سهراب ساده دل !!!

سهراب های تاریخ همیشه دلشون خوش بوده ... از اون سهرابی که خیال می کرد می تونه رستم رو کله پا کنه و باباش رو خوشحال ... تا این سهراب معاصر که معلوم نبوده توی چه دنیایی زندگانی می کرده ... حالا اگه واسه سال های اخیر نبود بازم باورش برای آدم راحتتر بود ... باور اینکه حتمآ توی دورانش (مثلآ 1200 سال پیش) واقعآ دنیا اونجوری که توصیفش می کرده بوده .... حالا اینا رو گفتم که بگم آخه !!! دل خوش سیری چند ؟!؟! ... صبح که از خواب بیدار شدم هنوز اون یکی چشمم رو باز نکرده بودم ، اومد توی ذهنم که خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود ... اما هنوز سرم رو از زیر بالش در نیورده بودم بیرون که .... !!! ... اگر مردم دانه های دلشون پیدا بود دنیا چه گهی به خودش می گرفت !؟!؟؟! .... به همین سرعت فهمیدم که بهتر کلهء سحری یه ذره کمتر فکر کنم ...

پ . ن : محمد راست می گفت ... اینکه تاحالا مشروب نخوردم برای اینه که هدفش رو نداشتم ... اما تازگی ها دارم دلایلی پیدا می کنم که برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم .... !!! ... کاش همه چیز با مستی حل می شد .... !
پ . ن : توی youtube خیلی چیزا می شه پیدا کرد ... از آموزش استر.یپ.ت.ی.ز گرفته تا course های MIT تا شما دنبال چه آموزشی بگردی ؟!؟!؟ ...
پ . ن : فکر کنم این "دل خوش سیری چند؟!" رو هم سهراب اوورده بوده توی شعرهاش ؟! ... معلومه که این اواخر یه ذره عاقل شده بود ...

  |  حسین  |    |  ۲ اردیبهشت ۸۸
غصه پر قصه ... !!!

روی تخت لم دادم و به موسیقی ای که پخش می شه گوش می دم ... دوست دارم توی همون فضای تاریک و پر از بوی عود ، به هر کسی و هر چیزی که دوس دارم فکر کنم ... خاطرات خوب و بد فرقی نمی کنه ، مهم خوده بازیگرای خاطراتم هستند ... اینکه حتی اونا خوب باشن یا بد ، یا اینکه هیچ حسی بهشون نداشته باشم هم مهم نیستند ... یه حس ملامت که قدر اون لحظات رو ندونستن برام کفایت می کنه ... دووم نیورد و زد به سرش ... درددلش رو شروع کرد ... تنها چیزیه بیماری ای که کاری به سن و سابقه پزشکی و ارثیه ژنتیکی و غیره نداره ... خیلی از اون زمان ها که دردهام رو برای خودم نگه داشتم و کاری به دردهای دیگران ندارم ، می گذره !!! ... اما حرفهاش قشنگ تر از اون چیزی بود که به دل نشینه ! ... بعضی از حرفا اینقدر با کلمات ساده و بی آلایشی گفته می شن که آدم نمی تونه به هم صحبتی باهاشون رو بی خیال بشه ! ... صدای دردهاش با صدای آب و سرخی ذغال ریتم خوبی پیدا کرده بود ... "شرط می بندم اگه بازم برگردی به 30 سالگی بازم برای آیندهء 10 ساله دیگه ت همین راه رو انتخاب می کنی ، بعد وقتی 40 ساله ت شده همین حرف ها رو می زنی و اون ته ته دلت از راهی که اومدی راضی هستی !! ... شرط می بندم !!!" ... دود غلیظی از بینیش می ده بیرون و چیزی نمی گه ..." لازم نیست همیشه آدم همه دردهاش رو دوا کنه ... براش درمونی هم سراغ داشته باشی بازم سراغش نمی ری ... !! " ... فشارم با نبات و این تصنیف شجریان پایین بالا می شه ...

"تو که نازن‍ده بالا، دلربای‍ی
تو که بی سرمَه چش‍مون، سرمَه‌سایی
تو که مُشکین دو گیسو در قفایی
به مو گویی که سرگردون چرایی سرگردون چرایی

بمی‍رم تا تو چش‍م تر نبی‍نی
شرار آه پرآذر نبی‍نی
چنان از آتش عش‍‍قت بسوزُم
که از مو رن‍گ خاکستر نِبین‍ی

دلُم دردی که دارد با که گوی‍د
گنه، خود کرده تاوان از که جوی‍‍د
دری‍‍غا نیست، هم‍دردی م‍‍وافق

که بر بخت بَدُم خوش خوش ب‍‍موید، خوش خوش ب‍موی‍‍د
گل وصل‍‍ت، فراموشم، نگردد
وگر خار از سر گورم بروید"


پ . ن : مردای 40 سالهء مجرد و البته موفق (توی دنیای حرفه ای) برای هم صحبتی یه چیزه دیگه ای هستند ... امتحان کنید !
پ . ن : به شدت به رانندگی توی یه جاده بیابونی و تاریک ساعت 2 شب احتیاج دارم دوباره ...
پ . ن : رفتم آرایشگاه ... به موهام که بلنده بلند شده چنگ می زنه و می گی چی بزنم ؟! ... " یه ذره اینورتر از کچل " ... فکر می کنه شوخی می کنم ... " بزن هر وقت خوب بود می گم " ... شروع می کنه ... 40 دقیقه بعد می گم خوبه ! ... " تا مرز کچلی رفتم که !! " ... " گفتم یه ذره از کچل اینورتر !! " ...
پ . ن : توی جلسه اعتماد بنفس فرستادیمش بالای سن آمفی تئاتر که بخونه ... دستشو کرد توی جیبش و دو دقیقه ای زد زیر آواز ... اخر که دیگه گفتن بی خیال بشه ، سالن منفجر شد ... من هم همینطور ... !!! ... خوش گذشت ....
پ . ن : خیلی چیزایی جالب در مورد Capital Allocation یاد گرفتم ولی می دونم اینجا گفتن نداره ..
پ . ن : نوشتن proposal با معلق زدن رابطه متجانس داره ... حالا هی بالانس بزن ! ...
پ . ن : این نوشته برای هزارمین بار edit شد ... !! .. البته نه edit سانسوری !

  |  حسین  |    |  ۳۱ فروردین ۸۸
Many years in prison !

خواب دیده که من رو دارن می برن زندان ... نه از این خواب الکی های بعد از ناهار که آدم تا خرخره خورده ها .... از اونایی مو لا درزش نمی ره ... همونایی که بعد سحر می آن و تعبیرشون رد خور نداره ... زندانی شدن رو این کتاب های تعبیر خواب گفتن یعنی به غم دنیا دچار شدن ... ما که خیلی وقته توی زندونیم ، دیگه پیرزن رو از تاکسی خالی می ترسونی !!! ... یاد آهنگ فریدون می افتم ... تو می دونی !!! ... می پرسم "حالا چقدی باید زندانی می موندم ؟!؟" ... می گه "سه سال" ... یا علی و بچه هاش ... جونه خودم دیگه سه سال تحمل ندارم ... چرتکه که می ندازم می بینم شایدم دو سالش هم گذشته و امسال سال آخرش باشه ... خوشبینانه اش این می شه ... البته اگه این سه سال از امسال شمارش نشه !!! ... که بعیدم نیست ... اصلآ وضعیتمون چطوری هست که دیگه بخوایم به غمی هم دچار بشیم .... داستان گل و چمنه فکر کنم ... دیگه داره پوستمون کلفت می شه ... یه چیزی توی مایه های کرگردن ... !!! ... اجالتآ قرار شده بچه خوبی باشم تا بهم عفو عمومی بخوره و یه کم بهم تخفیف بدن ... خیلی توی فکره ... جدی جدی هااااا !!! ... یعنی اگه قرار بود فردا بیان جمع ام کنند ببرن قصر اینطوری توی فکر نمی رفت که الان غرق شده ... گمونم خوابه به این چیزا تموم نمی شده ... اما خب روحیه مریض رو باید همیشه مدنظر داشت ... ما همچنان دلمون خوشه که توی زندان می شه کارهایی خیلی خوبی کرد ... مثلآ به گذشته و زندگی ایی که کردیم فکر کنیم ... بیوگرافی خودمون رو بنویسیم ... به آدمایی فکر کنیم که دوسشون داشتیم و داریم ... تازه شم می شه کلی دوست از هم سلولی ها و هم بندی ها پیدا کرد ... با هم می ریم قدم زنی توی حیاط زندان ... توی راه روها سوت می زنیم ... زیرپیرهنی هامون رو آویزون می کنیم از تخت و چادر سرخ پوستی های بچگی هامون رو اعلم می کنیم ... اووووووووووووووه .... توی زندان خیلی خوش می گذره ... فقط نباید به غمش دچار بشی ... !!!

پ . ن : اینم شانس ماست دیگه ... باید با اینم رقصید ... با توجه به پست قبل کم کم دارم رقیب جدی جمیله می شیم !!! ....
پ . ن : واقعآ روحش شاد ... ببین چطوری بود که من از 4 سالگی یادمه چطوری می رقصید ... اگه مرده البته روحش شاد ... اگه هم زنده ست وقتی مرد روحش شاد ... اگه هم یه ذره مرده ، زودتر بمیره که روحش شاد بشه ...
پ . ن : به قول آقا افشین ، یه قرداد و دمش گرم بابا دمش گرم ... !!!
پ . ن : قر و ماچ هر دو از ابزار لهو و لعب به حساب می آن ... حتی اگه به همجنس بدی ! ... منظورم قره بود ...

  |  حسین  |    |  ۱۹ فروردین ۸۸
Dance me to the END !

اگه می شد حتمآ یه program رقص هم apply می کردم ... رقصیدن از همون اولش چیزی بیشتر از تکون دادن هماهنگ اندام بدن بوده و من خیلی وقته که این رو فهمیدم ... اما دیشب برای خودش معنی جدید داشت ... چند سالی می شه هر مهمونی که می رم با هر کسی که بخواد می رقصم و تا پام رو از در می ذارم بیرون تمام رقصیدن هام رو پشت در جا می ذارم و در رو می بندم ... اینطوری رقصیدن رو دوست دارم ... Like nobody watches ... نمی دونم دیشب بیشتر آرامش بخش بود یا هیجان انگیز ... رقصیدنم با همیشه فرق داشت ... نه چیزی خوردم نه از خودم چیز زیادی گفتم ... فقط رقصیدم ... بی دلیل و بی مقدمه ... آخرش هم بدون شروع کردن آشنایی جدیدی با یه خدافظی ساده ، عین سلام اولشه تموم شد ... انگار معلوم بود که فقط اومدم که برقصم ... چقدر خوب بود یه رقص کلاسیک هم یاد می گرفتم ... واقعآ باید مهیج باشه ... رقصایی مثل Salsa , Mambo , Rumba, Danza ... مامان می گه زشته ، خوب نیست پسر اینطوری خوب برقصه ... دخترخاله و دختردایی خوششون می آد ... فانی می گه به منم یاد بده ... بابا مثل همیشه چیزی نمی گه ... پسرهای فامیل همیشه آقا هستن ... نمی دونن آقایی بعضی جاها معیارهایی دیگه ای داره !!! ... من می گم یه شب که هزار شب نمی شه ... !!!

پ . ن : دیشب توی هیچ عکسی واینستادم ... فقط رقصیدم ... همین !!
پ . ن : پست طولانی قبل فقط برای ثبت وقایع شروع سال جدیده ... اعتبار دیگری نداره ! ...
پ . ن : تلویزیون داره مسابقه روجر فدرر رو توی Miami نشون می ده ... ناخودآگاه می آد توی ذهنم که چطوری تونسته ویزا بگیره اونم بدونه فاند .... !!!

  |  حسین  |    |  ۱۳ فروردین ۸۸
New Post !!!!

- از همه بچه هایی که می آن اینجا و با off و msg و email جویای حالم می شدند که کجا غیبم زده و سال نو رو تبریک گفتند، اول خیلی خیلی ممنونم ، دوم شرمنده که نه به بلاگ هاشون سر می زنم و سوم بیشتر معذرت که کامنت های اینجا رو باز نمی کنم !! ... بگذریم ! ... قبول کنین که مختصرتر از این نمی شه تعارف تیکه پاره کرد اونم برای اولین پست سال جدید ... اونم چه سالی !

- از همون اول اوله سال که توپ تحویلش رو در کردند دارم با خودم تکرار می کنم که امسال سال خوبیه ، امسال سال خوبیه ، امسال سال ....... و الی آخر ... امیدوارم این همه انرژی و تلقین و meditation به یه دردی بخوره ... بازم به امسال خیلی امیدوارم ... خیلی بیشتر از قبل ... از وقتی که توپش رو در کردند دیگه تصمیم جدی تری گرفتم که قدر چیزهایی که دروورم دارم رو بیشتر بدونم ... خیلی بیشتر از قبل ... مثل این تعطیلات !

- این تعطیلات رو به هر دردی که داشتم زدم ... هر دردی !! ... کارایی رو که خیلی وقت بود گذاشته بودم کنار این دو هفته خودمو باهاشون سرگرم کردم ... جواب هم داد و خیلی از اون حالت بی حوصلگی قبل از عید در اووردم ... اما خب ؛ از شنبه باید باز خیلی هاشون رو اگه تعطیل نکنم حداقل مینیمم کنم که این ترم آخر ارشد هم تموم بشه و یه نفسی بکشیم ... می دونی چند وقت بود حتی game هم نریخته بودم ؟!؟! ... حتی GTA رو ! ...

- GTA رو همیشه دوست داشتم ... از همون موقع که محیط بازی یه محیط دوبعدی و بدون حس بود تا الان که گرافیک بازی سر به فلک کشیده ... فقط من نمی دونم چرا باید اینقدر این بازی رو با س.س.ک قاطی کنند که خیلی از بچه ها نتونن لذت این بازی رو تجربه کنند ... با اینکه خشونتی که داره به پای بازی های رایج و آزاد نمی رسه ... اما با این حال جاهاییش رو که می شه بازی کرد رو دادم به پویا ... به این می گن اصول تربیت کودکان 7 تا 12 سال ... اینطوری مسافرتش براش لذت بخش تر شده بود ...

- نه اصفهان رفتم و نه شمال ... مشهد و کیش هم نرفتم ... با اینکه بلیط ش رو تقریبآ 100% گرفته بودن ... الانم که می بینی با انگیزه می خوام شروع کنم به تموم کردن و رفتن به مرحله بعدی راستش رو بخوای بیشتر بخاطر این دوتا مسافرت چند ماه آینده ترکیه و دوبی ه ... اگه شانس بیاریم و هواپیما سال بشینه ، روز اول استراحت ، روز دوم امتحان و 5 روز آینده ش گشت و گذار ... از همین الان شروع کردیم به جمع کردن کارهایی که می شه اونجا انجام داد ... این رو مطمئنم که همونطوری اونور زندگی می کنم که اینور هستم ...

- دارم به این فکر می کنم که چرا خیلی از مردم با اینکه هم توانایی مالی ش رو دارن هم توانایی ذهنی ش رو اما بازم زندگی توی ایران رو ترجیح می دن ؟! ... اگه ریزتر هم بشی می بینی که زیادم اعتقادات اونجوری ندارن که آدم بگه برای اینکه صدای اذان رو بشنون ایران رو ترجیح می دن ... بعد از این همه اطرافیانی که رفتند ، می خوام یه ذره با آگاهی بیشتری به این نتیجه برسم که بمونم یا برم ! ...

- حرفه ای ترین و خفن ترین مدرکی که توی دنیای سرمایه گذاری و به طور کلی Finance داده می شه احتیاج به سه سال سابقه کاری داره ... درآمدی هم که داره خیلی با بقیه مشاغل پردرآمد قابل مقایسه نیست ... اما ... اما اگه بفهمن ایرانی هستی نه می ذارن اون سه level اول رو بدی ... نه ازت سوابق کاری ت رو قبول می کنند و نه بهت مدرک می دن ... توی ایران با level های ابتداییش می شه تا 3 میلیون درآمد داشت ...

- پوووووووووووووووول !! ... می دونی چند وقت می شه که کار کردن رو گذاشتم کنار و در نتیجه پولی هم در نمی آرم ... خوشبختانه از گشنگی نمردم ... چون اینجا ایران ه و خانواده همیشه خودش رو سرپرست می دونه ... اگه امریکا بود که 7 سال بود که خونه پرت شده بودم بیرون و مجبور بودم برای یه لقمه نون الان به babysittig روی اورده باشم ... این درس خوندن پرهزینه ترین روشیه که آدم می تونه برای زندگیش انتخاب کنه ... تمام امیدم به اینه که کاری رو دارم می کنم که مردهای 35 سال اطرافم دارن انجام می دن ... این یعنی 10 سال جلوتر زندگی کردن ...

- توی زندگی پارسالم اینقدر برای خودم درگیری درست کرده بودم که الان که دارم بهش نگاه می کنم تازه عمق فاجعه ای که توش بودم رو حس می کنم ... بازم خوشحالم که به خیر و خوشی تموم شد و ازش سالم اومد بیرون ... این بیرون اومدن هم برای خودش سخت بود ... مخصوصآ هفته آخر سال که دچار تناقضات شدید شده بودم ... اینکه بدونی چه کاری درسته و با خودت کنار اومده باشی که باید انجامش بدی و اما در عین حال بدونی که همش هم نمی شه اونطور بود که عقلت می گه ... گاهی باید دل هم جای تکون خوردن داشته باشه ...

- هوس کردیم بریم سینما ... و بالاخره چند روز قبل از سال جدید رفتیم ... به عنوان یه سینمای 10 طبقه عالی بود ... اینکه بری طبقه دهم و از اون بالا شلوغی شبه عید تهران رو ببینی ، کلآ حس خوبیه دیدنه ذوق و شوق آدم ها ... ولی به عنوان اینکه بری یه فیلم درست درمون نه زیاد .... با اینکه 3 بار گل یا پوچ بازی کردیم که بلیط رو عوض کنیم ، آخر نکردیم ... فقط باعث شد بخندیم ... سه تایی ! ... من و ریحان و نیکا ! ... بعدش هم که معلومه برنامه چیه ...

- یه جایی هست که من واقعآ توش احساس می کنم همه همدیگرو می پذیرند ... یعنی هر کسی آمادگی این رو داره که با فرد کناریش راحت صحبت رو باز کنه و حرف بزنه و بعدش هم بدونه اینکه سوء تفاهمی پیش بیاد - هیچ نوع سوء تفاهمی - بگن سال نوی خوبی داشته باشی و تموم ... یه نمونه کامل از socializing بی عیب و نقص ... بدون توجه به اینکه مدل لباست چیه ؟ طرف لباسش تحریک کننده هست یا نه ! چند سالتونه ! ... فاصلتون چند سانته ... و الی آخر ! ... شهرکتاب نیاوران تنها جایی که من توش این احساس رو به شدت دارم ... حتی اگه حال معاشرت کردن با کسی رو نداشته باشم ، کسی بوده که بیاد جلو و راجع چیزی ، کتابی ، موزیکی ، اسباب بازی چیزی بپرسه و صحبت رو باز کنه ...

- می خواست باهام حرف بزنه ... از کمری ش پیاده شد و اومد سمت من اینو فهمیدم ... از دوم دبستان همکلاسی بودیم تا اول راهنمایی ... امتحانای ثلث اول بود که شاگرد اولا رو دعوت کردن تا توی مراسم دادن کارنامه جلوی والدین تشویق کنند ... همه رفته بودیم ! ... اتو کشیده و مرتب و منظم ... اونم اومده بود ... اما اسم همه رو خوندن الا اون ... تنها کسی که بعدش رفت کنارش نشست و دیگه کادوش دستش نبود من بودم ... اینقدر ناراحت بود که می فهمم چرا بعد از اون چرا درسش وضعیت بدتری پیدا کرد و آخر هم ترک تحصیل کرد ... بگذریم ! ... اومد جلو و حال و احوال کردیم ... با اینکه هفته ای 3 بار همدیگرو می بینیم اما به روی هم نیوردیم که خیلی وقته بهم دیگه محل نمی ذاریم ... بعد از کار و درس و زندگی گفت که دوست داشت جای من بود ... نمی دونم شنیدن این حرف از دیگران آدم رو به قهرمان تبدیل می کنه یا چیزه دیگه ... می خواست بدونه الان چی کار می کنم و هنوز اون حس بچگی هاش به من درسته یا نه ! ...

- سری کتابای نیکولا خوبیشون اینه که آدم رو می بره توی فضایی که یه بچه برای خواسته هاش گریه می کنه و روی زمین قلط می زنه و مشت به زمین می کوبه و پاهاش رو توی هوا تکون می ده ... اگه بتونی برای چیزی که می خوای مثل یه بچه اینقدر تقلا کنی اونوقت کسی نمی تونه بهت نه بگه ... حتی اگه اسمش رو بذارن یه رفتار بچگانه ! ... نمی دونم کل سریش چند جلده ولی فکر کنم تا الان سه سری خریدم و هر کتابش رو یکی برده یا من دادم بخونه و دیگه رفته یا یه جوری دیگه توی کتابخونه نیست ... امسال موقع خونه تکونی فهمیدم خیلی هاش دیگه توی قفسه نیست ... مثل مادربزرگ ... !!

- نمی دونی چقدر دلم برای مادربزرگ تنگ شده ... امسال اولین عیدیه که نیست ... نیست و منم هیچ لباس نویی نخریدم ... دلم واقعآ برای بودنش تنگ شده ... باورم نمی شد دلم برای کسی هم تنگ بشه ... اما شده !!! ... گذری که داشتم از جلوی تلویزیون روشن رد می شدم دیدم که داره تبلیغ مرد دوهزار چهره می کنه ... یاد هزار چهره پارسال افتادم ... فقط یه دو بهش اضافه شده ... اما دیگه مادربزرگ نبود که پویا و امیرحسین رو صدا کنه که بجای شیطونی بشینن و تلویزیون ببینن ... !! ... اینجا بود که فهمیدم چقدر کم ه ! ... آخرین باری که مامان اینا رفته بودن پیش مادربزرگ نرفتم ... بخاطر همین توی اون عکس همه نوه ها هستن الا من ... نرفتم که تصویری که توی ذهنم از آخرین دیدن مادربزرگ می مونه کسی نباشه که داره از سرطان رنج می بره ... حالا که به مادربزرگ فکر می کنم چیزهایی خوبی یادم مونده ... آدم ها موجودات عجیبی هستند ! ...

- آدم ها برای چیزای زیادی درست شدن ... نمی خوام دونه دونه بشمارم اما مطئنم که تنهایی اصلآ یکی از اونا نیست ... دوشنبه بود یا یه شنبه ... ملی بودم که زنگ زدن و اومدن اونجا ... رفتم بیرون توی محوطه و تا دم ماشین باهاشون بودم ... یادم می آد روز اولی رو که اینجا بهم سلام کرده بودن و الان همسر هم شده بودند ... زمانی که توش زندگی می کنیم بیشتر از هر موقع دیگه دچار تغییر و تحول می شیم ... من دیدم چطوری یه نفر از این رو به اون رو می شه ... واسشون خوشحالم ! ...


پ . ن : پست های کوچیک رو بیشتر دوست دارم ! ...

  |  حسین  |    |  ۱۳ فروردین ۸۸








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz