم پخش نکنند که حواس مبارکشان پرت نشه ... که من امضاء نکردم به چند دلیل ، صداش اصلآ در حدی نیست که کسی اذیت بشه ، دوم مدت کل پخشش به 3 دقیقه هم نمی کشه ، چهارم همون کسایی که نگران distract شدن تمرکزشون بودن ، روزی هزاربار با خندیدن و حرف زدن و تندتند راه رفتن حواس بقیه رو چیز می کنند !!! ... جدا از تیپ و قیافه خیلی های دیگه هم مخالفت نداشتند که هیچ خوششون هم می اومد ...

پ . ن : این شد که هر روز سر اذان ، من آروم می شم !

  |  حسین  |  0 تا کار بد دیگه  |  ۶ آذر ۸۸
Insistence !!!

همین چند دقیقه پیش ، داشتم با یکی از دوستام حرف می زدم که یهو یاد یکی از نقاط عطف زندگیم افتادم ... براش تعریف کردم همون موقع ! ... خیلی وقت بود که یاد اون روز نیافتده بودم و به کسی نگفته بودم چه قدرتی داره این سماجته بنده ... بچه که بودم توی ساختمون ما 3 تا واحد 7 تا بچه بودیم ... 4 تا دختر و 3 تا پسر ... من با یکی از دخترها هم سن بودم و باهاش حسابی اخت شده بودم ... یه روز صبح تابستون (یادمه مرداد بود!) ، رفتم توی پارکینگ بازی ، دیدم خانم با دوچرخه جدیدش داد و هوارزنان داره نزدیک من می شه که "حسین منو بگیر که نیافتم!" ... حالا معنیش این بود که کمکم کن یا اینکه دوچرخه جدیدم رو ببین که چرخ کمکی هم نداره ، الله اعلم ! ... یعنی بماند ... اون روز صبح من بازی نکردم ... جاش رفتم خونه ... از ساعت 9 و 10 صبح تا 4 بعدازظهر پشت پرده پذیرایی نشسته بودم و هر 5 ثانیه یه بار داد می زدم که "دوچرخه می خوام" ... دقیقآ یادم می آد اون روز رو ! ... ساعت شد 11 ، اذان شد ، مامان ناهار کشید ، فانی جیغ می زد " دیوانه شدم ! ساکت شو " ... سر خواب بعد از ناهار ... وقت عصرونه ... این "دوچرخه می خوام"ه من قطع نشد ... خودمم خسته شده بودم اما به اولش یه " من " اضافه می کردم که متنوع بشه و خودم سر دردم بیشتر نشه ... ول کن نبودم که ! ... یه جورایی بابای همه رو اورده بودم جلو چشاشون ... واقعآ الان که فکر کنم می بینم بدون اغراق من دقیقه ای مینیمم 5 ، 6 بار این جمله رو تکرار می کردم ... مامان که به استامینوفن متوصل شده بود و فانی که دیگه گلوش از بس جیغ زده بود گرفته بود ، با دیوانگی چند قدمی بیشتر فاصله نداشت ... خودمم دهنم کف کرده بود و دیگه بدون فکر کردن همینطوری خودبخود تکرارش می کرد ... یه جواریی دیگه شورش رو در اوورده بودم ... تا بابا از شرکت برگشت ... هنوز لباساش رو در نیورده بود که مامان فرستادش که با من بره دوچرخه بخره ... یه دوچرخه کورسی ، فرمون صاف ! ... هوا خنک شده بود و دوچرخهء منم آماده ، که برم با دختر همسایه توی کوچه ! ... هنوز صدای " من دوچرخه می خوام " هام توی گوشمه ، یادش که می افتم سرم که درد می گیره هیچ ، دهنمم کف می کنه ! ... مثل همین الان !!!

پ . ن : اینا رو گفتم که بگم ، به هر چیزی که بخوای می رسی فقط باید به رسیدن اعتقاد داشته باشی !
پ . ن : لوس خودتی !

  |  حسین  |    |  ۴ آذر ۸۸
How about ............. !!!

اول ، تا چیزم رو برای دقایقی روی مبل نرم جلوی تلویزیون می ذارم که یه کم استراحت کنه ، تیتراژ اول اخبار ساعت 9 شروع می شه ...
+ ااااا (با کسره ملایم!) این تیتراژش عوض شده ؟! ...
+ اااااااااااا (با کسره یه کم شدیدتر!) دکور و زیرنویس و ایناش هم که عوض شده !!! ....
+ ااااااااااااااااااااااا (با کسره خیلی شدیدتر!) حرف زدن و اخبار گفتنشون هم که عوض شده !!! ...
+ آهـــــــــا ، شبیه اخبار bbc فارسی شده ...

دوم ، جناب آقای مهرداد بذرپاش ، رئیس سازمان جوانان مهمان ما هستند که با ضمن عرض سلام خدمتشون .....
+ اااااااااااااااااااااااا (با کسره خیلی خیلی شدیدتر!) ... این بذرپاش همون مدیرعامل سایپا نیست ؟!؟؟!
+ یکی بیاد ارتباط مدیریت عامل یه کارخونه خودروسازی رو با یه سازمانی به اسم جوانان برای من توضیح بده !!! ... من رو باش به وزیرنفت الان (وزیر بازرگانی دولت پیش!) می خندیدم ... انگار موارد خنده دار تر هم می رسن یکی یکی ! ...

سوم ، ما که چیزی از چیز اقتصاد حالیمون نمی شه ، وقتی که می شنویم توی مراسم تقدیر از زوج های خوشبخت ایران ، هزار و یک قلم وام و جایزه و تشویقی و سهمیه ارشد و دکتری و امثالهم برای جوون ها قائل می شوند ، می فهمیم که معنیش اینه : " دولت ایران ما ، عرضه مدیریت سرمایه ها و منابع کشور رو نداره تا مایحتاج زندگی مستقل رو به جوون ها بده .. بخاطر همین فعلآ این وام و پول و کمک و تسهیلات رو می ده که جوون های مملکت با همدیگه جای تجاوز ، ادواج کنند !!! " ... تا امام زمان فردا چطوری ما رو سرپا نگه می داره ...

+ یا مهدی ، قربونش ، اینا رو ادرکنهم لطفآ ، ادرکنهم !

  |  حسین  |    |  ۳۰ آبان ۸۸
Beep , Beep !!!

- از فردا که 73 روز فقط مانده، به این فکر می کنم که چه 73-روزهای ارزشمندی ما آدم ها داریم و انگار نه انگار ... می خوام قدر این 73-روزم رو این بار بدونم ! ... Count Down ...
73
Beep
72
Beep
71
Beep
70
Beep !!!!

- ماها هممون آدمیم ، همونطور که کک توی تنبونمون می افته که الاوبلا باس یه کارو انجام بدیم وگرنه روزمون شب نمی شه ؛ گاهی هم کک می افته که اگه یه کاری کنیم عمرآ نمی شه ! ... من خوب استه بودم ، فقط یک شب ساکت و گرم احتیاج داشتم ... قرعه افتاد و این شد که به همه " نه " گفتم ... فقط واس خاطر اینکه کک افتاده بود به جونم که باید شبم ماله خودم باشه ... دلخوری پیش نیامده باشد ، خوب است و من خوب استم !

  |  حسین  |    |  ۲۹ آبان ۸۸
Far Away !!!

در لابلای این آدم ها ، گاهی به افرادی برخورد می کنم که گویا فرسنگ ها از من دور هستند ... خیلی دور ! ... دورتر از دور ! ... تعجب می کنم با این همه فاصله چه شده که روبروی هم ایستاده ایم و هم کلام شده ایم ... حتی برای جمله ای ... صحبت می کند ، طوری که بهتر است چیزی نگوید ... هر چه بیشتر حرف می زند ، فاصلهءمان بیشتر و بیشتر می شود ... حرف می زند و راه می رود و حرف می زند و راه می رود ، به هر چیزی فکر می کنم الا حرف هایش ، نمی دانم با این کلمات در تلاش است که فاصله بین مان را کم کند یا اینکه اصلآ متوجه این همه تفاوت نشده است ؟! ... دلیلی ندارد در تکاپو باشد ، ولو به هر مقصودی ! ... همچنان دور می شویم از هم ! ... به خدا می سپارمش ... کلاهم را سرم می کشم و دست هایم را در جیب هایم فرو می برم و فکر می کنم ... چقدر سخت است ، کسی را این نزدیکی ها ، پیدا کردن ! ... مشکل است ! ... مشکل !


پ . ن : می خواهد زیر دین من نباشد ... ساعتی بعد دیگری ، به استقبال این دین می رود ... دنیای مشکلی است ، کلآ !

  |  حسین  |    |  ۲۸ آبان ۸۸
sun of a beach !!!

فقط اگه با خودم کنار می اومدم که اینجا رو به بدبیراه باز کنم ، به این مردک نفهم دو سه تا چیز آب کشیده و آب نکشیده نثار می کردم که نه تنها روح پرفتوح خودش ، که ارواح خواهر و مادر و خاله و دختر خاله و بگیر تا آخر تمام نوامیس محترماتش مورد عنایت قرار بگیرن ... فکر می کنه wise ass کل دنیاست و هر کی که مثل ass اون wise نیست باید تاوان تمام تنبلی هاش رو بده ... ببین من کی این رو دارم می گم ، روز آخر با یه قوطی pepsi می رم دستشویی و پرش می کنم و می آم پشت در اتاقش و خالیش می کنم روی در و دستگیره و بندبساطش ! ... همچینی که تا یکی دو هفته بوی آمونیاک کل راهرو و اتاقش رو برداره و در چوبیش تا دمه بازنشسته شدنش لک بمونه ... حالا اگه اینجا چین بود و من و اون دوتا چینی سوسک خور و چشم تنگ بودیم ، هوای همدیگرو مثل دو تا g.a.y داشتیم ...

پ . ن : من دوست دارم بلندبلند به این بی چشم و رو چیز بگم ! ... اصلآ همون که اول گفتم " ای خورشید یک ساحل !! " ...
پ . ن : امیر می گه " د-ی-و-س حرف زشتیه ! " ... حاضرم بهش حق السکوت النصیحت بدم که یه روز بذار من این کلمه رو برای یه نفر به کرات استفاده کنم ، اونم به صورت non-stop .... اصلآ شما بگو مگه فحش خوشگل هم داریم ما ؟! .. مرتیکه د..... !!!

  |  حسین  |    |  ۲۰ آبان ۸۸
Daddy's Junky Rocks !!!

صبح که زدم بیرون ، هوای تهران بدتر از این نمی شد ... نه دیگه کوه معلوم بود نه خونه های پایهء کوه ... صحنه غبار و دودآلود نفس آدم رو می گرفت ... اما حالا که بارون زده ... همه چیز برق می زنه ... از همینجا تا اون آخر دور همه چیز روشنه ! ... انگار از آسمون جای بارون ، وایتکس اومده ... منم جای اینکه یه موزیک درست و حسابی و سنگین و رنگین و وزین و باکلاس و با اصل و نسب گوش کنم ، نمودارم با شهرام شپره بالا و پایین می پره ... دنیا رو همین آدم های به ظاهر سبک و جلف قابل تحمل می کنند ... هوا هوای دل شده ... من و هوا که هستیم ، می مونه 33/33333333 درصد دیگه ش ....


پ . ن : اصفون و رودخونه تازه رودخونه شدش رو باید حتمآ ببینم ، وگرنه افسردگی 3 هفته پیش توی تنم می مونه !!!!

  |  حسین  |    |  ۱۹ آبان ۸۸
pbt (Profit Before Tax!!!)

این روزها ، همون وقتایی ن که " آب سربالا می ره و قورباغه ابوعطا می خونه !! " ... چرا ؟؟! ... آخه یکی عینهو من پیدا شده که برای امتحانی داره به اصطلاح فرنگی ها prepare می کنه که هنوز ثبت نام نکرده و معلوم نیست اصلآ که ثبت نام می شه یا نه ... حالا امتحان کیه ؟!؟ ... 3 روز دیگه .... حالا یه امتحان دیگه دو روزه دیگه دارم ... که ثبت نام کردم و پولش رو سلفیدم و divert کردم ... این روزها قورباغه و آب و ابوعطا همه با هم سربالا می رن ، بخدا ! ... فعلآ که مالیات نداره ، ما هم سربالا گز می کنیم و پیش می ریم ... تا چقدر سود داشته باشیم آخرش ! ...

پ . ن : جواب می دم : " عملآ مدیریت سرمایه گذاری ه رشتمون ! " ... صداش برق می زنه : " پس وضعت خوبه ! " ... رشته هایی با اسمای خوشگل و قشنگ مثل ابوعطا خوندن قورباغه از دور خوشه ...
پ . ن : در مورد Apply و این مکافات ها وقتی می نویسم که وقتم به شدت الان زیر منگنه نباشه ! ...

  |  حسین  |    |  ۱۸ آبان ۸۸
Once upon a time !

همه قصه ها از همون اوله اوله اول می لنگیدن ... برای من سوال بود ... از همون شش هفت سالگی که با "شب بخیر کوچولو"ی رادیو ساعت 9 می خوابیدم ... سوال بود و الان نه تنها هست ، که حتی عمیق تر و critical تر هم شده ... چرا باید همیشه یکی بود و اون یکی نبود ؟! ... مگه قصه ، دیگه قصه نمی شد اگه ، اینطوری شروع می شد : " یکی بود ، اون یکی هم بود ، خدای مهربون هم بود !! " ...

پ . ن : اصلآ پارتی بود و همه بودن !

  |  حسین  |    |  ۱۷ آبان ۸۸








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz