ابوحیدر و Thesis

آقـــــــــــــــــــــــــــا جوووووون ، من این چیزا حالیم نــــــــــــــــــــــی ! ... 4 شنبه این هفته و هفته بعد و هفته آخر ماه رمضون ، اگه نریم ابوحیدر ، رسمـــــــــــــــــــــآ کلامون می ره توی هم ! ... اصلآ همش مهمون من ! .. بریم که برای من از نون شب هم واجب تره ! ... هی که نمی شه بگی حالت خرابه ، خرابه ! ... خب باید یه کاری کنی که نباشه ! ...


پ . ن : تزم اینجانب یه قسمت ریاضی داره به چه پیچیدگی !!! ... شایدم یه پیچیدگی ای داره به چه ریاضی ای ... یعنی قسمتی که مربوط می شه به دروس برقیا، یه جاش خیلی ریاضیاتی و آدم باید یه ریاضت اساسی بکشه براش ... این ریاضت اینقدر داشت فشار می آوورد که به سرم زد تا از قدرت خارق العادهء این دنیای مجازی استفاده کنم ببینم ، یه شیر پاک خورده ای پیدا نمی شه که یه ذره از این بار مرتاضی تز ما کم کنه ... نمی دونم یا قدرت استفاده از key word های من خیلی بالاست و از تمام دنیای انترنت تونستم یه تزی عینهو ، چیزی که دنبالش بودم پیدا کنم ، یا کلآ آدم خوش شانسی هستم ... نمی دونی چه حسیه وقتی title یه تز رو وقتی داری کلمه کلمه می خونی و جلو می ری ، می بینی که انگار title بخش ریاضیاتی عذاب آور تزت رو داری می خونی ! ... آقا ما هم سه تا هیبیـــــــــــــــــــب هورای جانانه سر دادیم و بالا پایین پریدیم و کلیک کردیم روی لینک سرکار خانمی که این قسمت از کارمون رو سال ها پیش از این انجام داده بود ... ندیده ، به شخصه ، یک دل نه ، بلکه صد دل عاشق سینه چاک و دلداده این خانم محترم و زیباروی شدیم که با چنین درک و فهم مثال زدنی ای ، می دونست ممکنه "حسین خان" نامی رو با این موضوع تزی که انتخاب کرده یه عمری بنده کوی خودش کنه ... نه تنها خودش ، بلکه غلام بابا و هفت پشتش ! ... ( یکی توی یاهو پیغام داد و هر چی توی ذهنم ریسته بودم پاره شد ! ** ) ... کجا بودیم ؟! ... آهااا ... در جستجوهای بعدی ، هر چی صابون زده بودیم جیگر خانوم زلیخا شد ... خانمی که ایشون باشند ، الان برای خودش ، نوه و نبیره و ندیده ای بهم زده بود ، شده بود استاد اول دانشکده ریاضی یه دانشگاه اجنبی ! ... از این دانشگاه هایی که state داره توش ! ... بعلاوه کلی کتاب و مقاله و عاشقانی از حوزه های علم و ادب و هنر ... مونده بودیم هاج و واج که "ای دل غافل، کبوتره ننشسته ، پرید!!" ... هنوز بد و بیراه های بعدی رو نثار روح پرفتوحش نکرده بودم که لامپ دوم بالای سرم روشن شد !! ... با یک عدد نامه برقی محترمانه بسیار بسیار رسمی ، خودم رو یک فروند پژوهشگر جوان و جویای نام و هلاک علوم ریاضتی جا زدم و ترسون ترسون پرسون پرسون ازش خواستم که یه سوال ناقابل ما رو هم جواب بده ... حالا سوال چی بود !؟ ... " دکی جون ، تزت رو رد کن بیاد! " ... سوالی که نبود ، اما تمام سعی خودم رو کردم که جنبه عاجزانه ش حفظ بشه ... انگاری هم خوب حفظ شده بود ... البته بهانه اوورد که اون زمانی که دفاع کردم MicroSoft وضعش اونقدر خوب نشده بود که برای خودش office بزنه و word و pdf و قانون بقای تز و پایان نامه موجودیت پیدا کنند !!! ... کم بی ربط هم نمی گفت ؛ رفرنس می دم به همون سن و نوه و نبیره و اینا !! ... با تمام این حرف ها من رو به سیل عظیم مشتاقانش پیوند و قلمه زد ، وقتی که نشان داد چطوری می تونم نفس راحتی بکشم و یه ذره بشینم برای امتحانای پایان ترم و پایان کارشناسی ارشدمون درس بخونم ! ... خدا خیرش بده ، البته تا الان فکر کنم داده که توی سن پیری اونقدر جوووون و شاد و خوش برخورد مونده بوده ! ... البته به چشم خواهری ! ...

پ . ن : به سرم زده که منم برنامه از افطار تا سحر رو پیاده کنم ... اینطوری که بعد از افطار نخوابم و بشینم به پیش بردن این همه کاری که مثل یه کلاف توی هم پیچیده شدن ...

پ . ن : هر کی این ماه رمضونی برنامه استخر و ابوحیدر و سینمای سحری رو ردیف نکنه ، خره !

  |  حسین  |    |  ۷ شهریور ۸۸
زد به سرمان و بالا زدیم !!!

خب ، آدم آدم است دیگر ! ... نمی شود که از آدم کارهایی را انتظار داشت که از حور و پری انتظار می رود ... گاهی قاطی کردن و غر زدن به عالم و آدم ، اندازه هزارتا قرص تریاک کار می کند ... از همان قرص هایی که برای درد سرطان مادربزرگ مثل آب روی آتش بود ... خدا رفتگان شما را هم بیامرزد ... می گفتم ، این غر زدن چند روز پیش ما هم ما را چنان خمار و آرام کرد که نگو ... اما بعد از خماری تا بخودمان آمدیم دیدیم که عجب خطابهء تندی نوشته ایم که هر کسی از اطرافیانمان می تواند تا عمر داریم ما را توبیخ کند و مورد پیگرد قانونی قرار دهد ... این بود که نچندان نادم و پشیمان اما از سر ملاحظه کاری و داشتن هوای خاطر سایر دوستان ، آن را برداشتیم که نکند بجای درست کردن ابرو بزنیم و از چشم تا نوک انگشت پای تمام روابط خود را مورد عنایت قرار دهیم ... در هر صورت از دوستان با مروت روزگارمان ، اگر کسی در طی 3 ساعت روی اینترنت بودن نوشته مان را خوانده و خود را برای مرافه آماده می کند ، طلب عفو و بخشش و غلط کردم می کنیم ... تا باشد همانند ماستی که برای بی خیال کردن مردم به موضع مربوطه می مالیم ...

پ . ن : این ریتم نوشتن را از مخی عزیز به عاریت گرفتیم ... برای حفظ تعادل و تنوع نوشته های بلاگ صورت گرفت که الان می بینیم که چقدر این مدل نوشتن را سخت و دشوار می نماید .... مزه تخیله کردن آنچه درون ذهنت می جوشد به آن است که به سرت بزند و هماهنگ با آن زدن ، هر چه درونت داری بالا بزنی ! ... حتی اگر کارت به دلجویی از دوستانت تمام شود ...

پ . ن : در این مواقع دوستان دو دسته اند : دوستانی که احتیاجی به توضیح ندارند و در هر صورت مطمئن هستند اگر چیزی بیان شده ، حال خراب بوده است .. یا احتیاج به توضیح دارند چون بهشان حق می دهی در جریان ریز ماوقع نباشند و گاهی سوءتفاهم کارها را بهم می پیچاند ! .. ما هم که همه آدمیم و آدم ، آدم است نه جن و پری !!! ...

پ . ن : دوستان جز هر دسته ای که باشند ، ما به هر کدام از دسته ها دل بسته ایم ! ...

  |  حسین  |    |  ۶ شهریور ۸۸
Real Time !!!!

توجیه کردن علاوه بر اینکه سختترین کاره روی زمینه ، آسونترینش هم هست ... فقط مثل همه چیز دیگه باید توش تمرین کنی و تمرین کنی و تمرین ؛ که اوساکارش بشی ... حالا اگه یکی این وسط به اندازه کافی تمرینات نداشته باشه و مشق نکرده باشه ، توش ممکنه بدجوری گیر کنه ... گیری که روزی چندین بار به خودش لیچار بار کنه که چرا نمی تونه یه چیزی رو توجیه کنه ... هر توجیهی حالا ، مهم نیست !! توجیه علمی ، توجیه اخلاقی ، توجیه اعتقادی ، منطقی ، مسخره ، خنده دار ... یکی بیاد به من یه hand بده و یه کم منو توی بهانه تراشیدن کمک کنه ... چندتا روش یاد بگیرم بقیه رو خودم بلدم برم ... هر چی فکر می کنم نمی دونم کجای کار ایراد داشت و داره ، می خوام بهانه بیارم و مثل گذشته ساده بکشم کنار ؛ اما بهانه اوردن هم یادم رفته ... شایدم جوونی کنار کشیدن توی وجودم نیست ... شایدم حتی بهانه ای هم وجود نداره ... من این روزا به کمک احتیاج دارم ... به یه همفکری که مثل خودم فکر کنه ... نه حالا کپه تفکر من رو داشته باشه ... 51% هم بفهمه من چی می گم کافیه ... می مونه 69% دیگه ش که باید با خودم کنار بیام که باید بی شیله پیله سفره باز کرد یا مثل این چند سال گذشته باز هم باید خودم تنها حل مشکل کنم ... یه جورایی عادتم شده ... عادت کردم که اول و آخرش خودمم و همون بهتر که وسطش هم کسی نباشه ... قاطی این همه سوال بی جواب ، فقط یه سوال دارم ... چرا ، چرا ما هممون ، حتی خوده من ، یا سفیدیم یا خاکستری ! ... یا عاشقیم یا بیزار ! ... یا خوبیم یا بد ! ... یا هستیم یا نیستیم ! ... یا خوشحالیم یا ناراحت ! ... یا بیکاریم یا پر مشغله ! ... به طور کلی ، یا صفریم یا یک ! ... دلم بدجوری ریخته بهم ... انگار توش هزارتا زن داهاتی با تشت هاشون نشستن و تمام چادر چارچوق های زنای ده های بالا و پایین رو از صبح ، هی چنگ می زنن و می سابن ... یا بقول این فرنگی ها ، توی معده ام یه گله پروانه دارن بال بال می زنن ... فکرم از معده ام وضعتش بدتره ... جوری که تمام سلول های خاکستری مغزم دارن مهاجرت می کنن اینوری ... اما ماه رمضونه و نمی شه با دم و دیقه خوردن ، حواسی رو پرت کرد ... من سوال بی جواب زیاد دارم ... مثل هر کسی که از این مدل سوال ها توی زندگیش جولان می دن ... امشب یکی از این سوال های بی جواب رو خودم یه جواب براش پیدا کردم ... جوابی که نه توجیه بود و نه بهانه ! ... خیلی هم دلنشین و منطقی بود و دوستانه ...

پ . ن : من کم کم دارم به متافیزیک و حس ششم و حس هفتم و اینا ایمان می آرم ... دیشب که دخترخاله بدون اینکه چیزی بگم ، نصفه شب دلیل ناراحتیم رو پرسید ... الانم "م" بدون اینکه هنوز این رو آپ کنم یه سوال روی جواب تازه پیدا کرده ام طرح کرد ... اما خوشبختانه جواب سوالش به سختی سوال بی جواب سابق من نبود ...

پ . ن : بالاخره ما هممون آدمیم ، یکی محشره ، یکی معرکه ست ، اون یکی عالیه ، بعدی خیلی خوبه ... از اون که خوبه بگیر تا اون که خیلی ناجوره ... تا می رسی به آخری که غیرقابل تحمله ! ... همه آدم ها ایرادهایی دارن عزیزم ... تا تو چی بخوای !!! ... بخوای از خوبی هاشون یاد کنی و لحظات زندگیت رو با یادشون شاد کنی ، یا بخوای علاوه بر نکات مثبتشون ، بدی هاشون رو هم توی ذهنت نگه داری ...
بگذریم ... شب بخیر !

  |  حسین  |    |  ۲ شهریور ۸۸
oops this link appears broken

دیدی گاهی باید یه چیزی رو ثابت کنی ... مثلآ ثابت کنی که اراده ت چطوریاست !! ... یا ثابت کنی که چقدر این کاره ایی ... یا نشون بدی که فرقت با بقیه چیه ... البته توی تمام این حالت ها مخاطب شخص دومی نیست ... طرف روبرو خودت هستی و باید به خودت یه چیزایی رو نشون بدی ... خب !!! ... کاهش تدریجی و بعدش سقوط ناگهانی نمودارم که دیروز سرم اومد رو دیشب حلاجی کردم .... علت هاش پیدا شدن ، امروز موقع مثبوت کردن خودم به خودم بود ... زدم و یکی از علت های اصلی ای که براش خیلی هم زحمت کشیده بودم و وقت گذاشته بودم رو ناکار کردم ... اعتراف می کنم که خیلی سخت بود اما چیزی که فایده ای نداره رو باید هر چه زودتر از زندگی حذف کرد ... می شد بدم به یکی دیگه ، یا کلآ وقت کمتر صرفش کنم ، یا بالاخره یه جوری سر خودم رو شیره بمالم که موضوع به این وخامت هم که فکر می کنم نیست ... اما وقتی خودم می دونم چه خبره و داستان چیه ، نمی شه زیاد به این راه حل ها دلخوش بود ... هیچی ! ... فقط خواستم بگم تمومش کردم ...

پ . ن : امروز روز آخر شعبان و از فردا یکی از علایق و سرگرمی های من شروع می شه ....


پ . ن : ثابت شد ! ... تا فردا چه فرقی با امروز داشته باشه !

  |  حسین  |    |  ۳۰ مرداد ۸۸
nka Sol !!!

نگاه اول :

یه چندتا قلوپ (قلوف) ازش رو خوردم ... هنوز گیلاس مونده به نصف برسه ... توی نور می گیرمش و بهش نگاه می کنم ... می بینم که زندگیم رو دوست دارم ... می بینم از راهی که برای زندگیم انتخاب کردم راضی هستم ... رسیدن هام رو می بینم و موفقیت هام رو ! ... خیلی چیزای دیگه توش می شه دید ... اینکه عاشق خانواده ام م ... بعلاوه دوستایی رو که براشون مهم هستم و برام مهم هستن ، و بودنمون کنار هم دلگرمی به حساب می آد ... من از اینکه خستگی برام معنی و مفهومی نداره خوشم می آد ... توی گیلاس ، واضح می شه دید ، که باعث افتخار نزدیکانم هستم و من بهمین خاطر به خودم افتخار می کنم ... من وقتی می شنوم اطرافیانم پشت سرم از مصمم بودن من رو توی کارهام تعریف می کنند نیروی بیشتری می گیرم ... چندجایی همش زنگ می زنن برای کار ... هنوز تصمیم نگرفتم ؛ وقتم رو برای کار صرف کنم یا برای عوض کردن مسیر زندگی ... شاید از آبان که مغزم خلوت تر شد ، برای جفتشون وقت گذاشتم ... تمامی این ها نیمه پر گیلاس شیشه ای زندگیم رو درست می کنن ...

نگاه دوم :

وقتی حواسم می ره سمت نیمه خالی چیزای دیگه هم می آد توی فکرم ... نمی دونی چه حس مزخرفیه وقتی که به موفق شدن توی هر کاری عادت می کنی و از خودت انتظار داری که بازم هم همون نتیجه ای رو بگیری که باید ... امتحانم رو همه می گن خوب شده ... اما من ! ... فقط گاهی زمزمه می کنم که حقم رو نگرفتم ... تمام خستگیش یه جورایی به تنم موند ... برگشتم ایران ، توی اتاقم و کتابا رو توی کتابخونه های اتاق دیدم بدتر هم شد ... حتی میل این رو ندارم که برم مرتبشون کنم ... ترس اینکه باز بهشون دست بزنم ، اینکه نگام بیفته به خطی خونده بودم و زیرش خط کشیدم و نکته ای رو کنارش نوشته ام ... می بینی ، زندگی همیشه هم به قشنگی خط های اول نیست ، که بتونی فقط پر بودنش رو ببینی ... چه بخوای و چه نخوای گاهی چشمت می افته به قسمت های خالیش !!! ... دو روزی می شه که برگشتم و زودتر از ساعت 10 نشده از تخت بیام بیرون ... 2 سالی که خیلی از روزها ساعت 6 بیدار بودم کجا رفته ، من هم نمی دونم ! ... به لحظاتی از زندگی نمی شه فکر نکرد ... مثل باتلاق می مونه ... هر چی بیشتر تقلا کنی که ذهنت رو منحرف کنی ، بیشتر توشون فرو می ری ... دست و پا زدن بیشتر ، فرو رفتن بیشتر ... می دونی که نباید به خاطرات گذشته ات تکونی بدی تا آروم بگیرن و تو رو توی خودشون نکشن ... اما ، فقط می دونی ... می دونی ، دونستنش یه چیزه و عمل کردن بهش یه چیزه دیگه !!! ...

نگاه سوم :

بعد از اینکه نیمه خالی و نیمه پر رو دیدی ، نوبت یه قسمت دیگه می رسه ... هر چیزی اولش لبریزه ... باید ازش بخوری تا لذت بیشتری ازش ببری ... لذتی بیشتر از دیدن پر بودنش ... همین که ازش خوردی و لذتش رو بردی ، اشتیاقت بیشتر می شه که بیشتر بری بالا ... اینه که گیلاس ت شروع می کنه به خالی شدن ... بعضی ها بخاطر این دل دیدن نیمه خالی رو ندارن ، خودشون رو از لذت چشیدن محروم می کنن ... اما نمی دونن اگه هم ازش نخوری بخوای نخوای تبخیر می شه و می پره ... حداقل توی زندگی به یه چیزی معتقدم که کسی که هیچ کاری نکنه ، هیچ اشتباهی نمی کنه ! ... تنها چیزی که مونده اینه ... حتی اگه همه بگن اشتباهی نکردی و رضایتشون رو از من ابراز کنن ، اما من که می دونم ! ... یه جای کار می لنگیده ... هنوز نفهمیدم کجاش ... دوست دارم زبون این اینکاها رو یاد بگیرم ... تا آلبومشون رو که استانبول از اجرای زنده شون خریدیم رو بفهمم چی می گن ... ریتم و تنش که معنای خوبی رو به آدم القا می کنه ... یه چیزی مثل دمیدن روح تمام اینکاهای قبیله های اجدادشون ! ...

نگاه چهارم :

آقای "ن" فقط 7 سال ازم بزرگتره ... دو تا دختر داره ! ... یه جورایی هم لیسانس و هم ارشد و هم کار و هم اهدافمون روی هم منطبق ه ... تنها فرقمون اینکه وقتی سن من بوده یه بچه هم داشته ... از وقتی برگشتم هزار مدل حرف از هزار مدل آدم شنیدم اما صحبت های این یه چیزه دیگه بود ... راست می گفت ... من که می دونستم این مسیر پر هزینه و زمانبره و انرژی زیادی می خواد ، پس سه ماه وقت و یه میلیون پول توی مجموع آثار بلندمدتش به حساب نمی آد ... راست می گفت ... !!! ... دارم به حرفاش بیشتر فکر می کنم ... توی ملی ، اگه بدونی با کی هم صحبت بشی ، آدم هایی با طرز فکرهای پیدا می شن که خودش کلی تجربه نصیبت می کنه ... حتی اگه حرفاشون رو حفظ باشی ، بازم چند دقیقه هم صحبتی فایده های خودش رو داره ...

نگاه پنجم :

هوسی پریدم وسط 60 GB ام پی سه ... هی هم زدم که گذری خوردم به آلبوم های مرجان ... حالا مرجان کیه ! منم درست نمی دونم .. فقط یه trackش من رو همیشه می بره به 3 نصف شب جاده چالوس ... حتی اگه نمودارم بالا هم باشه بازم نمی شه یاد یه چیزایی نیافتم ... جاده تاریک و هوای خاص کوه و جنگل ... شب نماهای پیچ ها ... دنده و ترمز و کلاژ ... نور بالا و نور پایین ... چراغ های رنگی و فواره های حوض های رستوران های خلوت کنار جاده ... ماشین هایی که از رو به رو نزدیک می شن و می گذرن ... با تو به هر غم سنگ صبورم ... بی تو شکسته تاج غرورم ... با تو یه چشمه چشمهء روشن ... بی تو یه جاده ام که سوت و کورم ... ای که به شب هام صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم ! ... برو تا آخر جاده پر پیچ و خم افکارم ! ... حتی اگه از فکر کردن خسته بشم ، مخم رو خاموش می کنه ... تعطیل !!!!

نگاه ششم :

موضوع تزم رو خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا انتخاب کردم ... یه چیزی توی مایه های یه موضوع سخت، مقاله دار، اسم خوشگل و دهن پرکن، یه چیزی وسط رشته لیسانس و برق و فاینانسی که الان دارم می خونم، البته قسمت مهم و اصلیش رو بهتره رو نکنم ... امیدوارم زودتر تنبلی تزی رو کنار بذارم و پروپوزالم رو بنویسم تا دوباره موضوع عوض نکردم ... امتحانای ترم سوم یه ماه دیگه تازه شروع می شه ... اسم درس ها هم یادم رفته دیگه چه برسه به سیلابس ها و اسم استادا و موضوع presentation ها ... از الان باید کم کم گرم کنم تا این آخرین امتحانای دوران تحصیل ایران هم بخیر بگذره ... دکتری داخل و استرس درس خوندن مدل ایرانی دیگه توی کار من نیست ...

نگاه هفتم :

بیست و شش سال ... این رو دیشب حساب کردم ... 26 سال گذشته ... خیلی زیاده ... آدم می ترسه ! ... هر چقدر هم خوب استفاده کرده باشم و جلو باشم اما بازم منو توی فکر می بره ... باید برای خودم مردی شده باشم ... بذار ببینم ! ... اره انگار ! ... از 4 سال پیش به خودم قول دادم ، هر سال تولدم که می رسه باید یه تفاوت اساسی توی زندگیم ایجاد کرده باشم تا از خودم راضی باشم ... دارم به سالی که گذشت فکر می کنم ... !! ... سال خوبی بود ... کاش عمرم هم از من راضی باشه ...


پ . ن : می خواد بهم دلداری بده ... " تلاش کردی ، از وقتت خوب استفاده کردی ، ... ، بود ، شد ، کرد " ... حرفاش دلسوزانه ! ... می دونم که خوبیم رو می خواد ... اما من تحمل ندارم و ازش می خوام " می شه اینقدر فعل های گذشته به کار نبری ! " ... من خیلی وقته که زمان ماضی زندگیم رو یاد نمی کنم ! ... البته گذشته ای رو که یاد کردنشون دردی رو دوا نمی کنه ! ...
پ . ن : امتحان سه قسمت بود ... awa رو 5 از 6 ، Quan رو 99% گرفتم ... یه جورایی خوب بود ! ... اما verbal کاری کرد که من باز به تلاش دوباره فکر کنم ... "پ" می گفت ، حوصله ت زیاده ... من می گم برای زحمتی که کشیدم لجبازم ... ارضاء نشدم ! ... همین ! ...
پ . ن : هر لحظه ای رو که با کسایی که دوسشون دارم می گذرونم و هر حرفی که ازشون می شنوم ، برای خودش نعمتی ه از نعمت های روزگار ام ... شکرت خدا !!!!
پ . ن : Inka sol نباید زیاد معنی بدی بده ... Inka که همون اینکاهای خودمونن ، sol هم شباهت زیادی به روح داره ... اگه به اکـــوادوری معنی دیگه ای می ده ، من پیشاپیش عذرخواهی می کنم .. !
پ . ن : امسال هم مثل پارسال و دو سال پیش و سال های قبل ترش ، بازم شب ها شهاب بارونه ! ... بعضی اتفاقات رو آدم دوست داره براش دلیل بتراشه ... خوب تولد من هم دلیلش ! ... چه مغرورانه ! ... خوشم نیومد ...
پ . ن : باید در مورد استانبول و چیزایی که گذشت بشینم بنویسم ... مسافرت باید اینطوری باشه ! ...

  |  حسین  |    |  ۲۲ مرداد ۸۸








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz