ساده !

این رکود اقتصادی رو توی هر کلاسی به هر چیزی ربط می دیم ... یه بار اثرش روی دلار و یه بار اثری روی نفت داره و یه بار هم به انتخابات دیار شیطان بزرگ و یه بار هم به انتخابات سرزمین مقدس خودمون ... سر هر کلاسی هم یه نتیجه می گیریم و خوشحالیم که وقت کلاس گذشت ... استاد جوری می پرسه امروز چند october ه !! که انگار انتظار نداره کسی جوابش رو بدونه ، یا حداقل انتظار داشت که یکی موبایلش رو در بیاره و بگه ... خب ! من سریع تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم جواب دادم ... به نظر خودم سرعت جواب دادنم هم مسخره اومد ، دیگران که پیش کش ! ... این بجه های MBA بقیه دانشگاه ها که می آن سر کلاس ما واقعآ به درد همون MBA خوندن می خورن ... هر چیزی رو می خوان به استراتژی های بلندمدت وصل کنند ... در حالی که ما فقط داریم به این فکر می کنیم الان چند می ارزه و فردا چند می ارزه و این وسط چی گیر ما می آد ! ... من هنوز نمی دونم این علاقه با فاینانس از کجاشون یه دفعه زد بالا که گیر یقیه ما افتاده ... موهام بلند شده و از چشمام رد شده و داره می رسه به دماغم ... هنوز اونقدر روی اعصاب نرفته که بخوام وقتم رو صرف نشستن روی یه صندلی بکنم ... جاش جایی نشستم که خیلی وقته می شینم ... داره کم کم خلوت می شه و من حس همیشه خلوتی اینجا رو دارم ... می دونی برادر من ! بعضی وقتا برای بعضی چیزا بعضی چیزای دیگه رو بدی ! ... همه چیز داره خوب پیش می ره اما من همیشه این سوال بی جواب رو از خودم می پرسم که ارزشش رو داره ؟!؟! ...
..
..
..
..
..
..
..
..
..
پ . ن : داره ! .. حتمآ داره که بهش ایمان داری و داری بهش عمل می کنی ... داره که هنوز دارم بهش عمل می کنم ... به همین راحتی ! ... زیاد نباید دنبال جواب های بزرگ برای سوالای بزرگ بود .. خیلی هاشون با ساده ترین ها پاسخ داده می شن ...

  |  حسین  |    |  ۷ آبان ۸۷
مث کفتر روی پشت بوم !!!

عین خیالت نباشه ! ....

پ . ن : بین خودم و بین خودت ، اصلآ خنده دار نیست حرفای که می شنوم ... اما می خندم ... بهتر از نخندیدن و جواب دادنشه بهرحال ... ! ... من اگه می خواستم به طعنه های مردم و خنده هاشون توجه کنم الان اینجا نبودم گل پسر ... !!!
پ . ن : فردا تافل ... جمعه کارگزاری ... دوشنبه نیم ترم ... دو هفته دیگه تصویب proposal ... امتحانا و GRE بهمن و GMAT عید .... برنامه از این بهتر نمی شد که من برای خودم ریختم .... فقط cross کنین fingerتون رو for من ! ...

  |  حسین  |    |  ۴ آبان ۸۷
یه دختر ژاپنی برمی داره !

بر می داره و حرف می زنه ... می گم از ایران زنگ می زنم و از اون به بعد به پت پت می افته ... اونقدر که من از اون fluent تر انگلیسی حرف می زنم ... منم انگار یه طفل معصوم گیر اووردم دیگه ول کن ماجرا نیستم .. هر چی سوال به ذهنم می رسید پرسیدم و هر چی حرفمون بیشتر طول می کشید روونتر صحبت می کرد و راحتتر ... این یه معنی ای داره ! ... یکی می گفت توی campus تا گفتم ایرانی هستم یکی دو نفر چند قدمی دور ایستادند ... دیروز یه مصاحبه دیدم که دو تا از ایرانی هایی که بهتر از من و شما فارسی بلد بودند خودشون رو کانادایی معرفی کردند ... گزارشگر متوجه شد و اون دوتا برای اثبات کانادایی بودنشون شروع کردن فرانسوی صحبت کردن ... این دیگه مسخره بود ! ... اگه این کارایی که می خوام انجام بدم عین ساعت اتمی پیش برن من می تونم بگم :

I am a big big boy
in the big big world
but there is not a big big thing without YOU !

یعنی خیلی برم جلو آخرش می رسم به یه جمله شرطی و یه کلمه "NOTHING" ! ...
..
..
..
قرصی کردم خودم رو ... مثلآ غدد بدن رو کنترل می کنه اما امروز فهمیدم اونقدراااااا کار شق القمری هم نمی کنه .. فقط این هورمون رو می ریزه توی خون و جناب کلیه هم رو می کشه بالا .. آخرشم زحمت دفع نهایی شون پایه صاحب دم و دستگاهه ! ... یه روز و دو روز و سه روز و چهار روز دیگه ... حله ! ... هر کسی هم نگران یه چیزیه ...
..
..
..
یه چیزی می خوام بگم اما مناسبت پیدا نمی کنم ... باید بشم خروس بی محل ! ... یا یه چیزی توی این مایه ها .. بازم صبر می کنیم ...

پ . ن : دیر کرد در update کردن ناشی از امتحان قریب الوقوع toefl می باشد .

  |  حسین  |    |  ۳۰ مهر ۸۷
Dreamin !!!

خواب دیدم یه گاری دارم که بهش یه خری وصله ... خرم خاموش شده بود و روشن نمی شد ... چند نفری رو صدا کردم که بیان گاری رو با خرش هل بدیم شاید روشن بشه ... خر رو خرکی از جلو هولش دادیم به عقب ... نعل و سم های خر روی آسفالت کشیده و شد و جرقه زد و بوکسوبات کرد ... شایدم بوکسووات ! ... خر بیچاره نتونست خودش رو کنترل کنه و چپه کرد ... افتاد توی جوب ... رفتیم درش بیاریم دیدم اونجا گرفته خوابیده ... !!!

پ . ن : هیچ خری هم پیدا نمی شه بیاد این خواب خرکی ما رو تعبیر کنه !
پ . ن :

  |  حسین  |    |  ۲۱ مهر ۸۷
نعمت !

بعد از یه ماه دارم حس می کنم که شام می خورم ... قبلآ هم می خوردم ها ... اما چیزی که من درست کنم باهاش می شه هر کاری کرد الا اینکه بخوای بخوریش ... به غیر از یکی دو شب زیاد سیر نخوابیدم ... اون زمانی هم که اصفهان بودم اینقدر توی طول روز چیز میز می فرستادیم توی شیکممون که موقع شام برای چیزی دیگه جا نداشت ... سحر نشده باز گشنه بودیم ...

راستی به دیوار انتشارات دانشکده اقتصاد زده بود :

آخرین حرف مرد به زن و بلعکس هنگام مردن :

مرد : گشنمه !
زن : من همیشه دوست داشتم ! ...

پ . ن : ما که همیشه گشنه ایم ... موقع مردن هم بعید نیست باشیم ... !
پ . ن : بین تمام پارچه نوشته هایی که از طرف هیات علمی و دانشگاه و بیمارستان و انجمن ها و مدیریت ها نوشته بودن یکیش خیلی جالب بود ... دقیقش یادم نیست اما نوشته بود :
" وقتی از بین شما یکی می میرد ، فرض کنید که به سفر رفته ... همانطور که سفرکرده ای می رود و برنمی گردد ... آن زمان شما قصد رفتن به پیشش را می کنید . " ..
..
..
..
راست می گه !

  |  حسین  |    |  ۱۷ مهر ۸۷
زندگی ادامه دارد ......

- هر وقت زیر اون درخت نخل جمع می شیم ... هر توی حیاط رو به آسمون تاب می خورم ... هر وقت چای میریزیم و دوره هم می خندیم ... هر وقت پام رو هر جای اصفهان می ذارم ... بخوام و نخوام فکرش من رو ول نمی کنه ... منم یادش رو بی جواب نمی ذارم ... جاش خالیه اما خودش بهمون یاد داد که بی دلیل دور هم جمع بشیم و غمی نداشته باشیم ..

- اما خب زندگی ادامه داده ..... به این ادامه داشتن زندگی خیلی وقته که معتقد شدم ... هر بار از اصفهان دارم برمی گردم به عمق تفاوت زندگی اصفهان و تهرانم بیشتر پی می برم ... دو تا زندگی بلکل متفاوت که هر کدوم برای خوبی های بدی های خودش رو داره ... یکی اکثر با خوشگذرونی و یکی بیشتر با کارهای جدی و رسمی ... با هر دوتاشون زندگی خوبی دارم ... همیشه یه کم طول می کشه بین این دو تا وضعیت شیفت بزنم ... زیاده زیاد که نه ! ... در حده یکی دو روز ...

- (م) می گفت سخت بدونی که کاری رو که انجام می دی درسته و ازش خوشت بیاد اما زیاد دوسش نداشته باشی ... سعید طبق معمول یا خودش رو به اون راه می زد یا واقعآ تا حالا هر کاری رو که انجام می داده هم درست بوده و هم خوشش می اومده و هم دوسشون داشته ... اما من می فهمیدم (م) چی می خواست بگه و منظورش چی بود ... چند سالی هست که به این وضعیت رسیدم و عادت کردم و یه جوری باهاش کنار اومدم ... بالاخره اشکش رو در اوورد ... می خواستم بشینم راه های بهتری رو برای غلبه بر این احساس مزخرف بهش یاد بدم اما با من سنمی نداشت ...

- همچنان دماغ ما (بینی شما!) هر روز ، هر روز داره خون می آد ... فانی نسخه نوشته برای آزمایش خون ... پاش مهر متخصص زنان و زایمان زده ... آزمایشگاه و داروخانه و بقیه چه فکری می کنند خدا می دونه .... بهترین درمان برای هر چیزی حل کردنشه ... اگه نمی تونی حل کنی بهش اهمیت نده ... منم آزمایش دارم ببینم چند ماهه هستم ! ... با این مهری که پای آزمایش خونه ما زده شده ...

- بخند ! ...

  |  حسین  |    |  ۱۲ مهر ۸۷








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz