نگاه اول :
یه چندتا قلوپ (قلوف) ازش رو خوردم ... هنوز گیلاس مونده به نصف برسه ... توی نور می گیرمش و بهش نگاه می کنم ... می بینم که زندگیم رو دوست دارم ... می بینم از راهی که برای زندگیم انتخاب کردم راضی هستم ... رسیدن هام رو می بینم و موفقیت هام رو ! ... خیلی چیزای دیگه توش می شه دید ... اینکه عاشق خانواده ام م ... بعلاوه دوستایی رو که براشون مهم هستم و برام مهم هستن ، و بودنمون کنار هم دلگرمی به حساب می آد ... من از اینکه خستگی برام معنی و مفهومی نداره خوشم می آد ... توی گیلاس ، واضح می شه دید ، که باعث افتخار نزدیکانم هستم و من بهمین خاطر به خودم افتخار می کنم ... من وقتی می شنوم اطرافیانم پشت سرم از مصمم بودن من رو توی کارهام تعریف می کنند نیروی بیشتری می گیرم ... چندجایی همش زنگ می زنن برای کار ... هنوز تصمیم نگرفتم ؛ وقتم رو برای کار صرف کنم یا برای عوض کردن مسیر زندگی ... شاید از آبان که مغزم خلوت تر شد ، برای جفتشون وقت گذاشتم ... تمامی این ها نیمه پر گیلاس شیشه ای زندگیم رو درست می کنن ...
نگاه دوم :
وقتی حواسم می ره سمت نیمه خالی چیزای دیگه هم می آد توی فکرم ... نمی دونی چه حس مزخرفیه وقتی که به موفق شدن توی هر کاری عادت می کنی و از خودت انتظار داری که بازم هم همون نتیجه ای رو بگیری که باید ... امتحانم رو همه می گن خوب شده ... اما من ! ... فقط گاهی زمزمه می کنم که حقم رو نگرفتم ... تمام خستگیش یه جورایی به تنم موند ... برگشتم ایران ، توی اتاقم و کتابا رو توی کتابخونه های اتاق دیدم بدتر هم شد ... حتی میل این رو ندارم که برم مرتبشون کنم ... ترس اینکه باز بهشون دست بزنم ، اینکه نگام بیفته به خطی خونده بودم و زیرش خط کشیدم و نکته ای رو کنارش نوشته ام ... می بینی ، زندگی همیشه هم به قشنگی خط های اول نیست ، که بتونی فقط پر بودنش رو ببینی ... چه بخوای و چه نخوای گاهی چشمت می افته به قسمت های خالیش !!! ... دو روزی می شه که برگشتم و زودتر از ساعت 10 نشده از تخت بیام بیرون ... 2 سالی که خیلی از روزها ساعت 6 بیدار بودم کجا رفته ، من هم نمی دونم ! ... به لحظاتی از زندگی نمی شه فکر نکرد ... مثل باتلاق می مونه ... هر چی بیشتر تقلا کنی که ذهنت رو منحرف کنی ، بیشتر توشون فرو می ری ... دست و پا زدن بیشتر ، فرو رفتن بیشتر ... می دونی که نباید به خاطرات گذشته ات تکونی بدی تا آروم بگیرن و تو رو توی خودشون نکشن ... اما ، فقط می دونی ... می دونی ، دونستنش یه چیزه و عمل کردن بهش یه چیزه دیگه !!! ...
نگاه سوم :
بعد از اینکه نیمه خالی و نیمه پر رو دیدی ، نوبت یه قسمت دیگه می رسه ... هر چیزی اولش لبریزه ... باید ازش بخوری تا لذت بیشتری ازش ببری ... لذتی بیشتر از دیدن پر بودنش ... همین که ازش خوردی و لذتش رو بردی ، اشتیاقت بیشتر می شه که بیشتر بری بالا ... اینه که گیلاس ت شروع می کنه به خالی شدن ... بعضی ها بخاطر این دل دیدن نیمه خالی رو ندارن ، خودشون رو از لذت چشیدن محروم می کنن ... اما نمی دونن اگه هم ازش نخوری بخوای نخوای تبخیر می شه و می پره ... حداقل توی زندگی به یه چیزی معتقدم که کسی که هیچ کاری نکنه ، هیچ اشتباهی نمی کنه ! ... تنها چیزی که مونده اینه ... حتی اگه همه بگن اشتباهی نکردی و رضایتشون رو از من ابراز کنن ، اما من که می دونم ! ... یه جای کار می لنگیده ... هنوز نفهمیدم کجاش ... دوست دارم زبون این اینکاها رو یاد بگیرم ... تا آلبومشون رو که استانبول از اجرای زنده شون خریدیم رو بفهمم چی می گن ... ریتم و تنش که معنای خوبی رو به آدم القا می کنه ... یه چیزی مثل دمیدن روح تمام اینکاهای قبیله های اجدادشون ! ...
نگاه چهارم :
آقای "ن" فقط 7 سال ازم بزرگتره ... دو تا دختر داره ! ... یه جورایی هم لیسانس و هم ارشد و هم کار و هم اهدافمون روی هم منطبق ه ... تنها فرقمون اینکه وقتی سن من بوده یه بچه هم داشته ... از وقتی برگشتم هزار مدل حرف از هزار مدل آدم شنیدم اما صحبت های این یه چیزه دیگه بود ... راست می گفت ... من که می دونستم این مسیر پر هزینه و زمانبره و انرژی زیادی می خواد ، پس سه ماه وقت و یه میلیون پول توی مجموع آثار بلندمدتش به حساب نمی آد ... راست می گفت ... !!! ... دارم به حرفاش بیشتر فکر می کنم ... توی ملی ، اگه بدونی با کی هم صحبت بشی ، آدم هایی با طرز فکرهای پیدا می شن که خودش کلی تجربه نصیبت می کنه ... حتی اگه حرفاشون رو حفظ باشی ، بازم چند دقیقه هم صحبتی فایده های خودش رو داره ...
نگاه پنجم :
هوسی پریدم وسط 60 GB ام پی سه ... هی هم زدم که گذری خوردم به آلبوم های مرجان ... حالا مرجان کیه ! منم درست نمی دونم .. فقط یه trackش من رو همیشه می بره به 3 نصف شب جاده چالوس ... حتی اگه نمودارم بالا هم باشه بازم نمی شه یاد یه چیزایی نیافتم ... جاده تاریک و هوای خاص کوه و جنگل ... شب نماهای پیچ ها ... دنده و ترمز و کلاژ ... نور بالا و نور پایین ... چراغ های رنگی و فواره های حوض های رستوران های خلوت کنار جاده ... ماشین هایی که از رو به رو نزدیک می شن و می گذرن ... با تو به هر غم سنگ صبورم ... بی تو شکسته تاج غرورم ... با تو یه چشمه چشمهء روشن ... بی تو یه جاده ام که سوت و کورم ... ای که به شب هام صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم ! ... برو تا آخر جاده پر پیچ و خم افکارم ! ... حتی اگه از فکر کردن خسته بشم ، مخم رو خاموش می کنه ... تعطیل !!!!
نگاه ششم :
موضوع تزم رو خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا انتخاب کردم ... یه چیزی توی مایه های یه موضوع سخت، مقاله دار، اسم خوشگل و دهن پرکن، یه چیزی وسط رشته لیسانس و برق و فاینانسی که الان دارم می خونم، البته قسمت مهم و اصلیش رو بهتره رو نکنم ... امیدوارم زودتر تنبلی تزی رو کنار بذارم و پروپوزالم رو بنویسم تا دوباره موضوع عوض نکردم ... امتحانای ترم سوم یه ماه دیگه تازه شروع می شه ... اسم درس ها هم یادم رفته دیگه چه برسه به سیلابس ها و اسم استادا و موضوع presentation ها ... از الان باید کم کم گرم کنم تا این آخرین امتحانای دوران تحصیل ایران هم بخیر بگذره ... دکتری داخل و استرس درس خوندن مدل ایرانی دیگه توی کار من نیست ...
نگاه هفتم :
بیست و شش سال ... این رو دیشب حساب کردم ... 26 سال گذشته ... خیلی زیاده ... آدم می ترسه ! ... هر چقدر هم خوب استفاده کرده باشم و جلو باشم اما بازم منو توی فکر می بره ... باید برای خودم مردی شده باشم ... بذار ببینم ! ... اره انگار ! ... از 4 سال پیش به خودم قول دادم ، هر سال تولدم که می رسه باید یه تفاوت اساسی توی زندگیم ایجاد کرده باشم تا از خودم راضی باشم ... دارم به سالی که گذشت فکر می کنم ... !! ... سال خوبی بود ... کاش عمرم هم از من راضی باشه ...
پ . ن : می خواد بهم دلداری بده ... " تلاش کردی ، از وقتت خوب استفاده کردی ، ... ، بود ، شد ، کرد " ... حرفاش دلسوزانه ! ... می دونم که خوبیم رو می خواد ... اما من تحمل ندارم و ازش می خوام " می شه اینقدر فعل های گذشته به کار نبری ! " ... من خیلی وقته که زمان ماضی زندگیم رو یاد نمی کنم ! ... البته گذشته ای رو که یاد کردنشون دردی رو دوا نمی کنه ! ...
پ . ن : امتحان سه قسمت بود ... awa رو 5 از 6 ، Quan رو 99% گرفتم ... یه جورایی خوب بود ! ... اما verbal کاری کرد که من باز به تلاش دوباره فکر کنم ... "پ" می گفت ، حوصله ت زیاده ... من می گم برای زحمتی که کشیدم لجبازم ... ارضاء نشدم ! ... همین ! ...
پ . ن : هر لحظه ای رو که با کسایی که دوسشون دارم می گذرونم و هر حرفی که ازشون می شنوم ، برای خودش نعمتی ه از نعمت های روزگار ام ... شکرت خدا !!!!
پ . ن : Inka sol نباید زیاد معنی بدی بده ... Inka که همون اینکاهای خودمونن ، sol هم شباهت زیادی به روح داره ... اگه به اکـــوادوری معنی دیگه ای می ده ، من پیشاپیش عذرخواهی می کنم .. !
پ . ن : امسال هم مثل پارسال و دو سال پیش و سال های قبل ترش ، بازم شب ها شهاب بارونه ! ... بعضی اتفاقات رو آدم دوست داره براش دلیل بتراشه ... خوب تولد من هم دلیلش ! ... چه مغرورانه ! ... خوشم نیومد ...
پ . ن : باید در مورد استانبول و چیزایی که گذشت بشینم بنویسم ... مسافرت باید اینطوری باشه ! ...