خیلی جدی پرسید

خیلی جدی پرسید : حسین ! تو تفریحاتت چیه ؟؟؟
- راستی آآآآآآآآ !!! تاحالا به این سوال فکر نکرده بودم ... تفریحات من چیه ؟! ...
- تفریحاته من ؟
- تفریحات ؟
- تفریح چیه ؟
- فرح کیه ؟
- تفریحگاه کجاست ؟
- مفرح چه کاره ای ؟
- ......
- ........
- ...

پ . ن : الی آخر !
پ . ن : اینطوری آدم hang می کنه ...

  |  حسین  |    |  ۱۰ اردیبهشت ۸۷
جمعه ... 6ام اردیبهشت ...

باورم نمی شد اخبار داغ امروز و دیروز که تازه به گوشم رسیدن، چیزایی بودن که 3 هفته پیش برای جامعه تازگی داشتن ... به بیان ساده تر یعنی توی اخبار مملکتی دقیقآ 20 روز و 21 ساعت و 38 دقیقه به شدت عقب بودم ... تا حدی که فرق نمی کرد من ایران بودم یا توی جزایر ماداگاسکار ... خیلی برای خودم یه لحظه متاسفم شدم ... اینطوری از حال و اوضاع کشور و جامعم پرت بودم ... از سیاست هم که خدا رو شکر چیزی سرمون نمی شه ... فقط سر کلاس های اقتصاد همچنان اعصاب خورد می شه ...همینطوری روزها می گذره ... کارای دانشگاه و ارائه ها و تحقیق ها و حل مدل ها انگار تمومی نداره و استادها سیرمونی ... با تمام این اوضاع و احوالات راضی ام ... شما از حرفهای سروش چیزی خوندین ؟؟؟ ... راجع به خداپرستی و دین ! ... رضا معرفیش کرد و منم وقت های پرتم یه چیزایی ازش می خونم ... آدم معنی دانشمند رو می شناسه تازه ... همینطور معنی دینداری رو ! ... باهاش رابطه عاطفی برقرار کردم ...
اما مورد آخر ... تحمل آدما یه چیزیه که برای هر کسی یه آستانه ای داره ... اگه می بینی کسی بهت مثل بقیه باهات برخورد نمی کنه و تمایلی نداره بهت نگاه کنه ؛ خب حتمآ کاری کردی و چیزی گفتی که تحملش از اخلاق و رفتارت سرریز شده ... پشت و روی آدما گاهی باهم فرقی نمی کنه ... صد رحمت به قوطی حلبی ! ...

پ . ن : با این مفهموم به شدت موافقم ... تنها مانع آدم های توی زندگیشون ذهنیتشونه ! که باهاش یه حصاری درست می کنند دورتادورشون می کشونن ... دلم می خواد برای یکی از دوستان این حصارهاش رو بردارم ... موانعی که ذهنیتش براش درست کرده ... اما تا وقتی خودش نخواد من کاری می تونم کنم ؟؟؟

پ . ن : سه جا دارم همزمان خدایــــــــــــــــــــی می کنم ... دنبال خدایگان دیگه ... !!! ... اما خب خدایی هست این نزدیکیا همیشه ، که برای نوازش بندش مست همیشه ! ...

  |  حسین  |    |  ۶ اردیبهشت ۸۷
کافیه یه روز توی خیابون

دیشب تا دم دمای سحر بیدار بودم ... 2 شده بود که فهمیدم هنوز شام نخوردم و بلند شدم یه چیزی گرم کنم ... نصفه شبا بوی غذا انگار شدیدتر پر و پخش می شه توی هوا ... بالاخره خوابیدم و دیشب امروز شد ... باز روز از نو و روزی از نو ! ... می رم ترجمه ... یادم می افته چند وقتیه که تنبلی زبان به اوج خودش رسیده ... توی ماشین لم دادم و از خستگی حاضرم ده دقیقه که مونده رو بخوابم ... اگه چشمام بسته بشه می خوابم تا خوده صبح ... انگار توی سرما خوابت ببره و دیگه امیدی به بیدار شدنت نباشه ... چشمای نیمه باز ، دارم به پیاده رو نگاه می کنم و کسایی که رد می شن ... آشنا می بینم که پر از حسیه که توی وجود من اثری از آثارش نیست ... داره کم کم می شه خیلی وفته که نیست ... توی محوطه دانشکده روی چمن ها نشستیم و صدای فواره و آب پیچیده و درختا سبز شدن و حرف می زنیم ... گاهی هم پرت و پلا می گیم برای خندیدن ... باز اردیبهشت رسیده و هر کسی که دورم می چرخه هوس زده به سرش که به قول علی جفتگیری کنه ... منم فقط هرهرهرهر می خندم فقط ! ...

پ . ن : هــــــــــر هـــــــــــــــــــــــر !

  |  حسین  |    |  ۴ اردیبهشت ۸۷
Life !!!

می دونی کی می فهمی فلسفه زندگی چیه ؟ ... وقتی که یکی بخاطر سرطان سه تا از اعضای داخلی بدنش رو دیگه نداره و تو به فکر برنامه های 5 سال آیندت هستی ... یکی دیگه می گه هر 5شنبه توی فضاست ... اون یکی توی نخ لاغر شدن فلان دخترست و بگیر برو تا آخر ! ... من به زندگی دارم دید جدیدی پیدا می کنم که نمی دونم اگه زندگی اون چیزیه که آخرش دیر یا زود این می شه ، پس ما الان داریم ثانیه هاش رو برای رسیدن به چی تلف می کنیم ...
منظور امیدواری و زنده بودن نیست، حرفم اون رسیدن به اصل زندگیه که کسی این روزا حتی توی لایه های تخیلاتش هم بهش فکر هم نمی کنه ... من این روزها به یه چیزایی دارم فکر می کنم که دقیقآ نمی دونم اصلآ کسی پیدا می شه که بفهمه یا نه ! ... با این موضوع کنار اومدم که همه یه جور می آن و هر کسی یه جوری می ره ... خدا انتخاب می کنه که کی چجوری و چه وقت بره ... !!! ... من این قدرتش رو لایقه خودش می دونم ...

پ . ن : احساس می کنم دارم تغییر می کنم !! .. از اون تغییراتی که به آدم مزه می ده ! ...

  |  حسین  |    |  ۲۹ فروردین ۸۷
Supper !!

1. شام داشتیم اما جونه اینکه بخوای بجوی و بدتر از اون بخوای قورت هم بدی نداشتم ... گفتم همون غذای حاضری بابا رو بخورم که زیاد دردسر نداشته باشه ... خلاصه برای خودش شام عیونی شده بود ... 6 نوع که به هر کدوم یه سیخونکی زدیم ...
نون پنیر با گردو خرما
نون پنیر با سبزی خوردن
نون پنیر با هندونه
نون پنیر با خیار گوجه
آدم هم دلش نمی آد از یکیش نخوره ... خلاصه اون شب بیشتر از هر شب دیگه جویدیم و قورت دادیم ...

2. داشتم دنبال Econometric ه Brooks می گشتم که لینک تمام کتابهای تن تن رو پیدا کردم ... از روی کنجکاویروی یکیش زدم و رفتم توی دوران دبستان که خورگیه کتابای comic مخصوصآ تن تن داشت خفم می کرد و هر جا زنگ می زدم نداشتن ... بالاخره نا سلامتی انقلابی شده بود و کتابای متهاجم از لحاظ فرهنگی همه منهدم شده بودن ... خوندنش به درد مکالمه های ساده و عادی روزمره می خوره ... البته اگه آدم بخواد در حد بچه راهنمایی حرف بزنه ... به این می گن کلاه شرعی که آدم می تونه سر خوندن کتاب های کودک و نوجوان گروه سنی "ب" بذاره ...

3.صحبت کلاه شرعی شد ... توی کلاس finance وارد بحث های financial instruments شدیم ... اونم از مدل اسلامیش ... !! ... بعد از اینکه چند مدلش رو بررسی کردیم به سرم زد که islamic investing هیچی چیزی نیست جز مصداق بارز کلاه شرعی ... جالبیش اینه که این کلاه اینقدر خوشگله که خود اروپایی ها هم اوراق قرضه خودشون رو ول کردن و ترجیح می دن این کلاه رو برای اوراق بهادارشون استفاده کنن ...


پ . ن : من حرفهایی رو که بقیه زیرلب می گن ... از روی خیرخواهی یا طعنه ! ... می شنوم ... به بلندی داد و بیدادهای راننده های تاکسی بخاطر زدن یه مسافر زودتر ... ناراحت کننده اگر باشه دلخور می شم ... اما سعی می کنم نشنیده بگیرم ... می گذرم ... اینطوری می شه که طرف فکر می کنه من نشنیدم و هر بار تکرار می کنه ... بلندتر ... منم بازم هم بی خیال تر از قبل ... نشنیده رد می شم ... بازم هم همین داستان ! ... تا آخر دست اعصاب اون خورد شده و من به اعصابم مسلط ... مسلط تر از قبل !


  |  حسین  |    |  ۲۷ فروردین ۸۷
Moon x Scorpion

معنی title یعنی قمر در عقرب ! ... خودم کشفش کردم ... یه ذره وضعیته همه چیز بشدت بهم ریخته ... منظور خونه و زندگی و همه چیز با همه ... انگار یکی از این چندکاره ها که هم رنده می کنه ، هم مخلوط می کنه ، هم خاگینه می کنه ، هم خورد می کنه ، هم آب می گیره ، هم ریزریز می کنه ... تمام هنرهاش رو یه جا ، در یه زمان داره روی زندگی ما پیاده می کنه ... یا بهتره بگم زندگی من ... زندگی سگی که نمی شه گفت اما ولش کن سگ هم می شه و پاچه می گیره ... مادربزرگ یه مشکل کوچیک دارن، ایشاالله بهتر می شن ؛ فانی یه کم از اوضاع زایمان و جیغ و دادهای رزیدنت های سال بالایی شیکاره ، ایشالله اونم این چند ماه مونده رو بیشتر تحمل می کنه ؛ مامان بیچاره هم نمی دونه نگرانی کی رو بکشه با خودش ، ایشاالله یه ذره آروم می شه ؛ نگران بابا هم هستم که آیا هنوز مثل یه ماه قبل اینقدر به فکر عمو هست یا .... ، ایشاالله بیشتر از این ها صبر می کنه ؛ حالا توی این خرتوخری گاهی اوقات آدم می مونه حق داره پیش خودش فکر کنه که بابا " مقاله REIT مونده ، سینا مقاله E-Trust می خواد ، یه شنبه کنفرانس COQ دارم ، خرداد باید به استاد Finance Management یه مقاله در مورد مدلهای bayesian بدم ، بعلت خطری که توی درس Managerial Economic احساس می کنم باید داوطلب بشم برای کنفرانس مدلهای بازار انحصار چندجانبه ، یه شنبه هم با دستیار یکی از استادا قرار دارم که باهاش حرف بزنم ببینم می شه بی خیالش کنم برای گرفتن positionش و TA شدن یا نه ... همه اینها بکنار ، منتظر تمام شدن این ترم و رسیدن تابستون و شروع کردن برای تافل ام ، قبل از رفتن علی هم باید Dataهایی رو که برای مدلهایی ریاضی و هوشمند استفاده می کنه ازش بگیرم که اصلآ نمی خوام وقتم رو روی مقاله های داخلی بذارم ... شنبه بشه می رم با چندتا از دکترای دانشکده حرف می زنم برای گرفتن اطلاعات واسه مقاله هایی که ارزش publish داشته باشن واسه تابستون ! ...

پ . ن : Dog is playing the music & Cat is dancing Tango !!! ... معلومه دیگه ! ... یعنی سگ می زنه و گربه می رقصه ...

  |  حسین  |    |  ۲۳ فروردین ۸۷
F... atmosphere !!!

نمی دونین چقدر دوست دارم بنویسم اما هیچی نیست که بیاد سر انگشتام و تکونشون بده ... الان باز استارت غر زدنم رو می زنم و شروع می کنم به پت پت کردن ... هرکی جای من بود با علم به اینکه اینجا رو چه کسایی ممکنه بخونن اصلآ لب به هیچ حرفی باز نمی کرد ... اما من که جای خودم نیستم ! ... خواسته و ناخواسته وارد یه دانشگاه و جوی شدم که هر کسی به آدم به چشم یه رقیب بالفطره نگاه می کنه ... فکر می کنن آدم از شکم مادرش بیرون اومده که مانع پیشرفتشون باشه و جز این هیچ رسالتی توی زندگیش نداره ... داستان داره به یه سمتی کشیده می شه که انگار باید سرم رو بندازم به کار خودم و کاری به کار بقیه نداشته باشم اصلآ ! ... تا این دو سال هم تموم بشه ... دو سال که نه ! ... یه سال و نیم که نیمش تابستونه و همون یه سال می مونه ... به یه بنده خدایی توی اینترنت میل زدم که شما که فارغ التحصیل دانشگاه معظم تهران هستین یه آماری در مورد تز و استاد راهنمات و اینا بهمون بده ... جواب اومد؛ من آدم اجتماعی ای نیستم ! همدیگرو نبینیم بهتره ... اولین فکر که اومد سراغم این بود که این یه خانومه که توی توهمات به سر می بره ... دیگه وقت اضافه تر از این ندارم برای استخراج اطلاعات در این مقوله بذارم ... وقتی از 7 نفر 4 نفر فکر کنن که حتمآ باید با شاگرد اولی دکتری داخلی بخونن ، دیگه خودتون حدس بزنین که چه اتمسفر مزخرفی پیدا می کنه یه کلاس ... خلاصه اینکه با این حالت که من می بینم زیاد جو عمومی کلاس حال نمی کنم و بیشتر وقتم رو با همون روابط خصوصی ای که با یه سری از سال بالایی ها دارم پر می کنم ... از جمله نشانه های بروز کم نوشتن اینه که وقتی می خوای یه سری اسلاید درست کنی توی هر چند خط یه بار باید یه حرف اشتباهی تایپ کنی ! ...
رفتم محمدرضا رو دیدم ... نصف شب توی کوچه های خلوت قیطریه داشتیم گپی می زدیم که یکی از این بنزا سر و کلش پیدا شد ... اگه سر و کله اصلاح نشده نداشتم و ریش نذاشته بودم شرط می بندم مینیمم مدارک رو می خواستن که نداشتم و کمه کمه یه چند ساعتی مهمون بودیم ... اما خب به خنده و بذله گویی و اینا گذشت ...

پ . ن : محمدرضا هم راست می گفت :" وقتی چیزی برای برگشتن نداری، چرا برگردی ؟؟"

  |  حسین  |    |  ۲۲ فروردین ۸۷
Cycle

یه cycle که هر بار تکرار می شه ...
کارها رو تموم شده و تموم نشده ، خسته و کوفته ول می کنم و از تهران می رم ... اینور و اونور ! ... هر جایی باشه ... مقصدش مهم نیست ... بعد از یکی دوهفته که وقت برگشت می رسه یه ذره نگران می شم که باز می رم سراغ کارهای نصفه کاره ای که ولشون کردم ... توی راه برگشت سعی می کنم خودم رو به بی خیالی کارای منتظر بزنم ... موفق هم می شم ... همینطوری که نزدیک می شیم اما بایست زور بیشتری برای بیخیالی بزنم ... تا اینکه می رسم به تهران ... بزرگراه های خلوت نصفه شب تهران رو که می بینم می بینم چقدر دلم برای شهرم تنگ شده بوده ... رانندگی توی اتوبان های تهران انگار باز آدم رو شارژ می کنه برای زندگی توی تهران ! ...
درسای دانشگاه هر لحظه دارن بیشتر فشار می آرن ... عملآ دیگه زبان و تافل و GRE به صفر رسیده ...
اواخر اردیبهشت هم دهمین امتحان بازار سرمایه است ... همون کارگزاری خودمون !!! ... مطمئنم اگه یه کلمه در موردش با خونه حرف بزنم و بگم می خوام بدم از در و دیوار آویزونم ... حالا من موندم ثبت نام کنم یا نه ! ... مفت هم نیست که یه سنگ مفت گنجیشک مفت ببندم تهش و برم بدم ... اینم یه موضوع دیگه برای اینکه من موهای سرم یکی یکی بریزه ...

پ . ن : این روزها هیچ حرفی انگار روزگارمون برای زدن نداره ... می گذره از یوژوآل ! .. اما یه خبر خوب هم دارم :
" از اوایل امسال معاملات futures توی بورس کالای ایران هم راه اندازی می شه " ... قدرت خدا .... !!!

  |  حسین  |    |  ۱۸ فروردین ۸۷








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz