نمی دونم توی این مدت چرا چیزی از سفر استانبول ننوشتم ... قاعدتآ اگه بخوام مثل بقیه بلاگرها باشم ، باید از همون جا روزی یه آپ می ذاشتم و از سیر تا پیاز همه چیز رو تعریف می کردم ... اما حالا که یه ماه و نیم می شه که برگشتیم و من هنوز حتی یه پست هم راجع بهش نزدم خودمم توی تعجب ام ! ... اما استانبول ... اولین تصویر ، کشتی هایی هستند که توی دریای مرمره دارن اینور اونور می رن .. دومین حس ، بوی نمه ، شرجی بودنش اذیت نمی کنه ، اما بالاخره هوا نمناکه ... سومین صحنه !!! ... مممم ... اینطوری نمی شه ! ... بذار موردی بگم و سریع رد بشم ... !
روز اول :
- بدون تور رفته بودیم و برعکس همه مسافرها که زود سوار ترنسفره تور شدن و گوله کردن هتل ، دنبال یه وسیله برای رفتن به هتل بودیم ... البته قبلش باید می رفتم wc و بخاطر همین کلآ از بقیه مسافرهای ایرانی جدا افتادیم ... یه "مسافر چاق کن" تا فهمید داریم فارسی حرف می زنیم ، مثل آفتاب پرست که رنگ عوض می کنه ، اومد جلو و شروع کرد دست و پا شکسته فارسی حرف زدن ... دیدیم قیمت هایی که میگه بدک نیست و بهش ok دادیم ... تا ما رو فیکس کرد ، چند تا روسی رو دید و باز رنگ عوض کرد و باهاشون روسی خوش و بش کرد ! ... عین همون حال و احوالی که با ما کرده بود ... سوار shuttle که شدیم روس ها هم با ما سوار شدن ... موقع پیاده شدن جوری آرزوی تعطیلات خوب برامون کردن که فکر کردم چند سالیه با هم آشنا بودیم و نمی دونستم !
- توی مدتی که توی Starbucks نشسته بودیم تا shuttle بیاد ، جناب "مسافر چاق کن" باهامون گرم گرفت ... چندتا لغت به انگلیسی گفت و ما فارسیش رو پس دادیم ... اونم توی توی draft مسج های گوشیش وارد کرد ؛ برای روز مبادا و مسافرای مباداتر ... می گفت یه fiancee ایرانی داره ... انگار دختره از ایران فرار کرده بوده و کسی بهتر از این جناب "مسافرچاق کن" پیدا نکرده بود بنده خدا ! ... "مسافر چاق کن"ی که فرانسه و انگلیسی و روسی و ترکی رو کامل بلد بود و داشت فارسی یاد می گرفت ... و البته از دو متری بوی تند سیگارش می زد توی ذوق آدم ... مثل بقیه ترک ها !
- خیابون هاش مثل اینجا بود ، اما کوچه هاش کلآ داستانشون فرق می کرد ... کوچه های تنگ و یه طرفه و سنگ فرش شده ... بخاطر همین ترک ها هیچ وقت یه طرفه نمی رن ، چون می دونن اگه توش یه ماشین از روبرو بیاد تنها کاری که می تونن دنده عقب گرفتنه و همه راه رو برگشتن ! ... هتل و پانسیون و مسافرخونه و مهمانسرا و هر جایی که بشه اتاق گرفت و خوابید به وفور پیدا می شد ... از همه مدل و از هم رقم ! ... اونجا تازه می شد فهمید شهر توریستی یعنی چی ... دلمون خوشه اصفهان و شیراز قطب های توریست ما هستند ...
- بوق زدن معنای زیادی براشون نداره ... شده یه ربع پشت سر هم ، قطار وای میستن ، تا یه تاکسی مسافر و بارهاش رو پیدا کنه ... کسی نه خم به ابرو می آره ... نه بوق می زنه ، نه فحش می ده ... فقط صبر می کنه ! ... خیلی راحت و آسوده ! ... ماکزیمم اگر می خواستند اعتراض خودشون رو به رانندگی کسی نشون بدن ، دستشون رو باز می کردن و می بستن ، یعنی کلافه شدن و تموم ! ... در همین حد ! ... باز و بسته ! ... نه حرفی نه حرکت اضافه ای ...
- هتلمون تمیز و نوساز و خوب و آروم بود ... یه مزیت دیگه هم داشت ، ایرانی توش پیدا نمی شد ! ... جز یه خانواده که مادر و دختر روسی حرف می زدن و تا پدر خانواده ، که مرد نحیف و نسبت به ما کوتاهتری بود اومد و فارسی حرف زد و اونا باهاش فارسی دعوا کردن ... مخصوصا دختر جوونشون که روزهای بعدی بازم با باباهه مشکل داشت ...
- رفتیم یه قدمی توی شهر زدیم ... چیزی که جلب توجه می کرد ، احترامی بود که مردمش نسبت به هم و به اعتقادات هم داشتند ... هیچ کس به عرب ها با روبنده هاشون متلک نمی نداخت ، همونطور که کسی به زن های ژاپنی با شورت و تاپ هاشون زل نمی زد ! ... گفتم عرب ها ... تنها قومی بودن که بچه داشتند ... نه یکی ، نه دوتا ، یه قطـــــــــــــــار ... چند مورد دو رقمی هم دیدیم ... بگو موشــــــــــالا !!! بترکه چشم حســــــــود ... کلآ چگالی اعراب روزهای آخر زیاد شده بود ...
- بستنی خوردیم ... ناقابل ... حدود 12 برابر بستنی های ایران واسمون خرج برداشت ... به عنوان اولین هزینه رسمی کمی جا خوردیم اما راحت کیسه رو شل کردیم ... لذت چشیدنش به سنگینی پولش توی جیبمون می ارزید !!! ...نمی شد گفت بستنی سنتی شون بود ... اما مدلش با بستنی های کارخونه ای فرق داشت ... به غیر از چرخ دستی بستنی فروش ها ، گاری بلالی ها و شیرمال فروش ها و از همشون مهم تر آب فروش ها هم توی استقلال پیدا می شد ... استقلال یا ایستیکلال ، خیابون سنبلیک استانبول به حساب می آد ... جوری که توی مجله ای که در مورد خیابون های معروف شهرهای مختلف حرف زده بود دیدم ، با شانزالیزه پاریس ، ولیعصر تهران و وال استریت نیویورک گذاشته بودنش توی یه طبقه ! .... هتل توی خیابون پشتی ایستیکلال بود ، بخاطر همین روزی 4 بار ازش رد می شدیم ... راجع بهش بیشتر می گم !
- شب اول از سرما لرزیدیم ! ... شاید بخاطر استرس امتحان فردا بوده ... اما تهویه اتاق روی 16 درجه بود ! ... خودم دیدم ...