Stronger !

می گن هر چی آدم رو نکشه قوی تر می کنه ... توی هفته گذشته هزاربار این رو برای خودم تکرار کردم ... امروز 3 جای مختلف هم دیدم که آدم ها برای خودشون این رو نوشتن ... کجاها بماند ! ... تب دارم ... اما هنوز نکشته ... این GMAT قسمت خوبش اینه که باید در حد خدا انگلیسی ت روون باشه ... قسمت بدش اینه که باید یه چند levelیی بالاتر از چیزی فکر کنی که تا حالا فکر می کردی ... پردازش ذهن فارسی ت ممکنه کم بیاره چه برسه به انگلیسی ت ... اینطوریه که آدم بعد از 5 ساعت خوندنش قلبش توی مغزش می زنه ... سر درد می گیری و اگه تب نداشته باشی هم سرت داغ می شه ...اما خب ! ... خوبیش اینه که نمی کشه ... امتحانا دارن نزدیک می شن ... منی که ارائه هام تاثیرگذارترین presentation های کلاس بوده هم افتادم دنبال درست کردن powerpoint که فقط خلاص بشم ... این پیچوندن هم آدم رو نمی کشه ... داشتم به این فکر می کردم که ارشدمون هم الکی الکی افتاد توی سرازیری ... دیگه یه ترم بیشتر نمونده ... بعدش می خوایم چه کنیم خدا هم نمی دونه ... این بلاتکلیفی هم آدم رو نمی کشه ... مامان می پرسه برنامه ت چی ه ؟! ... براش از اول تا آخرش رو می گم ... آخرش می گم " اگه نشد!" ... تا خودم عبارته اگه نشد رو از زبون خودم می شنوم ادامه می دم : " مگه الکی ه که نشه " !! ... مامان تعجب می کنه ... باور اینقدر این GMAT از ذهن آدم فسفر می گیره که تحمل گوش کردن به ملایم ترین موزیک ها رو هم ندارم ... فقط این آلبوم rain of love ، ناصر چشم آذره که هنوز می شه گوش داد ... حتمآ شنیدین .. همین آهنگی که همیشه موقع بارون ، شب ها و نصفه شب ها رادیو می ذاره ... این چند روزه کسایی بهم زنگ می زنن که آدم شاخ در می آره چقدر مردم یه دفعه همگی با هم یاد کسایی می افتند که خیلی وقته ازشون خبر ندارن ... دست همشون درد نکنه ! ...

پ . ن : خیلی چیزای دیگه ای بود که مطمئن بودم هستن ولی قصد کشتن ندارن ... نه قصدش رو دارن نه زورش رو ! ... اما یادم نمی آد تا بگم ... اینه که نمی دونم حالا قوی می کنن یا نه ؟! ...

پ . ن : یک فیل نر بالغ را هوا کردن بیشتر انرژی می گیرد یا 41یی تست verbal را در 75 دقیقه زدن ؟! ...

  |  حسین  |    |  ۸ دی ۸۷
Good for Her , Good for Me !!!

برف می اومد و منم داشتم تفریح چند ده ماه اخیر رو دوباره می کردم ... یه لیوان یه بار مصرف نسکافه و یه view از کوه و خونه ها و برج هایی که کنار عظمت کوه هیچی نبودن ... البته viewیی که صحبتشه ، الان دیگه توی گیر و دار برف و ابر و مه هیچی ازش نمونده بود ... بی مقدمه شروع کرد به صحبت کردن ...

- خوشبحال دوست دخترتون ! ...
مثل هر موجود زنده ای که به صدا عکس العمل نشون می ده ، منم سرم رو برمی گردونم سمت صدا ... !
- دومآ چطور ؟
- اولآش چیه ؟!
- حالا فعلآ جواب دومآش رو بدین ... !
- خب برای اینکه خیالش راحته اینجا قاطی این همه دختر کاری به کسی ندارین ... حالا اولآش ؟!؟
- سومآ زیاد مطمئن نباشید کسی به این شدت خوش بحالش باشه ...
- ا ا ا ا ! ... اولآش چی شد ؟!
- به اون به موقع می رسیم ...
- پس می شه باهم بیشتر آشنا بشیم ؟! ...
- یه سوال ... شما نمی ترسین ؟! ... اینقدر صریح به کسی پیشنهاد می دین که ممکنه reject کنه ؟! ...
- .................. * !! (این قسمت سانسور شد!)
- خوبه که آدم اینقدر شجاع باشه ... ! ... شجاعتش به دردش می خوره ...
- یعنی چی ؟
- یعنی من اگه OK بدم دیگه کسی نمی آد بهم بگه خوش بحال دوست دخترم ! ...
دوزاریش افتاد ... نمی ذارم زیاد جو ساکت بمونه ..
- البته این صحبت شما چیزی از متانت شما پیش من کم نمی کنه .. بین خودمون می مونه و بعد از این هم راحت باشین ...
احساس می کنم خیالش راحت شده که حداقل یه صحبت دوستانه داشته ...
- حالا اولآش رو نمی گین ؟
- :) !!! ... اولآ سلام ...

پ . ن : امروز انتظار سلام داشت ... من بازم همون کسی بودم که خوش بحالش ! ...
پ . ن : (*) : همچنان برای احساسات آدم ها احترام قائل هستم .. یکی از چیزهایی که من هنوز براش احترام خودش رو قائل ام ..
پ . ن : شنیدی می گن : "نمی دونم کی چی کار کند و .... و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید !! " ... یه چیزی توی همین مفاهیم خلاصه !! ...
پ . ن : یکی بیاد من وحشی رو رام کنه ...
پ . ن : خب .. می دونی ! .. خوش بحالم ...
پ . ن : به قول آق ابی : " من هنوز خواب می بینم ... که این خودش غنیمته ! ... برای دیگرون یه خواب ... برای من حقیقته " ...
پ . ن : سوته دلی نمونده غیر از خود من ! ...

  |  حسین  |    |  ۴ دی ۸۷
بوی گلاب !!!!

از اون روزی که اون پیرمرد سر اون سربالای دمه خونه ایستاده بود و من سوارش کردم و وقتی پیادش کردم دیدم 20 تومن از پولام نیست به خودم قول دادم حتی اگه یه فلج مادرزاد هم توی جوب افتاده بود و دست تکون داد که من رو تا اون بالای سربالایی برسون امرآ نگاهش نکنم ... دیروز صبح که زدم بیرون خدا رو شکر کردم که توی پارکینگ ماشین یه یه ربعی کار کرده بود و بخاریش حسابی گرم کرده بود اتاقک رو ! ... توی همین خیالات بودم که باز رسیدم سر همون سربالایی و این بار یه پیرزنی ایستاده بود ... لاین رو عوض کردم و زدم دنده دو ! ... اما پام رفت روی ترمز و گرفتم کنار و خلاص ماشین رو قل دادم تا اومد کنار پیرزن ... ونـــــــک !!! ... این مادر جون دیگه به بالای سربالایی هم راضی نبود انگار ... خب منم که دارم می رم همون وری ! ... رفت عقب ... توی دلم داشتم غرغر می کردم که آزانس که نیست رفتی عقب ... برخلاف همه آدم هایی که سوار می کردم (قبل از اونکه اون مردک رو سوار کنم!) شروع نکرد به دعا کردن ... خلوت بود و زود رسیدیم ونک ... خواست پیدا بشه صدای زیپ کیف و پول خورد شنیدم ... می خواست پول بده ... وقتی فهمید تاکسی نیستم د مثل بقیه آدم ها ... از این مدل دعاها خوشم می آد ... وقتی پیاده شد خیلی دعاهاش برام آشنا بود ... انگار خیلی این دعاها رو قبلآ هم شنیده بودم ... رسیدم !! ... ماشین و که خاموش کردم تازه فهمیدم چرا دعاهاش برام آشنا بودن ... بوی گلاب سجاده مادربزرگ رو ماشین گرفته بود ... باور کن خود خودش بود ! ... البته نه این مادربزرگم که امسال به رحمت خدا رفت ... مادربزرگ پدریم که سال 80، فقط یاد بوی گلاب سجاده ش رو برام فقط گذاشت ... بوی خود سجاده ش بود ... هیچ کدوم از دعاهاش هم اجابت نشه، بوی گلاب سجاده مادربزرگ و اون ساعت روی میزی صفحه آبی و اون مهر پهن بزرگ برای من اجابت شد ...

پ . ن : چه حس خوبی دارم نسبت به عبارت " به رحمت خدا رفتن" ... فکر کن یه ذره ... !! ... چقدر خوبه که یکی به رحمت خدا بره ! ... من که حاضرم برم ...
پ . ن : رزومه ام رو دیشب دم دمای غروب داشتم راست و ریس می کردم ... جالب بود ! ... نوشتن رزومه معنی این رو می ده که سال های مفید علمی و حرفه ایی خودت رو بیاری جلوی چشمت ... حس خوبی به آدم دست می ده که ببینه از سال 2001 تا 2009 که الان باشه چی کارا کرده و چی کارا نکرده ... می تونی امتحان کنی ! ..
پ . ن : راستی ... شروع کردم به نماز خوندن ... قبلآ هم می خوندم ، اما الان دیگه مرتب ... عین همون ساعت مادربزرگ !! ... همینطوری شروع کردمـــــــــــــا ! ... شاید بخاطر اینکه یادم افتاده هیچ کس نمی مونه جز خدا ... منم حتی نمی مونم ! ...
پ . ن : ابوذر رفت دیروز صبح .. ساعت 4 پرواز داشت ... توی دلم بد و بیراه بود که می دادم به کسی که تصمیم گرفت فرودگاه امام رو وسط بیابون علم کنه ... با اینکه برف می اومد رفتم ... یکی رو هم که آدم پیدا می کنه به عنوان یه دوست اینطوری می شه ... گفتم که هیچ کس نمی مونه ... داشت می رفت گفت زود می بینمت ... فکر کردم دیدم زودتر از 7 سال دیگه نمی تونه از امریکا خارج بشه ، پس می مونه اینکه من برم ! ... منم امیدوارم بخاطر دیدن اون هم شده یه کاری صورت بدیم ظرف دو سال آینده ...
پ . ن : خیلی گل بود ! .. حیف شد !

  |  حسین  |    |  ۲۸ آذر ۸۷
One hundred BUCKS !!!

وقتی که هر جا بخوای بری ماشین هم باهات باشه ، شاید به نظر خیلی راحت تر و سریعتر و بی دغدغه تر به کارات برسی اما روزهایی که از صدقه سری طرح های متعدد توی تهران تاکسی خور می شیم تازه می فهمم سوار ماشین خالی شدن آدم رو از آشنا شدن با مردم و حس زندگی اجتماعی به شدت دور می کنه ... دوباره طلبیده بود و سوار یه تاکسی شدم ... راننده پول خورد نداشت و با اینکه مسافر گفته بود که 100 تومنیش داره زار می زنه بازم ازش گرفته بود و دو تا 200یی و یه 500 بهش داد و حرکت کرد ... از همون وقتی که مسافر در رو بهم زد تا وقتی که من آخر خط می خواستم پیدا بشم ، جفت دست هاش رو روی فرمون گذاشته بود و دو دستی داشت سعی می کرد یه شکلی به قیافه کج و ماوج 100یی بده ... زیر چشم نگاهم به دست و صورتش بود ... تمام مسیر انقدر توی فکر و خیال بود که نگو !! ... نــــــــــــــــــــــــاراحـــــــــــــــــت !!! ... خیلی !! ... انگار توی یه معامله میلیاردی کلاه سرش رفته باشه ... البته حق هم داشت ... 100یی رو می نداختی توی صندوق صدفات برش می گردوند بیرون ... یه جورایی شبیه هر چیزی بود الا پول حالا 100یی یا 10یی ش به کنار ... پولم رو دادم و خوشبختانه هیچ رقم 100 تومن باقی نداشت که نگران این باشم که بهم برگردونه ... موقع پیدا شدن در رو بهم بستم اما راننده بیچاره همچنان ناراحت تر از قبل حالا که توی ماشینش هم کسی نبود ایستاده بود و داشت بازم این 100یی رو بالا پایین می کرد ... اینطوری شد که گفتم : اون 100یی رو بدین به من و این رو بگیرین ... بهتره یه کم ! ... تقریبآ یه 100یی نو بود که هنوز شق و رق بود ... قیافه ایی بشاش تر از اون لحظه پیرمرد به عمرم ندیده بودم ...

پ . ن : یکی می نالید ز درد بی وفایی ... یکی می گفت blah blah !!!
پ . ن : جواب آزمون بورس هم اومد ... ما هم اکنون به عنوان دارنده پایهء یک می تونیم سوار مرکب داغون بورس تهران بشویم ... اما متاسفانه با وضع بازار و رکود اقتصادی همچنان باید به بوق زدن اکتفا کنیم ...
پ . ن : باهاش حال می کنم ... دکتر X رو می گم ... باسواد و پر از معلومات ... اینطوری شد که بعد از دو سه بار انواع و اقسام الگوریتم ها رو پیشنهاد دادن بالاخره چیزی رو که دوست داشتم رو پیدا کردم ... فکر کنم باهاش دوران خوبی رو داشته باشم ... به عنوان استاد راهنمای تز ، راهنمایی مقاله ها ، استاد 9 واحد درسی ام و .... ! ... در کل از این تیپ آدم ها توی این دوره زمونه کم پیدا می شه ... اگه پیدا شد باید از توانایی هاشون استفاده کنی و علاوه بر احترامی که براشون قائلی باهاشون صمیمی هم بشی ... حتی یه شب هم به بهانه ای برین باغ گیلاس ! ... همکاری های بزرگ بالاخره باید از یه جایی شروع بشه ...

  |  حسین  |    |  ۲۱ آذر ۸۷
GoinG uo !!!!

بدون شرح !

پ . ن : Just Going uo !!!! ....
پ . ن : حالا هر کس که داستان این uo رو متوجه شد معملومه که خودشم اهل فنه ...
پ . ن : الان به چیزی و کسی احتیاج دارم که کار یه لیوان شیرکاکائو توی هوای برفی بیرون پشت پنجره که رو به حیاط باز می شه برام انجام بده ... فقط یه لیوان شیر کاکائو ! ... حالا یه نون تست هم باهاش باشه بد نیست ...
پ . ن : از همه جا بی خبر با یه میکروفن راه افتاده بود بین مردم که " آقا باید چی کار کنیم که کناب خوندن تفریح بشه ؟! " ... هر کسی هم برای خودش راه حل های فیلسوفانه می داد ... با خودم گفتم " وقتی زندگی کسی رو تامین کردی و کمکش کردی که به ارزش هاش برسه ، براش دغدغه ای جز لذت بردن از کتاب نذاشتی ... می تونی انتظار داشته باشی که از کتاب خوندن هم به ارگاسم برسه " ... پیمان می گفت سه ساله تفریحش شده چایی خوردن ... برم تفریح کنم منم یه کم ! ... بازم خوبه به سه سال نکشیده داستان ما ...

  |  حسین  |    |  ۱۷ آذر ۸۷








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz