Poor Ebraham !!!

آیا می دانید !؟!؟ ... جهودها هم مثل ما مسلمونا مراسم ختنه سورون دارن ؟! ... داستان ختنه شون اینه که خدا به ابراهیم ( همونی ابی خودمون!!! ) یه شازده پسر می ده و پش بندش دستور می ده که ، باید نه تنها پسر نو رسیده ت رو بلکه پسر دیگه ت و حتی حتی حتی خودت رو ختنه کنی ... حالا سن ابرام چنده ؟ ... داره می شه 90 !!!!!! ... حداقل نه فقط از بابابزرگ من ، بلکه از نن جون مهتی بزرگ تر بوده ...

- قیافهء ابی وقتی شنید باید خودش رو ختنه کنه ، حتمنی خیلی مضحک شده ! ... چقدر حیوونی به خدا التماس کرده که " جون هاجر ، فعلآ و نقدآ و قطعآ برای این دو تا بنده زاده ختنه سورون می گیریم اما از این چیزه ما بگذر !! " ... اما خدا ذات جلاله ش رو کرده توی یه کفش و نگذاشته که این رسم بعد از ابرام ترسیم بشه ...
- پسراش هم چقدر کیفور شدن که بابا ( که الان برای خودش بابابزرگیه شده !) بایس باهاشون ......... بعلـــــه ! ... وقنی هم فکر کنی می بینی جدی جدی ذوق کردن هم داره ... ا
- پیامبر بودن هم کم دردسر نداره ها ... مخصوصآ اگه از مدل آخرین سیستمش و علل العظمیش باشی ... الکی اسم آدم نمی ره توی قرآن ! ... باید pay the price کرد ، داداشم !
- ما که بچه بودیم و چیزی یادمون نمی آد ، ولی بیچاره این ابی چه مصیبتی کشیده تا روی طاعت و پرستش و بندگی خدا رو کم کنه ... من اگه جای خدا یکی دو تا معجزه خفن دیگه بهش می دادم که بیشتر باهاش پز بده ...

از پرت و پلا گفتن بگذرم ، بچهء یهوده تازه ختنه شده رو برای اینکه ساکت کنن بهش چی می دن ؟؟ ... آیا می دانید ؟؟!؟! ..
1. ماشین پلیس می دن ... !
2. عروسک باربی بیکینی پوشیده می دن ، اونم با تمام وسایل غواصی و شن های مصنوعی ساحل و سشوار و رنگ مو و اکلیل برای آرایش بعد از شنا کردن !
3. می زنن توی سرش می گن اگه "وق" بزنی یه وجب دیگه ازش می بریم !
4. آدم وقتی یه چیزی از کسی می گیره که دیگه چیزی نمی ده !
5. بهش یه پک ماری جوانا می دن که بره فضا !
6. به باباش می گن اگه بچتو ساکت نکنی ، تو رو هم مورد عنایت قرار می دیم !
7. چند قطره شراب می ذارن روی زبونش که برای خودش کیف کنه !

پ . ن : بچه جهود بیچاره ! ... برای شراب ، اونم فقط چند قطره به چه چیزا که نباید تن بده ... !
پ . ن : یه کم برای استراحت خارج از موضوع نوشتم ... بلکه حواسمون پرت چیزایی شد که لازمه زندگی ه ...
پ . ن : از دو سال پیش از تمام تابستونا بیزار شدم ... نمی گم متنفر چون تنفر تنها فایده ش تیره کردن خود آدم ه ! ... برگردیم به بیزاریممون ... دو ساله که تابستونا ، یه چهارم بچه ها می رن امریکا ، یه سوم باقی مونده می رن کانادا ، 30% بقیه شون می رن اروپا ، یه پنجم کلشون هم می رن استرالیا ، تک و توک هم آسیای زرد (ژاپن، هنگ کنگ و غیره) ... دیروز هم مدیکال آرش اوکی شد ... ویزاش بیاد ، دیر یا زود بازم مهمونی خدافظی دعوتیم ..
پ . ن : ای بابا ! ... مثلآ گفتیم شاد بنویسیم ، این یه بار رو ... !!!

  |  حسین  |    |  ۲۹ تیر ۸۸
Last thing Last !

خیابون بعد از خیابون ... شیخ بهایی ، سئول ، پارک وی ، صدر ، کامرانیه ، فرمانیه ، نیاورون ... مقصد معلومه و مسیرم از اون معلوم تر ...همشون رو رد می کنم

آلبوم پشت آلبوم ... اسکرپیون ، اوت لندیش ، پنیک فلوید ، لینکین پارک ...ریتمشون شبیه و سبکشون از اون شبیه تر ... همشون رو می خونه ! ...

می رسم و می رسه ! ... شیشه ها رو می دم بالا ! ... نه برای اینکه پیاده بشم ... صدای ضبط رو هم بلند می کنم ... برای اینکه صدای دیگه ای نشنوم ... صبر می کنم تا تموم بشه ... ارزش 3 دقیقه دوباره گوش کردن رو داره ... بعضی چیزها و بعضی آدم ها ارزش بارها تکرار شدن رو دارن ... بعضی هاشون برای اولین بار اتفاقی پیش می آن ... بعضی هاشون رو برای اولین بار پیش می آری ... اونایی که اتفاقی بودن رو دیگه نمی تونی پیش بیاری ... اما اونایی رو که می خواستی پیش بیان ، بعد از اون بارها بازم اتفاقی پیش می آن ... رسم زندگی همینه ... همیشه چیزی هست که مخالف بزنه و همیشه سعی ای باید باشه که مخالفت ها رو کنار بزنه ...


I did my best to notice
When the call came down the line
Up to the platform of surrender
I was brought but I was kind
And sometimes I get nervous
When I see an open door
Close your eyes
Clear your heart...
Cut the cord

Are we human?
Or are we dancer?
My sign is vital
My hands are cold
And I'm on my knees
Looking for the answer
Are we human?
Or are we dancer?

Pay my respects to grace and virtue
Send my condolences to good
Give my regards to soul and romance,
They always did the best they could
And so long to devotion
You taught me everything I know
Wave goodbye
Wish me well..
You've gotta let me go

Are we human?
Or are we dancer?
My sign is vital
My hands are cold
And I'm on my knees
Looking for the answer
Are we human?
Or are we dancer?

Will your system be alright
When you dream of home tonight?
There is no message we're receiving
Let me know is your heart still beating

پ . ن :
" I did my best "
یکی از بهترین جمله های زندگیه من ... پر از معنی و مفهوم ...

پ . ن : برای تنوع این نوشته رو توی facebook گذاشتم ببینم چه مزه ای ه ... فقط برای تنوع ! ...
پ . ن : این* چه مصیبتیه که خودم رو انداختم توش ؟!؟!؟ ... مجموعه معماهاییه که برای غلط جواب دادن شما طراحی شدن ... هدفی ندارن جز اینکه به آدم نشون بدهن تا کجا می تونی از سوادت و قدرت استنتاج و قدرت منطق و قدرت تحلیل ت استفاده کنی ... آخرش هم دو حالت بیشتر نداره :
وسط کار پا پس کشیدی ، یعنی اینکه بفرما ! بیشتر از این چیزی توی بصل النخاع ت پیدا نمی شه !!!
همه رو درست جواب دادی ، یعنی بازم بوی مطبوع (مینیمالیسم!!!!) شیر و فرآورده های لبنی از تمام وجناتت به مشام می رسه ... می گی نه ! ... بو کن ! ..

* gmat

  |  حسین  |    |  ۲۸ تیر ۸۸
7908 !!!!

حسی که الان دارم یه چیزی توی مایه های ملس ه ! ...یه ملسی تلخ ... هنوز 24 ساعت از پست قبل نمی گذره ... من الان اون سر ایران ، توی هتل نشستم ، دارم نت گردی می کنم و توی facebook کامنت می ذارم و status عوض می کنم ... همه اینا یعنی اینکه امروز پروازمون بخیر گذشت و من سالم هستم و هواپیما سالمه و خلبان هم همینطور ، تمام مسافرها سالم هستند و از همشون مهم تر مهماندارا هم سالم هستند ... تا رسیدیم هتل ، پریدم روی کاناپه و تلویزیون رو روشن کردم ... دیدم یه هواپیما درست همون ساعت پرواز ما ، یه ذره اونورتر خورده زمین ... توی همچین مواقعیه که آدم میخکوب می شه سر جاش و به این نتیجه می رسه که بهتره زیاد مخیله ش رو به کار نگیره ... توی فرودگاه که نزدیک هواپیما می شدیم ، از دور نمی شد تشخیص داد که مدلش چیه ... اما تا از بین انواع و اقسامشون گذشتیم و رفتم پایین پله هاش کامل دیگه معلوم بود که چی هست ... توپولوف ... حرفم رو که " اگه توپولوف بود از پایین هواپیما برمی گردم خونه ! " داشتم عملی می کردم که بابابزرگ به زور من رو برد بالا ... اولین جمله ای که خوندم بستن کمربند مهماندارای هواپیما بود که بالای خط انگلیسی ، با زبان خوش و دلنشین روسی نوشته شده بود ... روســــــــــــــــــی ! ... این یعنی حدس اینکه توپولوف دارم سوار می شم کاملآ درست بود ... نمی دونم من همیشه زیر استرس قرار می گیرم اینقدر حرفای پرت و پلا می زنم یا همیشه اینطوری ام ... خانومای مهماندار هم که سریع دخترخاله شده بودن و با اسم کوچیک صدام می کردن ... شاید اینطوری می خواست حواسم رو پرت کنن اما فایده نداشت ... بالاخره یه ماکت هواپیما بهم دادن ... تعجب کردم که به بقیه ردیف ندادن ... برگشتم عقب رو یه نگاهی انداختم ... تمام بچه های بین 1 تا 9 سال سرشون با یه ماکت هواپیما گرم بود ... اما پسر جلویی که زیر دماغش تازه سبز شده بود چیزی دستش نبود ... اونجا بود که من به دل جوووووووونم افتخار کردم و فهمیدم که ماکزیمم 9 سال دارم ... یعنی 6 سال جوونتر از ترانه ! ... ( ترانه ای که من توی سن 21 سالگی با دیدن فیلمش فهمیدم دخترها به مراتب قوی تر از ما پسرها هستند ) ... البته این جمله آخر توی پرانتز اومد و منم نذاشتم نگفته بمونه ! ...


پ . ن : من از صمیم قلب با تمام خانواده هایی که امروز توی 7908 اشنایی رو از دست دادن ابراز همدردی می کنم ...
پ . ن : نمی تونم بگم چه حسیه ، این حس ملس تلخ !!!...
پ . ن : فقط زمانی که صدای موتورهای هواپیما رفت بالا و خلبان پاش رو از ترمز برداشت که از زمین بلند بشه من حس خوبی داشتم ... حس کنده شدن ...
پ . ن : برگشتن من پیاده طی الطریق می کنم ... اینطوری جون های دیگه ای گرفته نمی شه ... شایدشو یادم رفت بگم ... شاید !
پ . ن : وقتی پایین هواپیمایی باشی که به سفت بودن پیچ و مهره هاش شک داری ، توی تعجب می مونی که چرا پاهات دارن به سمتش می رن و از پله هاش بالا می رن ...
پ . ن : این سفر که گذشت ، اما من حداقل سفرهای داخلی ام رو دیگه با طیاره متنوع نمی کنم ...
پ . ن : بورس کالا قبول شدم ... اینم از نیمه پر زندگی ... دستشون درد نکنه واقعآ ، که اینقدر بهره وری 2 روز درس خوندن آدم رو بالا می برن ...
پ . ن : یه ذره اونورتر یه زوج جوون نشسته بودن ... اگه ماست های محله شما هنوز سفیده ، رنگ صورت دختره شده بود عین ماست ... مرد بی شعور هم خودش رو با روزنامه سرگرم کرده بود ... می خواستم بلند بشم روزنامه رو لوله کنم بزنم توی سر مرده که " ای مردک ، چقدر تو شعور داری !! " ...
پ . ن : راستی چرا ملس ؟ ... شیرین چون من اینجام ... ترش چون ملت کشوری که تحریم شده ، اینطوری باید تاوان چیزی رو بدن که نه سر پیاز بودن و نه پیاز !

  |  حسین  |    |  ۲۵ تیر ۸۸
Crash !

چه دلیلی داره شیردلی مثل من از سوار طیاره شدن اینقدر وحشت داشته باشه ... موضوع مردن یا نمردن نیست ! ... فوقش یه حجله ای می زنن و یه عبدالباسطی بلند می کنند و خرمایی و صلواتی و ختم و شب هفت و چهلم و عید اول رو هم شانس بیاری ماکزیمم فاصله رو تا چهلمت داشته باشه ، تا عید اول دوووم می آری ... بعدش کم کم عکس ت توی قاب می مونه و گهگاهی یادی و خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلاص ... چشم به هم بزنی سالت هم می آد و دیگه عمرآ دوسالانه برات بگیرن ... اما چیزی که فکر کنم باعث این همه نگرانی توی من می شه اون زجر و عذابیه که از تکون های هواپیما شروع می شه و به دیدن متلاشی شدن آدم های صندلی های جلو ختم می شه ... هر وقت که می خواستم سوار هواپیما بشم بین مسافرا دنبال بچه های جینگول و فینگول می گشتم که ببینم بابا اینا حالاحالاها باید زندگانی کنن ... گناه دارن طفلی ها !!! ... اما اگه مسافرها اکثر پیر و رو به موت خدایی باشن ، اون وقته که باید با شهامت بیشتری توجیه کنم که قاطی یه سری تاریخ گذشته سوار این تابوت دسته جمعی و بزرگ و خوشگل نمی شیم ! ... چی کار کنم ! ... اگه دست من بود که حلش می کردم ، خیلی زودتر از این حرفا اونم ! ... فعلآ که حل نشده و من فردا با کلی دعا و نظر و نیاز بلیط ایران ایر دارم ... فردا هم بخیر بگذره ، شنبه هم باید بخیر بگذره تا سالم برسم همین جایی که الان هستم ... وقتی هم که رسیدم دو هفته بعدش باید برم باز هوا و از استانبول که برگشتم باز تهران می تونم یه هــــــــــــــــــــــــــیبیب هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا ی اساسی هوار بزنم و بشینم با خیال راحت برای نوه هام اسم انتخاب کنم .... به احتمال زیاد CFA و دبی رفتن آذر ماه رو بی خیال بشم ...

پ . ن : باور کن جدی می گم ! ... من از سوار شدن توی چیزی که هیچ کنترلی روش ندارم نگران ام ... بدبختی کشتی هم نیست آدم یه امیدی داشته باشه غرق هم بخواد بشه بالاخره یه 20 سالی آب بازی می کنیم و بلدیم یه دست و پایی بزنیم تا خودمون رو به یه چیزی آویزون کنیم و منتظر بمونیم ...
پ . ن : 8 ساعت دیگه باید برم فرودگاه و من هنوز کلی کار دارم انجام بدم ... نه برای GMAT و توی تهران و کارهای روزمره ... منظورم توی زندگی بود ! ... ای خدا !!! ... عجب غلطی کردیم که خواستیم دو هفته مونده به این امتحان یه تنوعی به زندگی بدیم ... اونم طیاره سواری !! ...

پ . ن : حسین .. you're gonna make it ... اینم از آخرین امیدواری و self-قوت قلب !! ...

  |  حسین  |    |  ۲۴ تیر ۸۸
Donkey inside Donkey !

تمام لذت های زندگی طعم خودشون رو از دست بدن ، این لم دادن به بالش های تختم ، این نیمه تاریک کردن اتاق و این موزیک گوش دادن توی سکوت نیمه شب و این نوشتن حرفایی که جاشون توی دل و سرم سنگینی می کنن جاش رو به هیچی نمی ده ... حتی اگه یه چند ماهی بشه که نیام ننویسم بازم این حس به قوت خودش باقیه ...

1. اگه با GMAT شروع نکنم یه دروغ بزرگ همین اول کار گفتم ... وضعیتم توی Quan هر روز داره بهتر می شه ! ... سوالای OG داره با گلابی رابطه هم ارزی درست می کنه اما سر بقیه سورس ها، ماهیت زردآلو پیدا می کنه ؛ فکر کردی مثه هسته آلبالو می شه قورتش بدی ولی وسط گلوت گیر می کنه ... اما داستان Verbal از همین اول کار داستان هسته هلویی که بعضی وقتا هسته هندونه می شه ... یا عمرآ اگه بتونم فکر قورت دادنش رو کنم یا اصلآ هسته به حساب نمی آن و قورت دادن و قورت ندادنش هیچ کدوم هنر به حساب نمی آد ... هنوز وضعیت unstableیی که باهاش سرشاخ بودم ادامه داره و گویا که این داستان سر درازتر از این حرفا داره که بخوام برای حل شدنش دل خوش کنم ... درس و مشق بسه ! ... راستی بزرگترین هسته دنیا چیه ؟ ... هسته زمین ؟! ... نه بابا ، هسته GMAT !

2. من همین جا آرزو می کنم که کاش دانشگاهمون این امتحان آخرین ترممون رو جابجا نکرده بود و ما الان مثل سایر دانشجویان آدمیزاد امتحانامون تموم شده بود ... گرچه صداش می آد که استادا بخاطر این اتفاقات می خوان یه حال دست جمعی به عموم دانشجویان کتک خورده و کتک نخورده دانشگاهمون بدن ، اما روش نمی شه زیاد حساب کرد ... مخصوصآ وقتی که هنوز نمره هایی که یه سال پیش امتحانشون رو دادیم ، داده نشده و معنی این رو می ده که نمره توی دانشگاهمون اونم توی بچه های ارشد با متغیرهای توضیحی و موهومی و مستقل و وابسته و غیره، کوواریانس و بتای بیشتر از این حرفا داره ... گفته بودم حرف علمی زدن بسه ! ... یاد امتحانای داده نشده این ترم که می افتم هوس ترک تحصیل و انصراف می زنه به سرم ...

3. به سرم زد و یکی از بلاگایی که دوران جووونی می خوندم رو سرچ کردم ... اینکه هنوز یه خل وضعی پیدا می شه که از سال 80 ، ممتد بنویسه خودش کلی باعث دلگرمی ه ... یه تورقی کردیم و دیدیم که بعــــــــله ... اوشون هم از دیار یارا رخت بر بسته و رفته به دیار ظلم و کفر ... هشت سال نوشته های یکی رو بخونی سیر تکاملیش رو می تونی جلوی چشمات ببینی ... البته این رو نگفتم که بشینی و آرشیو اینجا رو برای دیدن سیر من زیر رو رو کنی ! ... من یه جهش ژنتیکی داشتم که با اینکه نوشتنمش به این سادگیا قابل خوندن نیس یقینآ !

4. نمی شه نگم ! ... سه هفته که مونده ... توی این سه هفته و کلآ از وقتی که دنبال اپلای کردن بودم ، فشاری رو تحمل کردم که نه زمان کنکور لیسانس داشتم و نه زمان کنکور ارشد ... فشاری که نه بخاطر خرج های مادی ش بوده نه بخاطراسترس روحی ... یه فشاریه که فقط بخاطر هزینه فرصت این زمانی که برای آمادگی و راس و ریس کردن کارها آدم باید پرداخت کنه به هر کسی ، کم یا زیاد وارد می شه .... از چند جا زنگ زدن برای اینکه برم کار کنم واسشون ... نه دلم می اومد رد کنم ، نه وقتش رو دارم که قبول کنم ... دلم برای پول درووردن تنگ شده ... گفتم بهشون تا 3 هفته دیگه ایمیل می زنم ... قبول کردن ! .. حالا نمی دونم من پیچوندم یا اونا منتظر نمی مونن !! ... شاید موندن ! ... می مونه ، نمی مونه ، می مونه ، نمی مونه ، می مونه و الی اخ !

پ . ن : خسته ام و ذهن خستهء من ، روزهای خرتوخر من رو بیشتر از این نمی تونه قابل خوندن کنه ... !
پ . ن : امروز خندید ! ... خوشحالم که می خنده ... زندگی خوبی همینه که هر روزش یه شکل نیست ... فقط خواستم بگم خوشحال شدم که با حرف من خندش گرفت و با خنده ادامه داستانی که داشتم تعریف می کردم رو تعریف کرد و خندیدیم ... تاحالا اینقدر از اینکه کسی بپره وسط حرفم و حرفم رو نیمه تمام بذارم و گوش بدم لذت نبرده بودم ...!!!
پ . ن : این نوشته ها رو بذاری لای جرز ، صدای جرز هم از بی خاصیتیشون در می آد ... حالا چرا این خط با خط های اول اینقدر تناقض داره ، والا منم توی تعجبم ! ...

  |  حسین  |    |  ۲۱ تیر ۸۸
اول از همه پ.ن.

پ . ن :

اینکه زنگی نمی زنم و یا چیزی نمی نویسم رو نذار به حساب بی توجهی ! ... اهمیت می دم و زیاد هم می دم .
از دست دادن آشنایان سخته ، از دست دادن فامیل های نزدیک غیرقابل باوره ، از دست دادن خانواده ........... !
سعی کردم قبل از اینکه با مورد مشابه مواجه بشم ، خودم رو حداقل یه بازبینی کرده باشم ... تصورش هم وحشتناکه ! .. اما ... اما بیشتر از این می ترسم که ستون خونه نباشه و من بویی از کردار و رفتار و گفتارش نبرده باشم که بتونم باعث دلگرمی کسایی باشم که حالشون از من منقلب تره ... ! من خیلی از این اعتقاد بعضی از فرقه های بودا و این قبایل افریقایی خوشم می آد .. اینکه باور دارن ، گذشتگانشون درون اون ها زندگی می کنند و زنده هستند ... تصورش هم قوت قلبی ه ! ... برای سر پا ایستادن و زنده نگه داشتن منش و رفتار کسی که خونش توی زندگی تو جاری ه ...


این روزها :

- رسمآ 4 هفته بیشتر نمونده ... دقیقش رو بخوای بدونی ، 28 روز دیگه ، ماکز !!! ... دیگه داره داستان به جاهایی می رسه که هر گلی زدم به سر خودم زدم و بس ... ستیکی نت زدم به در و دیوار و مانیتور و یه سری خرت و پرت روشون نوشته ام که جلوی چشمم باشه ... چون انگلیسی بود مامان چیزی نگفت اما بابا جبران کرد ... این شد که همه رو کندم و اسپانیولی نوشتم ... فعلآ که همه چیز امن و امانه ... تا یه کی بیاد این اسپانیولی ها رو ترجمه کنه و باز داستان از نو سر بگیره .... چه داستانی ؟؟! ... داستان نصایح پدرانه و دلسوزی های مادرانه و کله شقی های پسرانه !! ...

- توی خوندن GMAT چیزی که یه مصیبت به تمام معناست ، اینه که توی دوران آمادگی هیچ وقت احساس آماده بودن بهت دست نمی ده و اگه روزی یه سری سوال رو توووووووووپ زدی ، مطمئن هستی که به 24 ساعت نکشیده سوالات آسونترش رو گند می زنی ! ... این باعث می شه که سوال های درست جواب داده شده رنگ اعتمادبنفس و آمادگی اصلآ نداشته باشند ... حالا سر وقت و به موقع راجع بهش بیشتر می گم که بچه هایی که می خوان GMAT یا همون جی مت بخونن ، وقتی با این وضعیت مواجه می شن خودشون رو نبازن ، یا حداقل زیاد نبازن !

- داشتن اختلاف سنی بالا با والدین مخصوصآ پدر ، ... مزیتش اینه که خیلی راحت تفاوت سطح تفکرشون رو با پدرهای جونتر حس می کنی ... جونتر یعنی حتی رنج سنی 55 سال ... و عیبش هم یه جورایی برمی گرده به همین اختلاف شدید دیدگاه که بخوای پاته و نخوای هم پاته !!! ... 40 سال برای خودش دو تا عمر جون 20 ساله است که من و پدر عزیز با اختلاف داریم ... یه سر طیف اینطوریه که یه دیدگاهی برات باز می شه که 100 سال دیگه هم به این راحتی برات آشکار نمی شده ، سر دیگه ش ، متعجب می مونی که چرا این طرز فکر رو هیچ رقم نمی تونی هضم کنی ... در هر دو صورت می تونی بری سر طیف و بوق بزنی !

- 5 شنبه یکی از اون تجربه های جالب و جدیدی بود که تا حالا نداشته بودم ... رفتن به یه مهمونی که جز میزبان ، 20خورده ای نفر دیگه رو تا حالا دیده ندیده بودم ... به هر کسی هم که قبلش می گفتم " مم مم مم می کرد که اگه نتونم قاطی بشم ، عملآ 3 ساعت فقط نشستنی شکنجه می بینم !! " ... خودمونیم ، بخیر که گذشت هیچ ! ... بهتر از این هم نمی شد که بگذره ... هم میزبان و خواهرش هوام رو داشتن ، هم مهمونا گرم بودن ، هم خودم می خواستم کاری کنم که به بقیه و بعد به خودم بیشتر خوش بگذره ... خودمونیم ، اگه تا حالا امتحانش نکردین حتمآ خودتون رو بندازین وسط و ببینین که تا چه حد می تونین خودتون رو جمع کنید ... از اون خاطراتی شد که فراموش نمی کنم ! ...

- دلم برای زندگی کردن به شدت تنگ شده ! .. به شدت ! ... شدیـــــــــــــــــــــــــــد !

  |  حسین  |    |  ۱۵ تیر ۸۸








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz