Sweet Taste of Liberty !!!


شروع می کنم ، مسلکی رو ... شیوه جدیدی رو برای روبرو شدن با زندگی ! ... زندگی ای که توش هیچ معجزه ای مبعوث نمی شه ، الا اونایی که خودم تک تک آیاتشون رو نازل کردم ... نزوراتی که اندازه بادوم می مونن ... بادومایی که تا وقتی قورتشون ندادی نمی تونی بفهمی تلخ یا شیرین ! ... تلخی یا شیرینی ه که در هر صورت برات آرامش داره ... به اینجا که می رسم بیشتر تامل می کنم ... " آرامش شیرین رو قبول ، اما آرامش تلخ رو برام هجی می کنی ؟! "

پ . ن : خواستم بگم ، راهی رو که شروع کردم ، شیرینی آزادیه خودش رو داره ... حتی اگه با مذاق گذشتمون تلخ بیاد !

  |  حسین  |    |  ۸ مهر ۸۸
Autumn falls !

هفته آخر شهریور بود و هنوز حال و هوای تابستان به روزهام مونده ... توی خیابونه دو طرف درخت های بلند، نه حواسم به ماشینی ه می خواد دور بزنه و نه عابری که می خواد رد بشه و نه کلاغی که روی کابل برق نشسته (شایدم تلفن!) ... فقط جلبه برگ های زرد روی خیابون شدم که با باد ماشین جلویی اینور اونور می رن ... یهویی باز اومد !! عادتشه که هر سال متفاوت از سال های قبل بیاد ... زودتر یا دیرتر ، اما همیشه ناغافل می آد ... برعکس تمام فصل های دیگه اومدنشون رو با جارچی ، از چند هفته قبل جار می زنند ، این پاییز ، تنها فصلیه که می بینی ، اومده و کنارت نشسته ، همونطور که یه دفعه می بینی دیگه نیست !!! ... چشم باز می کنی و می بینی تمام اطرافت رو پر کرده از بودنش ... بودنش هم همه چیز رو پر کرده !! حتی ذهن و خیال تو رو ! ... پاییز همیشه پاییزه ، بدون یک حرف اضافه ! ... نه نشونهء افسردگی ه و نه نشونهء دلسردی !! ... نه معنی شعرهای فروغ رو می ده و نه اخوان ثالث رو !!! ... پاییزه که می افته روی روزگار آدم و تمامش رو رنگوارنگ می کنه ... بیشتر از اون هزاررنگی که بهش نسبت می دن ... پاییزه که هوس هات رو هم رنگ می زنه ... حوس پیاده روهای ولیعصر و هوس پارک جمشیدیه و هوس باز گذاشتن پنجره اتاق و هوس های دیگه ... پاییز امسالم اومد با بوها و صداها و طعم های خودش ، اومد با بوی دارچین بریون و صدای دعاهای سر خاک مادربزرگ و طعم شیرین بوسیدن ! ...


پ . ن : من با پاییز رابطه ای دارم، بسیار دیرینه و شیرینه ! ...
پ . ن : همه از مجمع عمومی سازمان ملل حرف می زنند و حواشی ش ... من می گم ، چارماهی می شه که 20 دقیقه تلویزیون بیشتر ندیدم ... البته اگه از " پنج
خورشید " فاکتور بگیریم ...
پ . ن : پست محمد به دلم شور ناشوری انداخت !!!!

  |  حسین  |    |  ۷ مهر ۸۸
Set it on FIRE !

یه چند روزی می شه که زندگیم رو از دغدغه هام خالی کردم ... نه خالیه خالی هــــــــــــا ... اما با توجه به اوضاع هشل هفت قبلن هـــــــــا ، وضعیت الانم با خلاء تفاوت چندانی نمی کنه ، حتمآ !!! ... اما خب ، مثل اول تمام چیزهای جدید که آدم باهاشون غریبه ، هنوز برام عجیبی خودش رو داره ! ... حالت الانم رو می گم ... این چند روزه به بیرون رفتن و چرخیدن و تفریحات کردن ، نه نگفتم ! ... اصلآ موضوع خوش گذرونی و بودن با دوستان و این ابعادش به کنار ، یه کم روزها رو آزاد و بی دغدغه گذروندن هم نعمتیه ! ... یه شنبه و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه ، و بعدش هم این سفر کوتاه به اصفهان ، این هفت روز رو من با هیچ چیزه دیگه ای توی زندگیم عوض نمی کنم ... نه اینکه خیلی کار خاصی کرده باشم یا حال اساسی توی برنامه ام بوده که تاحالا نداشتم ... تنها چیزی که قبلآ نبود یا اگه بود ، کم بوده ، یه ذهن آروم و ساکن بوده ! ... ساکن ، نه اینکه رخوت داشته باشه ... فقط متلاطم نبود ... متلاطم نبودن معنی رخوت نمی ده که ؛ می ده ؟! ...که اینو مدیون کسایی هستم که اطرافم می بینمشون ... معجون نیاوران یه طرف ، برنامه درکه یه طرف ، از اون مهم تر مسافرتم و بودن با کسایی که واقعآ دوسشون دارم هم یه طرف ... همشون بدون کم و کسری بودن !! ... با اینکه مثل روز برام روشنه که ماه های آینده که توی راهه ، اونقدرا برام آسون نمی گذرند ، اما دیگه تجربه سالی که گذشت رو تکرار نمی کنم ... منظورم سال تحصیلیه ! ... همیشه آخرین روز رو می شه گذاشت برای مرور کردن ... یه روزی از سال وای می ایستی و 11 ماه و 29 روزی رو که گذروندی یه نیگاهی بندازی ... 30 اسفند ، 4 فصل گذشته رو یه مرور می کنی ؛ شب تولدت ، یه سال بزرگتر شدنت رو ؛ حالا منم شب اول مهر ، یاد سال تحصیلی گذشته رو می کنم ! ... ترم دوم و سوم ارشد جدا از اینکه peak های درس ها حساب می شد ، ibt و ielts و gmat و روی تز کار کردن حسابی امونم رو بریده بود ... الان که به 12 ماهی که گذشت فکر می کنم ، مو به تنم سیخ می شه ... البته آزمون های بورس که دیگه سیخ شدن مو به تن ندارن !!! ... اینقدر کار انجام دادم که وقتی بهشون فکر می کنم یادم نمی آد کدوم اول و کدوم دوم بوده ، کدوم وسط و کدوم آخریش بوده ... بخوای به نتیجه هاشون هم فکر کنی ، کم یا زیاد ، ممکنه روح بلند پرواز من رو ارضاء نکرده باشن ، اما کلام که قاضی می شه ، زیاد بد هم توی نظرم مجسم نمی شن ... برای بقیه که از همون اولش خیلی خوب بود ...

پ . ن : با تمام این صغری کبری چیدن ها ، به قول حضرت مولانا ، مرد را دردی اگر باشد خوش است ، درد بی دردی علاجش آتش است ، آره دادا ! ... Set it on , FIRE , FIRE , FIRE !!!
پ . ن : یه آلبوم دانلود کردم ... اسم مستعار خواننده محترم ، متین دو حنجره ست ... بباید گفت : " مرسی اعتماد بنفسی " ! ... من اگه اعتماد بنفس این آقای دابل حنجره داشتم ، پله های ترقی رو دوتا یکی رفته بودم بالا ! ... شایدم پایین ..
پ . ن : شب آخر ، که اصفهان بودیم ... یه کاردستی درست کردم برای " پویا " ... برای " امیرحسین " راجع به نظامی گنجوی چیز نوشتم که بره بخونه توی کلاس ... یه سوال رو هم برای " نیکا " از توی اینترنت در اووردم ... آها ، 13 تا آیه اول سوره بقره رو هم با " پویا " حفظ کردم ، یعنی نشوندمش تا حفظ کنه که بعد از کلی در رفتن ، بالاخره نشست و حفظ کرد باهام ... کلی دانش آموز داری کردم ! ... با تمام این حرفا اصلآ دلم نمی خواد برگردم به دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی و دانشگاه لیسانس ام ... پیش رفتن به مزهء دیگه ای داره ...
پ . ن : بوسه ای با محبت ، رو گونه هام گذاشتی ، از التهاب قلبم ، انگار خبر نداشتی ! ...

  |  حسین  |    |  ۵ مهر ۸۸
Dance better than yourself !!!

از قدیم الایام گفتن که " سعی نکن مثل کسی یا بهتر از کسی برقصی ! ... فقط باید مثل خودت و بهتر از خودت برقصی " ... این رو به عنوان مقدمه داشته باش تا برم سر موضوع اصلی ... این چند روزی که امتحانات تموم شده به بهانه استراحت همش اینور اونور دارم فــــــــر می خورم ... البته هنوز روزها از مفیدی خودشون نیوفتادن و بازم یه ذره کارهای پیشرونده توی برنامه ام هست اما چرخیدن هام هم شروع شده ... دیروز همینطوری یه هویی ، دوباره برنامه جور شد بریم درکه ... همون سفرخونه پاتوق آخر جمعه های امتحان GMAT (لعن الله علیها) ( امتحان رو مونث حساب می کنیم چون خیلی از ویژگی های جنس مذکور رو داره ! ) ... چون زیادتر از من و آرش بودیم ، تخت 23 رو نمی شد بشینیم ... این شد که رفتیم توی فضای باز و زیر آسمون نشستیم ... از بحث های شیرینش که بگذریم ، شیرین ترین موضوع بحث کلاس " Salsa Dance " بود ... "م" و "م" یه ذره رفته بودن و به شدت لنگه یه پارنتر پسر می گشتن ... امیر از هفت دولت آزاده و عمرآ ندوووونه رقصیدن رو باید چطوری شروع کرد !! ... آرش رو هم "هـ" می دونم که زوووور می کنه که بره باهاش ... توی جمع دیشب می مونه خودم که از یه طرف به شدت مشتاق یاد گرفتن چندتا از رقص های کلاسیک اسپانیولی ام و دنبال یه پارنترم ، از یه طرف داستان خیره سری رفتن ما به قوت خودش پایداره ... اون رو بذاریم کنار و برگردیم سر پاینترشیپ خودمون ... به قول امیر ، مدلم به "م" ها نمی خوره و باید دنبال یه مورد مناسب تری باشم ... آرش هم راست می گه ، یه ساعت تمرین رقص که دیگه این حرفا رو نداره ، مهم اینه که آخرش خودت بتونی برقصی حالا جلوت همرقصه ت کی باشه ... به قول خودم ، وقتی ذوق نداشته باشی برای یاد گرفتن ، همه اینا lose می شن ... نصف ذوق و انگیزه یاد گرفتنش اینکه با کسی که دوسش داری یه ساعتی رو بگذرونی ... جدی جدی یه نفر اگه پیدا بشه من رو هل بده ، خودم مشتاق هل خوردن و جلو رفتن برای یاد گرفتنش هستم ... یه مدل geneal spanish هم یاد می ده که اون رو تک هم می شه رفت و یاد گرفت ... قیمتش هم بدک نیست ... به تعداد ساعت هاش در هفته تناسب داره ... کسی پایه ست بریم یاد بگیریم !؟؟! ... جهنم ، افتخار پارتنری با منم پیدا می کنه ، دیگه از این چه بهتر !!! ... هم فال و هم تماشا ! ... در کل خوش گذشت ! یعنی گذشت ... حس می کنم تازه داره خستگی های این دو سال ارشد از تنم به در می شه ...

پ . ن : ماشین رو بردم سرویس برای مسافرت ، سه ساعت توی اتاق انتظار خودم رو یه جوری با هزار مدل مجله و روزنامه و لغت های GRE سرگرم کردم که ماشین درست شده ... تا استارت می زنم ، انگار سوار تراکتور شده باشم ، پایین بالا می پرم ! ... " این موتورش خیلی لرزش داره !! " ... " آره ، ما فلان1 چیز رو عوض کردیم ، باید فلان2 رو هم عوض کنیم که اینطوری نشه ! " ... " خب ، فلان2 رو هم نو می ذاشتید !! " ... " خب الان می ذارم " ... " چقدر طول می کشه !! " ... " یک ساعت !! " ... " تو رووووووحت ! می مردی همون بار اول که دل و روده ماشین رو ریخته بودی بیرون ، این رو هم عوض می کردی !! " ... البته این " نقل قول " آخر از خودم رو توی دلم عرضه داشتم !

  |  حسین  |    |  ۳۱ شهریور ۸۸
Its a game, gotta just keep playing it !

امروز هزار و یکی مناسب متحولانه و متقارانه (از تقارن می آد!!! ... نه اینکه خودش بیاد ، من به زور اووردمش !) سرم ریخت ... تا حالا توی یه روز اینقدر تغییرات رو تجربه نکرده بودم ...


- از یه طرف درسم تموم شد ! و فقط موند دفاع تز ... اینم از ارشد دانشگاه تهران که ، روز اول تصمیم گرفتم ارشد امتحان بدم ، روز دوم تصمیم گرفتم بجای مهندسی نرم افزار یا هوش مصنوعی یا IT و حتی MBA برم امتحان مدیریت بدم که مدیریت مالی (فاینانس) بخونم و روز سوم رفتم منابعش رو در اوردم و خریدم ... بعد از اون 3 ماه توی فکر استراتژی قبول شدنش بودم و 5 ماه براش درس خوندم و 2 ماه منتظر رتبه ش بودم و 3 ماه منتظر قبول شدنش و 1 ماه چشم براه شروع شدنش !!! .... بعد از 3 ترم درس خوندن ، امروز اینم تموم شد ! ... بهش رسیدم و الان بهش اهمیتی نمی دم ، برای خودش دردیه !!! ... انگار نه انگار که مدرکی دارم و به سوادم توی یه زمینه جدید نسبت به لیسانسم اضافه شده و برو تا آخر !!!! ... دنبال یه چیزای بهتر و بالاترم ... القصه اینکه ، دیگه کلاس و درس و امتحان و مقاله و پروژه و اینا بلکل مرخص شد ... البته اگر دکتری ایران رو وسوسه نشم و ندم !

- دومیش دادن پروپوزال به جناب استاد راهنما بود که رسمآ سه ماهی هی عقبش می نداختم اما آخر این قورباغه رو هم خوردم ، دو لپـــــــــــــــــــی !! ... حالا باید صبر کنم تا تغییرات پیشنهادی برسه و بعدشم جلسه گروه و تصویب شورای کل دانشگاه تهران و آخرش شروع کنم به پیش بردنش ! ...

- تغییر سوم ، تمام شدن ماه رمضون بود و اعلام روئت شدن ماه بود که واقعآ با این درس خوندن و فشارهای جانبی ، من یکی دیگه داشتم این آخری هــــــــــــــا شرمندهء خدا و مقربین درگاه باری تعالی می شدم (به جونه خوده اوس کریم!!!) ... واقعآ خوشحالم که این ماه رمضون تموم شد و من هنوز زنده ام ... لابلای تیکه خبرهای مربوط به تیم های تخصصی و فوق تخصصی استهلال ماه که معمولآ تلویزیون نشون می ده که دارن با چه جون کندنی دنبال ماه می گردن ؛ حاج آقا آخوندزاده رو هم نشون داد که با فک روی زمین افتاده سرش رو کرده توی چشمی های دوربین و امامه ش داره از سرش می افته ... با خودم می گم " معلوم نیست کدوم دخترهمسایه رو داره دید می زنه که اینطوری از خود بی خود شده !!! ... حاجی داره پخش می شه ، جونه جدت جمع کن خودتو !!! " ...

- تغییر بعدی ، در مورد آب و هواست ... چه بارون رگباری اومد امــــــــــــــروز ! ... پریدم زیرش و یه لباس سیر خیس شدم ... البته عمدآ که نه ! تا پام رو از ماشین گذاشتم بیرون مورد عنایت قرار گرفتم ... کلآ این روزها ، تا دلت بخواد رعدوبرق می زنه ... انگاری یه برق ولتاژ بالا وصل کردن به ابر بالا سر خونمون و دم به ساعت یه ترقی می کنه ... واقعآ این صدای رعدوبرق آرامش بخش برام ... انگاری یکی داره بهم می گه توی وضع مفتضح تو ، یکی دیگه هم هست که حالش مثل تو ه ... فقط طاقتش طاق شده و داره عربده می زنه ... تو خودت رو کنترل کن !!! و بذار اون جای تو هم داد بزنه ! ... این می شه که آروم می شم ، وقتی برقی می آد و پشت سرش رعدی !

- شروع مرحله آخر و جدی شدن سلسله پروسهء پر دردسری که توی یه کلمه می شه گفت اپلای کردن ؛ هم ادامه تغییرات شروع شده است ... البته قبلآ هم بود اما از امروز فاز آخرش استارت خورد !!! ... هر چی خواستم واسه فردا یه پایه ای پیدا کنم که بریم درکه کسی جور نشد ! ... "آرش" می گه بنداز دوشنبه ... منم مجبوری فکر کردن به استراتژی های این مورد رو می ندازم به دوشنبه و تا آخر هفته به خودم استراحت می دم ... دیگه سنگینی و دردسرش های واسم مهم نیست ... نتیجه آخرشه که اصله ! ... حتی برای چندتا از دانشگاه هایی که دوست دارم اقدام کنم شاید مجبور بشم pbt بدم ... مسخرس که آدم برای اهداف بلندش ، قدم های بلند نخواد برداره ... از اون مسخره تر اینه که مقاصد اصلی زندگی رو سرسری بگیره ... این دوتا جمله آخر با هم فرق دارن ... دقت کن !

- در کل همش یه بازیه ! ... همبازی بقیه هستی ... با یکی کم و با یکی زیاد !! ... فقط باید تا آخر به بازی ادامه بدی ! ... Monopoly بازی کردین حتمآ !! ... حتی اگر با هر دوری که می زنی کلی جریمه بدی و کلی اجاره بدی ، بازم تاس ها که دستت می آد ، می ندازی به امید جفت شش اوووردن ! ... تا شنبه این بازی رو می ذارم روی pause ، یه ذره خرت و پرت باید بخرم و کارهای خونه رو که بخاطر امتحانا عقب افتاد باید انجام بدم و 4شنبه هم یه سفر چند روزه !

پ . ن : یه تغییر اساسیه دیگه س ... آدرس اینجاست ... اگه مدت زمان تمدید domain گذشته باشه ... فکر کنم جدی جدی به karebad.biz تغییرش بدم ... اگه کسی دوست داشت لینکی که به من داده رو عوض کنه !!! ... تا آخر هفته اوضاع اینجا رو به یه سروسامونی می رسونم !

  |  حسین  |    |  ۲۸ شهریور ۸۸
Pilot !!

مهمونی دعوت بودیم ... دوش گرفتم و مجبوری سیبیل هام رو زدم ... آخه بعد از اینکه یه مدتی حس اصلاح نداشتم و حسابی هاشول واشول ریش دار شده بودم ، یه دفعه بخاطر تنوع هم که شده تصمیم گرفتم فقط سیبیل بذارم ... از این مدل های پایه دار !!! که حساب کار دست همه می آد ... قیافه ام هم خنده دار شده بود و هم ترسناک !!! ... فقط برای تنوع و متنوع بودن !! ... و البته مقدار اندکی نیز ، توی گودی زیر لب پایین م !!! ... awesome شده بود یه جورایی ! ... سعید از مادرید هم که من رو دید فهمید awesome شدم ... "م" هم خوشش اومده بود ... چند نفر دیگه از بچه ها هم thumps up شده بودن ... اما بخاطر مهمونی امشب اجبارآ ، شدم همون اصلاح شده همیشگی ! ... دلیلش شاید این بود تاحالا کسی من رو با اون آرایش صورت ندیده بود و نمی خواستم تابلو باشم ... این بود که با اصلاحات کامل اومدم بیرون ... مامان اولین نفری بود که از وضعیت جدیدم خوشش اومد ... همون لباسایی رو پوشیدم که دوسشون دارم ... نه زیاد رسمی و نه زیاد casual ... اون کفش چرم قهوه ای ، با شلوار جین و یه بلوز قهوه ای سوخته ! ... مامان و بابا هم خوشگل کرده بودن ! ... وقتی رفتیم ، همه اومده بودن ... 40 نفر مهمون می شدن ... همون بالای پله ها که بودم صندلی های رو یه نگاهی انداختم ... دیدمش و یادم افتاد به حرفی که مامان چند وقت پیش به خواهرمادرش زده بود ... از اون به بعد شد که با باباش محکم تر دست می دادم، وقتی مامانش سلام می کرد و حالم رو می پرسید کامل از صندلیم پا می شدم، برادرش فکر می کرد ارث باباش رو خوردم، خودشم هر باری که نگاش کردم چش تو چش می شدیم و تا می اومدم سلام کنم ، روش رو برمی گردوند ! ... خلاصه از اون موقع بود که دیگه نشد مثل قبلآها ، ساده بهش سلام کنم ... می شینم پشت فرمون و می گم " هنوز اثر اون صحبتتون مونده ! " ... مامان می خنده ، بابا می گه " چی ؟! " ... " هیچی ! " جواب بابا رو می دم ... " بیرونش بقیه رو کشته ، توش ما رو ! " ... مامان بهم تیکه می ندازه ... جواب می دم " عجب بکش بکشی شده روزگار ... یکی بیاد ما رو بکشه !! " ... به خنده می گذره ... مامان هنوز منکر این نمی شه که چی دلش می خواد ، اما می دونه من آدمی نیستم که زیر بار برم ... وقتی به دلت نمی شینه ، با هر دلیلی نمی شینه ... تو بگو Catherine zeta Jones ... نمی شینه دیگه ! ... اما نه ، اگه Catherine بود می نشست ... یعنی می شوندمش ! ... می خنده و می پرسه : " دیگه کی می شینه " ... " Jessika Alba " ... البته اون ننشسته من براش ملق می زنم ... اینطوری ، بهمین راحتی ، به خنده می گذره و می رسیم خونه ... !!!


پ . ن : SUIT UP ... از این حرفا که بگذریم ، تیپ امشبم رو دوست داشتم ... یه جوری بود ! ... awesome ! ... به قول شاعر " five or what ! "
پ . ن : این امتحان آخر رو رسمآ پشیزی بیش حساب نکردیم ... دو روز رسمآ چرخیدم و فردا باز باید آپولو هوا کنم و بشم pilot ! ... "م" زنگ می زنه و با اضطراب سوالاشو از جزوه می پرسه ... جزوه رسمی کلاس رو ندارم ! ... ندید جوابش رو می دم ... ازش می خوام این جزوه ای رو که همه دارن می خونن برای منم mail کنه ... تازه می خوام فردا و پس فردا بشینم به خوندن ! ... "
پ . ن : " این آخرین امتحان آخر می کشه منـــــو ، وای که این امتحان می کشه منـــــــــــو ، وای وای می کشه منــــــــو ، این امتحان می کشه منو ! "
پ . ن : شماره ام رو فلانی می ده به فلانی که زنگ بزنه و سوالاش رو بپرسه ... پسرک پر رو ، بعد از اینکه 45 دقیقه وقت من رو گرفته یه چیزی می گه به این معنا : " تو رو قبول ندارم ، شماره فلانی رو بهم بده ! " ... منم به زبون خودش از شرمندگیش خروج کردم !
پ . ن : رعدوبرق می زنه و بارون شتلق شتلق می زنه روی برگ درختا ... بوی نم بلند می شه و می آد بالشم رو خیش می کنه ... چراغ خاموش می کنم و می پرم توی تخت ... دستم رو می برم زیر سرم و از پنجره زل می زنم به آسمون ... داره پاییز می آد، دوباره !

  |  حسین  |    |  ۲۶ شهریور ۸۸
Floor !

روی زمین نشستم ... هر روز بعد از امتحان می آم و می شینم روی همین زمینی که الان هستم ... ساختمون جنوبی ، طبقه دوم ... تکیه می دم به نرده های چوبی و wireless این رو روشن می کنم و این چند ساعتی رو که تا افطار مونده رو اینطوری سر می کنم ... حدس بزن دیروز چی پیدا کردم ... البته من که نه ! ... مامان پیدا کرده بود و داده بود فانی و اونم داده بود به جناب همسر محترم و آخر این سیکل ، قبل از اینکه به دست بابا برسه ، اتفاقی و بر حسب تصادف رسیده بود به من ! ... 3 صفحه پرت و پلا که ده سال پیش نوشته بودم ...مهم هم نبود کسی بخونتشون یا نه ! ، اما شاید دلم نمی خواست کسی بخونه ... بگذریم !!! ... خطم اونقدر مزخرف بوده اون زمانا که خودمم نمی تونستم درست بخونمش ... دقیقآ ده سال پیش تاریخ خورده بود ... ده سال خیلیه هــــــــا ! ... سال 78 ! ... فانی تازه پزشکی تهران قبول شده بود و من سوم دبیرستان بودم ... از اتفاقای اون زمانا نوشته بودم که انگار همین دیروز پیش اومده بودن ... واقعآ اسکن کردن و توی کاربد آپ کردنش خیلی وسوسه کنندس ! ... تاریخش رو هم می زنم برای سال 1998 ! ... اما محتوی نوشته هام از اون چیزی که فکرش رو کنی روزمره تره ... دقیقآ دنیای یه پسر نوجووونه 16 ساله رو می شه توش دید ! ... پسر 16 ساله ای که دار غر می زنه که باید 2 سال دیگه درسای دبیرستان رو بخونه و فکر می کنه وقتی اومد دانشگاه درس و مرس تعطیله ! ... آخ ، اگه من فقط می تونستم اون زمان حدس بزنم که 10 سال بعد به یه جایی می رسم که حاضرم برای PhD توی یه دانشگاه خوب امریکای شمالی ، دو سال دیگه یه سری درسای master رو یه بار دیگه بخونم و حتی گرایشم رو تا حدی عوض کنم ، مطمئنآ ، یقینآ ، بدون شک قالب تهی می کردم ... توی اون زمان فکر امتحانای پایان ترم هم عذاب آور بود برام چه برسه برای 8 سال درس خوندن توی لیسانس و فوق لیسانس .... الانم که توی سال 8 امش هستیم دارم خودم رو برای 7 سال دیگه آماده می کنم ... اوووووووووووووه ! ... شایدم ، اوووووووووووف ! ... هفت ساله دیگه ! ... الانه باز چیزایی رو بنویسم که وقتی سال 1398 می آم بخونمش خنده ام بگیره و حسابی بخاطرشون embarass بشم .. پس فردا آخرین امتحان دوران ارشدمون رو هم می دیم و اینم تموم می شه ... بازم یه پله می رم بالا ! ... این نردبون چندتا پله داره و چندتا پله مونده که برسم به پشت بوم و زندگی از اون بالا چه منظره ای داشته باشه ، باید صبر کنم تا روزی برسه که به نوشته های الانم بخندم ... یعنی سال 1398 ! ...

پ . ن : پسرک با موهای تیغ تیغی و ابروهای برداشته شده و هزارتا گلوبند و دست بند اونورتر از من ایستاده ... پشتش رو که می کنه به من توجه ام به نوشته روی tshirtش جلب می شه ... " Desire ! if YOU want to success GREAT , have to sacrifice GREAT ! "

  |  حسین  |    |  ۲۵ شهریور ۸۸
Istanbul - 1

نمی دونم توی این مدت چرا چیزی از سفر استانبول ننوشتم ... قاعدتآ اگه بخوام مثل بقیه بلاگرها باشم ، باید از همون جا روزی یه آپ می ذاشتم و از سیر تا پیاز همه چیز رو تعریف می کردم ... اما حالا که یه ماه و نیم می شه که برگشتیم و من هنوز حتی یه پست هم راجع بهش نزدم خودمم توی تعجب ام ! ... اما استانبول ... اولین تصویر ، کشتی هایی هستند که توی دریای مرمره دارن اینور اونور می رن .. دومین حس ، بوی نمه ، شرجی بودنش اذیت نمی کنه ، اما بالاخره هوا نمناکه ... سومین صحنه !!! ... مممم ... اینطوری نمی شه ! ... بذار موردی بگم و سریع رد بشم ... !


روز اول :


- بدون تور رفته بودیم و برعکس همه مسافرها که زود سوار ترنسفره تور شدن و گوله کردن هتل ، دنبال یه وسیله برای رفتن به هتل بودیم ... البته قبلش باید می رفتم wc و بخاطر همین کلآ از بقیه مسافرهای ایرانی جدا افتادیم ... یه "مسافر چاق کن" تا فهمید داریم فارسی حرف می زنیم ، مثل آفتاب پرست که رنگ عوض می کنه ، اومد جلو و شروع کرد دست و پا شکسته فارسی حرف زدن ... دیدیم قیمت هایی که میگه بدک نیست و بهش ok دادیم ... تا ما رو فیکس کرد ، چند تا روسی رو دید و باز رنگ عوض کرد و باهاشون روسی خوش و بش کرد ! ... عین همون حال و احوالی که با ما کرده بود ... سوار shuttle که شدیم روس ها هم با ما سوار شدن ... موقع پیاده شدن جوری آرزوی تعطیلات خوب برامون کردن که فکر کردم چند سالیه با هم آشنا بودیم و نمی دونستم !

- توی مدتی که توی Starbucks نشسته بودیم تا shuttle بیاد ، جناب "مسافر چاق کن" باهامون گرم گرفت ... چندتا لغت به انگلیسی گفت و ما فارسیش رو پس دادیم ... اونم توی توی draft مسج های گوشیش وارد کرد ؛ برای روز مبادا و مسافرای مباداتر ... می گفت یه fiancee ایرانی داره ... انگار دختره از ایران فرار کرده بوده و کسی بهتر از این جناب "مسافرچاق کن" پیدا نکرده بود بنده خدا ! ... "مسافر چاق کن"ی که فرانسه و انگلیسی و روسی و ترکی رو کامل بلد بود و داشت فارسی یاد می گرفت ... و البته از دو متری بوی تند سیگارش می زد توی ذوق آدم ... مثل بقیه ترک ها !

- خیابون هاش مثل اینجا بود ، اما کوچه هاش کلآ داستانشون فرق می کرد ... کوچه های تنگ و یه طرفه و سنگ فرش شده ... بخاطر همین ترک ها هیچ وقت یه طرفه نمی رن ، چون می دونن اگه توش یه ماشین از روبرو بیاد تنها کاری که می تونن دنده عقب گرفتنه و همه راه رو برگشتن ! ... هتل و پانسیون و مسافرخونه و مهمانسرا و هر جایی که بشه اتاق گرفت و خوابید به وفور پیدا می شد ... از همه مدل و از هم رقم ! ... اونجا تازه می شد فهمید شهر توریستی یعنی چی ... دلمون خوشه اصفهان و شیراز قطب های توریست ما هستند ...

- بوق زدن معنای زیادی براشون نداره ... شده یه ربع پشت سر هم ، قطار وای میستن ، تا یه تاکسی مسافر و بارهاش رو پیدا کنه ... کسی نه خم به ابرو می آره ... نه بوق می زنه ، نه فحش می ده ... فقط صبر می کنه ! ... خیلی راحت و آسوده ! ... ماکزیمم اگر می خواستند اعتراض خودشون رو به رانندگی کسی نشون بدن ، دستشون رو باز می کردن و می بستن ، یعنی کلافه شدن و تموم ! ... در همین حد ! ... باز و بسته ! ... نه حرفی نه حرکت اضافه ای ...

- هتلمون تمیز و نوساز و خوب و آروم بود ... یه مزیت دیگه هم داشت ، ایرانی توش پیدا نمی شد ! ... جز یه خانواده که مادر و دختر روسی حرف می زدن و تا پدر خانواده ، که مرد نحیف و نسبت به ما کوتاهتری بود اومد و فارسی حرف زد و اونا باهاش فارسی دعوا کردن ... مخصوصا دختر جوونشون که روزهای بعدی بازم با باباهه مشکل داشت ...

- رفتیم یه قدمی توی شهر زدیم ... چیزی که جلب توجه می کرد ، احترامی بود که مردمش نسبت به هم و به اعتقادات هم داشتند ... هیچ کس به عرب ها با روبنده هاشون متلک نمی نداخت ، همونطور که کسی به زن های ژاپنی با شورت و تاپ هاشون زل نمی زد ! ... گفتم عرب ها ... تنها قومی بودن که بچه داشتند ... نه یکی ، نه دوتا ، یه قطـــــــــــــــار ... چند مورد دو رقمی هم دیدیم ... بگو موشــــــــــالا !!! بترکه چشم حســــــــود ... کلآ چگالی اعراب روزهای آخر زیاد شده بود ...

- بستنی خوردیم ... ناقابل ... حدود 12 برابر بستنی های ایران واسمون خرج برداشت ... به عنوان اولین هزینه رسمی کمی جا خوردیم اما راحت کیسه رو شل کردیم ... لذت چشیدنش به سنگینی پولش توی جیبمون می ارزید !!! ...نمی شد گفت بستنی سنتی شون بود ... اما مدلش با بستنی های کارخونه ای فرق داشت ... به غیر از چرخ دستی بستنی فروش ها ، گاری بلالی ها و شیرمال فروش ها و از همشون مهم تر آب فروش ها هم توی استقلال پیدا می شد ... استقلال یا ایستیکلال ، خیابون سنبلیک استانبول به حساب می آد ... جوری که توی مجله ای که در مورد خیابون های معروف شهرهای مختلف حرف زده بود دیدم ، با شانزالیزه پاریس ، ولیعصر تهران و وال استریت نیویورک گذاشته بودنش توی یه طبقه ! .... هتل توی خیابون پشتی ایستیکلال بود ، بخاطر همین روزی 4 بار ازش رد می شدیم ... راجع بهش بیشتر می گم !

- شب اول از سرما لرزیدیم ! ... شاید بخاطر استرس امتحان فردا بوده ... اما تهویه اتاق روی 16 درجه بود ! ... خودم دیدم ...

  |  حسین  |    |  ۲۱ شهریور ۸۸
Changes COME !!!

- شهریورها ، ماه تمدید host و domain که می شه یه دفعه به خودم می آم و می گم بابا مگه مریضی ، برو مثل بچهء آدم یه دونه از این بلاگ های free که ریخته رو انتخاب کنه و بنویس ! ... مهم نوشتنشه ، بمیر و بنویس ... رفتم توی بلاگ اسکای خودمون ... یاد قدیما ... حدود 3 سال پیش ... شایدم 4 سال ... یه دفعه یادم اومد چرا کوچ کردیم به com. شدن ... اینکه خاص باشیم ... برای خودمون مستقل باشیم ... تک و تنها برای خودمون تصمیم بگیریم ... اسممون پیشوند و پسوند نداشته باشه ... اگه روزی زد و رفتیم ، درگیر مسائل دست و پا گیرش نباشیم ... حالا من بین سه تا تصمیم موندم ، برم به بلاگ اسکای قدیمی خودمون ، برم به یه hostیی که هزینه هاش با جیبمون منطبق باشه ، همین جا بمونم و تریپ مایه داری وردارم ... ! ... این حس استقلال ، توی هر زمینه ای که باشه ، آدم رو به خودش معتاد می کنه و دیگه حاضر نمی شی از دستش بدی ! ... گفتیم org. کنیم که با نوشتن ارگاسم میشیم ... اما الان شاید به biz. نقل مکان کردیم ... گفتم که بچه ها اگه دیدن اینجا دیگه کاربدی نیست www.karebad.biz رو هم یه try کنن ... biz بودن هم به شغلمون بیشتر همخونی داره ، هم به Busy بودنمون ، هم به jiz بودن انجام دادم کار بد ... داستان نوشتن و آرامش و ارضای درونی و ارگاسم و اینا هم ، توی همون کاربدش می مونه ... شب امتحانی این اسباب کشی کم بود ... !


- شبای امتحان من برای خودش داستانی داره ... شرط می بندم همه می شینن به ورق زدن و توی کتاب و pdf و جزوه و مقاله ووووول خوردن ... من تازه یادم می افته به چیزایی که نباید ... امتحان Case Study بود ... دو ساعت ، خیلی دسته بالا بگیرم سه ساعت بعد از خواب سحری یه نگاهی انداختم و رفتم نشستم سر جلسه و جاتون خالی 10 ورق نوشتم ... دو تا case بود که باید 5 صفحه می خوندیم ببینیم ، شرکت مذکور چش شده ! ... بعد از سه ماه ننوشتن اونطوری ، دیگه مچ برام نمونده بود ... آخرین نفر برگه ام رو دادم و اومدم بیرون ... طبقه دوم کنار کلاس های ارشد نشستم روی زمین و wirelessمون رو هوا کردیم 4 ساعت توی نت چرخیدم ... انگار نه انگار که تازه اولین و آسون ترین امتحان رو دادم و باید برم بشینم سر امتحانای بعدی ... این امتحان نشون داده که هر چی کمتر بخونی ، بهتره ! ... باید روی زمین نشست و جاهایی چرخید که خاطر آدم رو بازتر از قبل می کنه ... چرخیدن و گذروندن وقت، اونقدرا هم بد نیست ... به تمام دوستای بلاگر قدیمی سر زدم ... دونه دونه هــــــــــــــا ... حتی اونایی که فکرش رو نمی کنی ... شده با google هم پیداشون کردم ... نشستم و از دو سال اخیرشون خوندم ... خوشحالم همشون دارن هنوز زندگی می کنند ... این خودش یه نعمته خوبیه ! ... خواستم بگم ، با تمام سال هایی که گذشته و اتفاقاتی که پیش اومده و تغییراتی که هممون ، کم یا زیاد ، داشتیم ... من همه دوستان و اطرافیانم رو دوست دارم ...


- نسبت به وقتی که از استانبول برگشتم، حالم یه تکونی به خودش دیده ... بهترم ! خیلی ! ... بالاخره زندگی که همیشه نمی تونه حال بد ما رو تحمل کنه ... یه ذره ذهنم رو از چیزایی که درگیرشون بودم آزاد کردم ... همین آسودگی خیلی موثر بود ... اندازه یه ذره چی از همین ، غارا سیاه خوبا ، که اندازه نخود می دن به مریضا ! ... زیاد نمی خوام دنبال علت بی خیال شدنم بگردم ، که می دونم اگه پیداش کنم دوباره ممکنه از دستش بدم و باز برگردم سر خونه اول این بازی " مار و پله " ! ... فقط خواستم بگم ، فکرم رو می خوام تا تابستون سال دیگه خاموش بذارم ... شب امتحانی ، یاد امتحانای دوران لیسانس رو می کنم که به اندازه گرفتن نمره 14 می خوندم و 14 هم می گرفتم و برمی گشتم ... راضی بودم ! ... بگذریم که رضایتمون توخالی بود، انگار !! ... خواستم یه خواهشی از خودم کنم ، یه ذره کمتر بشینم ماه های آینده تا آخر سال و بنویسم روی کاغذ و به خودم کمتر یادآوری کنم که تا آخر شهریور امتحانای ترممه ، آبان GRE دارم ، آزمون های بورس رو تا آخر بدم و این دوتایی که تا الان دارم رو حیف و میل نکنم ، توی آذر IELTS بدم یا که ندم !! ، GMATی که حقم رو خورده رو دوباره خفت کنم یا نکنم (الان رسیدیم به بهمن ماه دیگه) ، کجاها اپلای کنم !!! ، فقط دنبال بورسیه شدن باشم یا نیم نگاهی هم به جیب بابای گرامی داشته باشم ... !!! ... از اون مهم تر ... فانی گیر داده که دوست نداره فاصله سنی بچه هامون زیاد باشه ... با تمام فانی ای که برای فانی قائلم ، یه ذره دختر داره خل می شه و می رسه به برادر خل وضع ترش ! ... از همشون استعفا بدم و ببینم چی پیش می آد و چی خوش می آد !

- افطاری مدرسه بود ... همه چیز تغییر کرده بود ... حتی نسبت به همین پارسال که باز افطاری دور هم جمع شده بودیم ... یه کسایی هم اصلآ تغییر نکرده بودن ... امیرحسین مثال بارزش بود ! ... هر کسی دنبال یه کاری رفته بود ... خیلی فاصله گرفته بودیم از هم اما بازم می شد بگیم که دوستیم ! ... رفتیم کن ... منظورم کنسول حلقومه ! ( من اینطوری صداش می زنم ! ) ... یادآوری خاطرات ده سال پیش ، معرکه بود ... ستون های نماز خونه و مجازاتای 50 کیلومتر بر ساعتی ، زنگای ناهار و قاشق جهانگیر ، پیریا پوریه ، بستن پنجره و سقوط عنقریب اصغری از روی کانال کولر به وسط کوچه ، اردنگیل ها و چک های دریافتی از معلم ها ، قرص شتشوی معده ، قرص خواب ، فلفل ، جلو کشیدن ساعت ، بوفه ، زنگ مطالعه ، زنگ بازی ... اون شب من از بس خندیدم 6 بار سکسه افتادم و خوب شدم ... اون روزگار هم گذشت از ما !!


- برای پخش ادامه Lost باید تا 2010 صبر کنم و این یه سالی که وقفه افتاده دیگه داره حوصله ام رو سر می بره ... بعد از این هفت هشتا سریالی که معتاد شدیم و ترکشون کردیم ، الان نوبت How I Met Your Mother شده ... باهاش حال می کنم .. شبی 2 episode ناقابل فقط ! ..

  |  حسین  |    |  ۱۸ شهریور ۸۸
حساب بی حساب !!!

- سرش رو تکون می ده و می گه یادش رفته نمره تحقیق من رو حساب کنه : " حتمآ زنگ می زنم تحصیلات تکمیلی تا اگه نمره ها رد نشده بود ، بهتون نمره تحقیق تون رو هم اضافه کنن ! اگه هم رد شده بود و از من تعهدنامه کتبی می خواستند ، دیگه من رو ببخشید !! " ...

- " خواهش می کنم آقای دکتر ، همین نمره و نتیجه هم خوبه ! ... بخاطر زحماتی که طول ترم برای بچه ها کشیدید تشکر می کنم " ... سرم رو تکون می دم و ازش عذر خواهی می کنم که یادم می ره دیگه حسابش کنم ...


پ . ن : دور آب نما نشسته بودیم ... "میم" رفت با دوستاش حرف بزنه و "شین" اومد کنارم نشست ! ... دکتر بی ملاحظه از دور من رو می بینه ، می فهمم 4 چشم می شه ببینه کی کنار من نشسته یا شایدم کیه که کنار یه دختر با مانتو کوتاهِ صورتی نشسته !!! ... "شین" داره با آب و تاب امتحاناتش رو تعریف می کنه و اینکه برای تولد"میم" چی خریده و چی کارا کردن !! ... دکتر بی ملاحظه هم از کمترین فاصله رد می شه ... حتمآ می خواد ببینمش و برم آویزون نمره تحقیق ام بشم ... حسابش نمی کنم و می ره ... تازه حساب بی حساب شدن شروع شد !
پ . ن : با این اوصاف، اون باید من رو ببخشه ! مردکِ بی ملاحظه !!!!!!! ... بعضی از آدم ها نمی تونن خودشون رو بجای دیگران بگذارند ... بذارند تا بفهمم یه چیزایی براشون چقدر مهم و تعیین کننده ست ... این طرز برخورد بیشتر از اینکه آدم حقش رو نگیره ، آزاردهنده ست ! ...
پ . ن : دکتر "الف" همچین موضوعی براش پیش اومد ... بنده خدا اونقدر به آب و آتیش زد که آخر خود بچه ها از دادن تعهد منصرفش کردن وگرنه ول کن ماجرا نبود ... حالا با اینکه حساب نکرده ، اما همه بیشتر حسابش می کنن ! ..

  |  حسین  |    |  ۱۰ شهریور ۸۸








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz