- از همه بچه هایی که می آن اینجا و با off و msg و email جویای حالم می شدند که کجا غیبم زده و سال نو رو تبریک گفتند، اول خیلی خیلی ممنونم ، دوم شرمنده که نه به بلاگ هاشون سر می زنم و سوم بیشتر معذرت که کامنت های اینجا رو باز نمی کنم !! ... بگذریم ! ... قبول کنین که مختصرتر از این نمی شه تعارف تیکه پاره کرد اونم برای اولین پست سال جدید ... اونم چه سالی !
- از همون اول اوله سال که توپ تحویلش رو در کردند دارم با خودم تکرار می کنم که امسال سال خوبیه ، امسال سال خوبیه ، امسال سال ....... و الی آخر ... امیدوارم این همه انرژی و تلقین و meditation به یه دردی بخوره ... بازم به امسال خیلی امیدوارم ... خیلی بیشتر از قبل ... از وقتی که توپش رو در کردند دیگه تصمیم جدی تری گرفتم که قدر چیزهایی که دروورم دارم رو بیشتر بدونم ... خیلی بیشتر از قبل ... مثل این تعطیلات !
- این تعطیلات رو به هر دردی که داشتم زدم ... هر دردی !! ... کارایی رو که خیلی وقت بود گذاشته بودم کنار این دو هفته خودمو باهاشون سرگرم کردم ... جواب هم داد و خیلی از اون حالت بی حوصلگی قبل از عید در اووردم ... اما خب ؛ از شنبه باید باز خیلی هاشون رو اگه تعطیل نکنم حداقل مینیمم کنم که این ترم آخر ارشد هم تموم بشه و یه نفسی بکشیم ... می دونی چند وقت بود حتی game هم نریخته بودم ؟!؟! ... حتی GTA رو ! ...
- GTA رو همیشه دوست داشتم ... از همون موقع که محیط بازی یه محیط دوبعدی و بدون حس بود تا الان که گرافیک بازی سر به فلک کشیده ... فقط من نمی دونم چرا باید اینقدر این بازی رو با س.س.ک قاطی کنند که خیلی از بچه ها نتونن لذت این بازی رو تجربه کنند ... با اینکه خشونتی که داره به پای بازی های رایج و آزاد نمی رسه ... اما با این حال جاهاییش رو که می شه بازی کرد رو دادم به پویا ... به این می گن اصول تربیت کودکان 7 تا 12 سال ... اینطوری مسافرتش براش لذت بخش تر شده بود ...
- نه اصفهان رفتم و نه شمال ... مشهد و کیش هم نرفتم ... با اینکه بلیط ش رو تقریبآ 100% گرفته بودن ... الانم که می بینی با انگیزه می خوام شروع کنم به تموم کردن و رفتن به مرحله بعدی راستش رو بخوای بیشتر بخاطر این دوتا مسافرت چند ماه آینده ترکیه و دوبی ه ... اگه شانس بیاریم و هواپیما سال بشینه ، روز اول استراحت ، روز دوم امتحان و 5 روز آینده ش گشت و گذار ... از همین الان شروع کردیم به جمع کردن کارهایی که می شه اونجا انجام داد ... این رو مطمئنم که همونطوری اونور زندگی می کنم که اینور هستم ...
- دارم به این فکر می کنم که چرا خیلی از مردم با اینکه هم توانایی مالی ش رو دارن هم توانایی ذهنی ش رو اما بازم زندگی توی ایران رو ترجیح می دن ؟! ... اگه ریزتر هم بشی می بینی که زیادم اعتقادات اونجوری ندارن که آدم بگه برای اینکه صدای اذان رو بشنون ایران رو ترجیح می دن ... بعد از این همه اطرافیانی که رفتند ، می خوام یه ذره با آگاهی بیشتری به این نتیجه برسم که بمونم یا برم ! ...
- حرفه ای ترین و خفن ترین مدرکی که توی دنیای سرمایه گذاری و به طور کلی Finance داده می شه احتیاج به سه سال سابقه کاری داره ... درآمدی هم که داره خیلی با بقیه مشاغل پردرآمد قابل مقایسه نیست ... اما ... اما اگه بفهمن ایرانی هستی نه می ذارن اون سه level اول رو بدی ... نه ازت سوابق کاری ت رو قبول می کنند و نه بهت مدرک می دن ... توی ایران با level های ابتداییش می شه تا 3 میلیون درآمد داشت ...
- پوووووووووووووووول !! ... می دونی چند وقت می شه که کار کردن رو گذاشتم کنار و در نتیجه پولی هم در نمی آرم ... خوشبختانه از گشنگی نمردم ... چون اینجا ایران ه و خانواده همیشه خودش رو سرپرست می دونه ... اگه امریکا بود که 7 سال بود که خونه پرت شده بودم بیرون و مجبور بودم برای یه لقمه نون الان به babysittig روی اورده باشم ... این درس خوندن پرهزینه ترین روشیه که آدم می تونه برای زندگیش انتخاب کنه ... تمام امیدم به اینه که کاری رو دارم می کنم که مردهای 35 سال اطرافم دارن انجام می دن ... این یعنی 10 سال جلوتر زندگی کردن ...
- توی زندگی پارسالم اینقدر برای خودم درگیری درست کرده بودم که الان که دارم بهش نگاه می کنم تازه عمق فاجعه ای که توش بودم رو حس می کنم ... بازم خوشحالم که به خیر و خوشی تموم شد و ازش سالم اومد بیرون ... این بیرون اومدن هم برای خودش سخت بود ... مخصوصآ هفته آخر سال که دچار تناقضات شدید شده بودم ... اینکه بدونی چه کاری درسته و با خودت کنار اومده باشی که باید انجامش بدی و اما در عین حال بدونی که همش هم نمی شه اونطور بود که عقلت می گه ... گاهی باید دل هم جای تکون خوردن داشته باشه ...
- هوس کردیم بریم سینما ... و بالاخره چند روز قبل از سال جدید رفتیم ... به عنوان یه سینمای 10 طبقه عالی بود ... اینکه بری طبقه دهم و از اون بالا شلوغی شبه عید تهران رو ببینی ، کلآ حس خوبیه دیدنه ذوق و شوق آدم ها ... ولی به عنوان اینکه بری یه فیلم درست درمون نه زیاد .... با اینکه 3 بار گل یا پوچ بازی کردیم که بلیط رو عوض کنیم ، آخر نکردیم ... فقط باعث شد بخندیم ... سه تایی ! ... من و ریحان و نیکا ! ... بعدش هم که معلومه برنامه چیه ...
- یه جایی هست که من واقعآ توش احساس می کنم همه همدیگرو می پذیرند ... یعنی هر کسی آمادگی این رو داره که با فرد کناریش راحت صحبت رو باز کنه و حرف بزنه و بعدش هم بدونه اینکه سوء تفاهمی پیش بیاد - هیچ نوع سوء تفاهمی - بگن سال نوی خوبی داشته باشی و تموم ... یه نمونه کامل از socializing بی عیب و نقص ... بدون توجه به اینکه مدل لباست چیه ؟ طرف لباسش تحریک کننده هست یا نه ! چند سالتونه ! ... فاصلتون چند سانته ... و الی آخر ! ... شهرکتاب نیاوران تنها جایی که من توش این احساس رو به شدت دارم ... حتی اگه حال معاشرت کردن با کسی رو نداشته باشم ، کسی بوده که بیاد جلو و راجع چیزی ، کتابی ، موزیکی ، اسباب بازی چیزی بپرسه و صحبت رو باز کنه ...
- می خواست باهام حرف بزنه ... از کمری ش پیاده شد و اومد سمت من اینو فهمیدم ... از دوم دبستان همکلاسی بودیم تا اول راهنمایی ... امتحانای ثلث اول بود که شاگرد اولا رو دعوت کردن تا توی مراسم دادن کارنامه جلوی والدین تشویق کنند ... همه رفته بودیم ! ... اتو کشیده و مرتب و منظم ... اونم اومده بود ... اما اسم همه رو خوندن الا اون ... تنها کسی که بعدش رفت کنارش نشست و دیگه کادوش دستش نبود من بودم ... اینقدر ناراحت بود که می فهمم چرا بعد از اون چرا درسش وضعیت بدتری پیدا کرد و آخر هم ترک تحصیل کرد ... بگذریم ! ... اومد جلو و حال و احوال کردیم ... با اینکه هفته ای 3 بار همدیگرو می بینیم اما به روی هم نیوردیم که خیلی وقته بهم دیگه محل نمی ذاریم ... بعد از کار و درس و زندگی گفت که دوست داشت جای من بود ... نمی دونم شنیدن این حرف از دیگران آدم رو به قهرمان تبدیل می کنه یا چیزه دیگه ... می خواست بدونه الان چی کار می کنم و هنوز اون حس بچگی هاش به من درسته یا نه ! ...
- سری کتابای نیکولا خوبیشون اینه که آدم رو می بره توی فضایی که یه بچه برای خواسته هاش گریه می کنه و روی زمین قلط می زنه و مشت به زمین می کوبه و پاهاش رو توی هوا تکون می ده ... اگه بتونی برای چیزی که می خوای مثل یه بچه اینقدر تقلا کنی اونوقت کسی نمی تونه بهت نه بگه ... حتی اگه اسمش رو بذارن یه رفتار بچگانه ! ... نمی دونم کل سریش چند جلده ولی فکر کنم تا الان سه سری خریدم و هر کتابش رو یکی برده یا من دادم بخونه و دیگه رفته یا یه جوری دیگه توی کتابخونه نیست ... امسال موقع خونه تکونی فهمیدم خیلی هاش دیگه توی قفسه نیست ... مثل مادربزرگ ... !!
- نمی دونی چقدر دلم برای مادربزرگ تنگ شده ... امسال اولین عیدیه که نیست ... نیست و منم هیچ لباس نویی نخریدم ... دلم واقعآ برای بودنش تنگ شده ... باورم نمی شد دلم برای کسی هم تنگ بشه ... اما شده !!! ... گذری که داشتم از جلوی تلویزیون روشن رد می شدم دیدم که داره تبلیغ مرد دوهزار چهره می کنه ... یاد هزار چهره پارسال افتادم ... فقط یه دو بهش اضافه شده ... اما دیگه مادربزرگ نبود که پویا و امیرحسین رو صدا کنه که بجای شیطونی بشینن و تلویزیون ببینن ... !! ... اینجا بود که فهمیدم چقدر کم ه ! ... آخرین باری که مامان اینا رفته بودن پیش مادربزرگ نرفتم ... بخاطر همین توی اون عکس همه نوه ها هستن الا من ... نرفتم که تصویری که توی ذهنم از آخرین دیدن مادربزرگ می مونه کسی نباشه که داره از سرطان رنج می بره ... حالا که به مادربزرگ فکر می کنم چیزهایی خوبی یادم مونده ... آدم ها موجودات عجیبی هستند ! ...
- آدم ها برای چیزای زیادی درست شدن ... نمی خوام دونه دونه بشمارم اما مطئنم که تنهایی اصلآ یکی از اونا نیست ... دوشنبه بود یا یه شنبه ... ملی بودم که زنگ زدن و اومدن اونجا ... رفتم بیرون توی محوطه و تا دم ماشین باهاشون بودم ... یادم می آد روز اولی رو که اینجا بهم سلام کرده بودن و الان همسر هم شده بودند ... زمانی که توش زندگی می کنیم بیشتر از هر موقع دیگه دچار تغییر و تحول می شیم ... من دیدم چطوری یه نفر از این رو به اون رو می شه ... واسشون خوشحالم ! ...
پ . ن : پست های کوچیک رو بیشتر دوست دارم ! ...