sink my teeth into

"وقتی می گی پاچه می گیرم یعنی اینکه صدات اصلآ در نمی آد و کاری به کار کسی نداری ." ... این رو هر کسی که وضعیتم رو خوند بهم گفت ... خب ، حرف راست هم جواب نداره ...بهترین مدل پاچه گیری هم همینه ، اینطوری هم بقیه می فهن که یه مشکلی هست که مثل همیشه نیستی ، هم کسی دیگه سر به سرت نمی ذاره که مجبور بشی جدی جدی بری توی نخ پاچهء کسی ... اولین نفری که پاچش گیرم می افته و نزدیکترین پاچه ست ، ماله خودمه که جویدنش من رو ساکت نگه می داره ...دیگه کاری به کار پاچه های بی آزار اطرافم ندارم ... پاچه خودم حرف نداره ، من رو سرگرم می کنه ... اما امروز بالاخره صدای خونه از این همه ساکت بودنم در اومد ... نمی دونم !!! من ساکتم ، چرا بقیه در عذابن ! کاری بهم نداشته باشن بهترین کمک رو می کنن ... خودم بلدم تمام مشغولیت ها رو راس و ریس کنم ولی امان از وقتی که جدی جدی پا روی دمم بذارن ... القصه اینکه امروز جنگیدم ... امروز روز خوب زمستانی و آقتابی خود را با جنگیدن در خانه پدری شروع کردم ... اونم با چنگ و دندون !!! .... برای تنوع بخشیدن به فضای دوستانه خونه گاهی همچین چیزایی هم واجب کفایی ه !! ... محیط آرامش بخش خونه کسل کننده نمی شه ... بازم نسبت به خیلی از درگیری های خانوادگی ، ملایم بود ... اصلآ بگو مگو هم به حساب شاید نیاد ... اصلآ داشتم به این فکر می کردم چرا باید سربازی معاف باشم که الان موهام رو از ته نتراشیده باشم ؟ ... اصلآ چرا باید ارشد قبول بشم که الان نرم سر کار ؟ ... اصلآ چرا نباید اصفهان ارشد نخونم که از این شهر و هر چی توشه یکی دو سالی دور باشم ؟ ... و هزارتا اصلآ چرای دیگه ... بعد از کلاس CAE برگشتم خونه ، همچنان بدون یه کلمه حرف اضافه ، خاصیت زمان هایی که پاچه می گیرم ... باید اعتراف کنم آشپزی جزء لذت بخش ترین کارهایی که آدم رو به خودش مشغول می کنه ، مخصوصآ وقتی یه غذای خوشمزه آماده خوردن باشه ... امروزم خودم رو شرمنده دست پختم کردم ... فقط یه کم رب زیاد زده بودم ، قرمزیش توی چشم می زد ... انگار داری خون می خوری ! ... اما خوشمزه بود ، دوسش داشتم ... غذا داشتیم ، ماهی بود فکر کنم ... فقط برای اینکه سرگرم باشم ترجیح دادم خودم یه چیزی درست کنم ... بغیر جنگ صبح تا الان باز آروم موندم ... دیگه باید فردا همه چیز به حالت اولش برگشته باشه ... خودکنترلی همیشه بهترین راه حله ... !!! ... بهترین راه .

پ . ن : چقدر پاچه پاچه کردم !!! ...

  |  حسین  |    |  ۱۰ دی ۸۶
once bitten, twice shy

پاچه می گیرم .. از دیروز حوالی غروب شروع شد و امروز هم ادامه داشت و اصلآ نمی دونم فردا چی می شه ! ... البته الان که خیلی بهتر از دیروزم و امیدوارم که فردا هم بهتر از امروز باشم ... تریپ صاایران !!! ... یه ذره کارا بهم پیچیده !! ... آخه این مخ آدم مگه چقدر گنجایش داره تا بشه برای هزارتا موضوع یه قسمت رو بهش اختصاص داد ... حالا هر چفدر هم توانایی Resource Allocation خوبی هم داشته باشی ... بالاخره گیج می زنی !! ... قربون دهن کسی که گفته با آشنا نباید معامله کرد ، اینطوری هم دوستی رو از دست می دی و هم توی معامله مغبون می شی ! ... فرض کنین ما دوتا خونه خریدیم از آشنا ؛ولی الان دعا می کنم کاش دوتا طویله گرفته بودیم از غریبه ... خیلی اغراق خرکی ای کردم ، در این حد هم شاید نباشه ... اگر توی همون حوالی بگردین ، می تونین به ماجرا پی ببرین ... ضرری که هم نکردیم هنوز ، فقط شاید گمونم در آینده اون چیزی که می خواستیم ممکنه نشه ، شایدم بشه ، شایدم هم بشه و هم نشه ... ، اما مطمئنم اگه از غریبه می خریدیم یه کم بیشتر سر قولنامه و این قرطی بازی ها حواسمون رو جمع می کردیم ، به شخصه هر بار می رفتم برج الهیه توی دفتر مذکور فقط فکر بنزین بی زبون بودم که چطوری می سوزه و صداش هم در نمی آد ... توی دستمون یه چیزایی داریم که حکم لازم کنیم و کسی نبره ! ... چی گفتم ...

امروز پای صحبت های یه فیزیواخترشناس نشسته بودم که فهمیدم اندازه حلزون هم از بعضی مسائل سر در نمی آرم ... چون توی این شرایط امکان تغییر ماهیت از حلزون به قورباغه رو توی تئوری های فیزیواختریک ندارم بهتره از حلزون بودنم لذت ببرم . . بچه که بودم ، روی زانو لیز می خوردم روی فرش ... کیف می داد و گرنه من قلبآ علاقه داشتم آقا باشم ، پاپیونم رو نکنم توی دهنم ، روی صندلی بشینم و پاهام رو تاب بدم ... شلوارا هم زانوشون ساییده می شد ... مامان پاچه هاش رو کوتاه می کرد می شد شلوارک توی خونه و پارک ، من از شورتک بیشتر خوشم می اومد ، تا می دیدم یه شلوار در شرف تبدیل شدن به یه شلوارکه خودم کوتاه می کردم و یه شورتک می شد ... شده بود یه کلکسیون از شورتک های لــی !!! ... یه بار یکی از این شورتک ها رو پوشیدیم و رفتیم پارک اسکیت ، خوردم زمین ، تمام زانو و ساق پا و دستمون زخم زیلی ! ... هر کی من رو می دید قیافه اش از شدت تاسف می رفت توی هم ، اما خودم توی ذوق و شوق اسکیت بازی !!! ... چی شد که توی این سرما یاد اونا کردم خودمم نمی دونم ...

بعد از یه عمر بالاخره یه version از سری های Die Hard رو دیدم ... از اون فیلم های مزخرف امریکایی که مخاطبین رو هالو شایدم گاگول فرض کردن ... یکی می ره تمام آدم بدها رو می ترکونه ، آخرشم که دست دختر یا دوست دخترش رو گرفته و از انفجارها می آد بیرون ... تا می آد بیرون ، تمام ارتش ، FBI و CIA از درد و دیوار مثل مور و ملخ می ریزن بیرون و برای اینکه خراش های آقا رو مداوا کنن هزارتا آمبولانس می ریزن وسط کادر ... یه سازی هم در می کنن که آدم از اینکه اون سر دنیا کشوری به اسم "United States of America" هست توی پوست خودش نمی گنجه و به انسانیتش می باله ... یکی نیست بگه جنبه فیلم Action نداری ، زود بگیر بخواب !

پ . ن : اگه متوجه حرفام نشدین اشکال از شما نیست ... توی دهنم پاچهء خودمه !!! نمی ذاره درست کلمات رو هجی کنم ... هجی منظور همون Pronunciation ه ...

پ . ن : سر کلاس CAE بحث Catastrophe شد ، یه منبر اندر خواص Positive catastrophe ها رفتم که خودمم به تئوری جدیدم ایمان اووردم ! ... اینم از علائم پاچه گیری ... حتی اگه بخندی و ملایم حرف بزنی کسی نمی گه بالا چشمت ابرویی قرار گرفته است ...

پ . ن : دوش صبحگاهی که گره از گلهء ما باز نکرد ، ببینم دوش شبانگاهی چی می گه ؟! ... " دوش آب گرم آجیل مشکل گشای ماست . ح.ص. قرن 15 قمر در عقرب "

  |  حسین  |    |  ۹ دی ۸۶
do your head in

برای اینکه کارای مقاله مدلسازی شبکه راه آهن رو یه تکونی بدم زنگ زدم مرتضی که ببینم می تونه یه فکری بهمون بده یا نه ! ... که دیدم همه جمع ان ... همه یعنی بچه های اکیپ دوران مهندسی بودن ... جمشید، رضا، سیاوش، علی، مرتضی ؛ مثلآ جمع شده بودیم که مائیس رو که برگشته ایران ببینیم اما فقط مسبب امر خیر شد ... همه همدیگرو دیدیم و خود مائیس نتونست بیاد ... سریع خودم رو رسوندم تجریش ... اول راد ، بعدش لوکس طلایی ، بعدشم نایب بالاخره یه جایی شروع کردیم به خوردن که الان هر چی فکر می کنم اسمش یادم نمی آد ... پایین baskinrobbins ! ... یاد امتحانایی که همیشه با یه منفی مثبت نمرهء 20مون می شد 14 ! ... امان از این منفی مثبت های زندگی که دست از سرمون برنمی دارن ... بعدش هم داستان بیلیارد و ضربه های حرفه ای بچه ها !!! خدا رو شکر توی محیط پر از دود پیپ کسی نمی دید چه آبرویی از ورزش باستانی بیلیارد داره می ره ! ... پیپ تنها خوبیه که داره اینه که بوی خوبی می ده ! من رو یاده عموم می ندازه ... کیسه توتون پیپش رو وقتی می رفتیم مهمونی برمی داشتم و دماغم رو تا تهش می کردم توش !! ... از اونجا بود که منم معتاد شدم ! ...

خاطرات متاهل کردن بچه ها که از همه جالبتر بود ، خواستیم "هـ" به عقد دائم جمشید در بیاریم ، "ن" رو ماله من کرده بودن و از من غیرت بیشتری نسبت بهش پیدا کرده بودن ، "میم" هم که با میم اول اسم مرتضی عجین شده بوده ... جمشید می گفت برای فارغ التحصیلی رفته بوده ، دخترای ورودیمون 70% بودن و پسرا 30% ، این شد که بیشتر خندیدیم ! واس خاطر اینکه هیچ گلی به سر خودمون و دوستامون نزده بودیم !!! الا یکیمون که مزدوج شد ! ... عملآ محیط خانوادگی رستوران خجالت زده شد ... راست گفتن که یه مرد هیچ وقت آدم نمی شه مگه اینکه زن بگیره یا بقول اصفهونی ها زن بســــــــــــــتوند ... این رو از میزهای بغلی فهمیدم که دوتا آدم داشتن غذا میل می کردن ... !!! ... آدم اول که حوا بود ، آدم دوم هم مردی بود که آدم شده بود ...

تاحال اصلآ به این فکر کردین که آدم از نعمت انتخاب کردن محروم بوده ، یعنی اصلآ کسی نبوده که بخواد بالا پایین کنه ببینه این بهتره یا اون یکی ! ... مثلآ این حوا چاقه ، اون یکی حوا کوتاهه ، حوای همسایه تحصیل کرده ست با مثلآ بابای حوای کلاس مایه داره ... اصلآ من که شک دارم علاقه ای هم بینشون بوده باشه ، فقط بخاطر مجبوری ، دوتاشون راضی شدن ... یا این حوای بیچاره ، توی تمام عمرش یه خواستگار بیشتر نداشته که اونم بدون پدر مادر اومده خواستگاری ... حتمآ آدم توی خواستگاری گفته مهریه نمی دم که اگه طلاقت بدم جفتمون بدبختیم (نخواستم بگم طلاق تف سر بالاست که دور از ادب و نزاکته !!! ) ، شیر هم می دونم نخوردی که بخوام شیربها بدم ؛ پس مبارکه !!! ... حوا هم شب که تنها شده بجای مشورت با بزرگا ، با خودش گفته اگه من بگم نه ، پس کی دیگه می آد خواستگاریم ، اگه هم این من رو نخواد ، این کی رو می خواد بگیره ! ... یه جبر دو طرفه ست ... جفتشون از استیصال همدیگه خبر داشتن ، قریب به یقین بهم گفتن " بی خود قر و قمیش واسه هم نیایم که می دونیم آش کشک خداست ، بخوریم پامونه و نخوریم پامونه " ... من جای خدا بودم یه کاری می کردم که حداقل موضوع براشون یه کمی مهیج می شد ... مثلآ یه دفعه یه حوای دیگه درست می کردم می نداختم کنار ساحل های مدیترانهء بهشت جلوی پای آدم ، فکر کنم آدم از خوشی سکته می کرد و حوا هم از حسادت ، اون وقت جای حوای جدید رو با حضرت مریم عوض می کردم ... یا دوتا آدم درست می کردم که با دیدن حوا همدیگرو جرواجر کنن ، هر کی زنده موند بره حوا رو بگیره ... خیلی پیچیده تر از این حرف و حدیث هاست ، شمام بهش فکر نکنین که به قول فرنگی ها do your head in می شین ...


پ . ن : هوای سرد تهران رو دوست دارم ! ... هر چی سردتر بهتر ! ... پارسال هوس اسکی زده بود به سرم ... امسال خبری از اون نیست ... شاید سال دیگه اومد باز ... یا 3 سال دیگه ... بستگی داره این حال اسکی کبوست ( بر وزن سال کبیسه ) داشته باشه یا نه !

  |  حسین  |    |  ۷ دی ۸۶
Midnight blue

داره صبح می شه ... تازه ساعت از 4 گذشته ، مونده تا خورشید بزنه ... بوش نمی آد که بخوام دیگه بخوابم ... من یه احمق ام که تا الان بیدار موندم ... یه دیوانه که تازگی ها شده مثل قدیم ، توی کل شبانه روز 3 ساعت بیشتر نمی خوابه ... یا بهتر بگم نمی تونه که بخوابه !!! ... منظورم اینه که کدوم آدمی که مخش سالم کار می کنه هنوز بیداره ؟! ... یکی نیست بهم بگه بگیر بخواب بچه ... دیروز که از صبح تا شب تمرین دو استقامت می کردم و فردا هم مثل امروز ... خیلی خوشحالم که کارم رو Reject کردم ... همیشه گفتن سری که درد نمی کنه رو دستمال نمی بندن ... اگه هم بخوام فلسفه بافی نکنم باید گفت که مطمئنم ارزش کارم خیلی بیشتر از 700 تومنی بود که می دادن ....... بگذریم ! ... فقط دلم می خواد تدریس توی دانشگاه تهران رو بقاپم ! ... بیشتر بخاطر تجربه teacher assistant بودنش می خوام ... باید جالب باشه ... این همه وراجی کردم و چیزی که می خواستم بگم رو نگفتم ... از اول !!!!
داره صبح می شه ... تازه ساعت از 4 گذشته ، مونده تا خورشید بزنه ... اما بوش که نمی آد که بخوام دیگه بخوابم ... من یه احمق ام که تا الان بیدار موندم ... نمی دونم چند سال می شه که اینطوری بوده ... آره ، از سال 80 !!! .... همینطوری بوده که می نوشتم ، دیگه خبری از خودکار و کاغذ نبوده ... به قول پروفسور ، منظورم استادمون که از امریکا اومده و تا یه ماهه دیگه برمی گرده " درخت ها رو دوست دارم ! " ... هر کسی می ره امریکا فکر کنم مخش رو می ده به حقوق این و اون ، حتی حتی حتی حقوق درختا ! ...

"خواهی که شوی خوشنویس ، هی بنویس هی بنویس !!! " ... این نوشتن ها نه خطمون رو بهتر می کنه و نه سواد شما رو بالا می بره ... اما به تمام دردهای بی درمونمون می خوره .... فقط شاید یه روزی ، some day ! one day ، باعث بشه چیزی رو بنویسم که باید ؛ الانم هیمنطوره اما به محمد می گفتم " از نوشته هاش خوشم می آد ، برعکس حرفای خودم که هیچ به دلم نمی چسبه !! " ... از 80 می نویسم ... شش سالی هست که همیشه همینطوری بوده ... از راست به چپ ... !!! ... بالا به پایین ... اما کسی که می خونه از طرفی که دوست داره می تونه شروع کنه و تموم ... هر چی حس می کنه ... ساعت داره 5 می شه ... برای همین چند خط مزخرف یه ساعته گرمای لپ تاپ رو دارم روی پام تحمل می کنم ... خودتون یه دودوتا چارتا کنین چقدر حالم می تونه دگرگون باشه ... نمی گم بده ! چون دلیلی برای خوب نبودن نیست ، شایدم حرف نداشتن ... می دونی دو قشر جماعت هستند که مردم رو می شناسن " راننده تاکسی ها و کافه دارها ! " ... دگرگون بودن فرق داره با هر حال بد یا خوب ... انگار فصل بذرپاشی رسیده و یکی داره دلمون رو شخم می زنه ... دوباره صبح می شه و آدمای عاقلی که شب رو خوابیدن کم کم بیدار می شن ... منم بهتره برم یه دوشی بگیرم و آماده بشم که فردا باید خودم رو شبیه عقلا کنم ...

خوبی لپ تاپ ها اینه که می شه دمرو خوابید و نوشت ... این خوبیشون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... یه نمونه کامل از آدم قدرشناس ... !!! ...

پ . ن : امروز ، امروز سر زندگیم شرط می بندم !!!! ... donno what I feel inside !

  |  حسین  |    |  ۶ دی ۸۶
Perfect day

روزهایی که با همت بلندم شروع می شه زود می گذرن و خوب می گذرن !! ... چقدر بلند ؟ زیاد که نه ، اونقدر که شبا که تا ساعت 3 توی تخت فیلم ببینم و از 3 تا 6 می خوابم ، دیگه 6 بیدار باش ، باشه ! ... 6 برم یه دوشکی بگیرم و بعد از انجام اصلاحات صبحگاه ، عین بابابزرگ ها برم نون می گیرم بعدش یه سری تماس های روزمره به جاهای مشخص و ادامهء زندگی ... حس اینکه نون داغ بگیری و بذاری توی سفره و بقیه با چشای خوابالو بیان و بخورن و کیف کنن خیلی می چسبه به آدم ... البته هوای اول صبح و دیدن نگون بخت های دبستانی که دارن می رن مرررررررررررسه خیلی خاصیت چسبندگی بیشتری داره ... شرط می بندم ، شاطرها رو اگه با طناب ببندی عمرآ اگه بتونن یه چونه خمیر درست کنن و چونه رو پهن کنن و بچسبونن به تنور و الی آخر !!! ... ... همین که کم می خوابم باعث می شه روز خوبی باشه واسم ... انگار دیگه شبانه روز بجای 24 ساعت، می ره بالای 30 ساعت ... اصلآ اسمش رو بذار perfect day !! ... مهم نیست چطوری می گذره ! ... حتی هر چی شلوغ تر ، بهتر ! ... هر روزی که صبح هاش یه ساعت توی تخت مشغول گرد کردن دقیقه ها و ثانیه ها بودم تا یکی دو ساعت بعد بیدار شدن بازم ذهنم زیر پتوی ه ! ... چندمین اتفاق خوب امروز گرفتن علنی حال مدیرعامل نازنازووومون بود که خجالت نمی کشه با اون سیبیلا برای من عشوه شتری در می کنه ... این یکی از خریدن نون داغ هم بیشتر چسبید ... به ارواح خاک پدرجدم !


پ . ن :


Perfect day_pattern.bmp

  |  حسین  |    |  ۴ دی ۸۶
If Only

امروز بعد از سه سال ، و حتی هم بیشتر ... بالاخره این فیلم "If Only" رو دوباره گیر اووردم ... محشر ترین فیلمی که می تونه کسی رو به فکر این بندازه که می شه کسی رو دوست داشت ... من اعتراف می کنم که بهترین حسی رو که توی یه فیلم تا حالا داشتم با صحنه ها و دیالوگ های این فیلم داشتم ... حتی حاضر بودم برای DVD یی که گرفتم 10 برابر بیشتر پول بدم اما همیشه توی آرشیوم روی تمام فیلم ها باشه ... هر چی بگم کم گفتم ... فیلم برای سال 2004 ه ، راستش اونقدرا هم بازیگرای خیلی تاپی هم نداره ، اما یه چیزیه که دیدینش تا هزار بار هم می ارزه ... ولم کنی تا خود فردا صبح در مدح این فیلم حرف دارم بزنم ... یه مدل جلسات هست که من اسمش رو گذاشتم "جلسات تخلیه" ... یعنی آدم رو دعوت می کنن به بهانه رسیدن به توافق برای قرارداد ، تمام اطلاعات حیاتیش رو راجع به مشکلشون ازش می پرسن ... یه جوی رو هم درست می کنن که معمولا چون افراد بالانشین سازمان توش هستند آدم نمی تونه به این راحتی ها از زیر جواب دادن به سوال های پیاپی در بره ... ما هم داشتیم می افتادیم توی همچین هچلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ! ... که امروز از زیرش به بهترین حالت جستیم ... به خودم افتخار می کنم خلاصه !!! ... گذاشتن دست آدمایی که همه ازشون بخاطر زرنگیشون می ترسن توی چیزی به اسم پوست گردو مباهات هم داره ... من که راضی ام !!! ... نه دشمنی ، نه دوستی ! ... به قول معروف " ما را به خیر تو امیدی نیست ، به ما شر مرسان " ... یا شبیه این ! ... آخرشم حافظا ! ... ختم بخیر شد ... می تونم حدس بزنم بعد از چند ماه چه اتفاقی می افته ! ... حالا وقتی افتاد می گم ... آینده اینطوریه ... هر بار بهش نگاه می کنی عوض می شه ، برای اینکه بهش نگاه کردی و دیگه آینده نیست ...


پ . ن : من هنوز توی حس خوب دیدن دوباره فیلم"If Only" بسر می برم ... در دوران "He Loved Her Like There Was No Tomorrow."

  |  حسین  |    |  ۳ دی ۸۶
Cheese

- اون یارو پسر رو می بینی ؟
- کدوم ؟
- همون که کنار صندوق ایستاده .
- آها ... اره !! خب ؟
- کاپیتانه !
- هه هه ! کاپیتان چی ؟ تیم ملی کبدی ؟
- نه بابا ؛ هواپیمای دو موتوره ...
- زبیـــــــــــــــنا !

پ . ن : ببینم اگه منم مثل محمد و فخی لینک اینجا رو می ذاشتم توی 360 چه اتفاقی می افتاد ؟؟ ... هیچی نمی شد ! اما می دونی ... مممممم ... این چیزا یه چیزی می خواد که ما بهش می گیم "چیـــــــــــــــــــــــــــــــــــز !!!" ... من یه چیز می خوام ... فخی رفته سربازی ! ... برای اولین بار دلم خواست که منم این کفالت رو نگرفته بودم و می رفتم ... تا حالا اینقدر دوستی رو دور ندیده بودم ... هر روز یادش می کنم ... موندم چطوری رفتن بقیه رفقا رو تحمل می کنم ... چطوری رفتن خودم رو به گردن می گیرم ! ..

پ . ن : روزی دو جین مرتبه از دفتر گوشیم زنگ می خوره و عملآ براشون Mobconference می ذارم ... هر فقره هم مثل این می مونه که از پشت تلفن بخوای Oracle بریزی ! ... وقتی با کار کردن غیابی ت موافقت می شه ، همینا رو هم داره ! ... خودمم باورم نمی شه چطوری با اون همه شرایط سختم موافقت کردن ... مونده این پول ناقابل ! اون رو هم OK بدن تمومه ! ...هنوز روی هوای ایم ! و هر لحظه ممکنه کله شقی کنم و بزنم زیر تمام کاسه کوزه های فوت شده و فوت نشده ... 3 سال پیش دوستمون اسپانیولی می خوند که ما یه کم یاد گرفتیم ... الان توی کلاسای CAE استاد زبان آلمانی بهشتی هر روز می شه partner ما ...اینقدر آلمان بوده ، شده خوده خوده Stephani !! ... یه روز اومدم آختن باختن کردم بدونین از کجا آب می خوره !

  |  حسین  |    |  ۳ دی ۸۶
Like an Orange !

اگر زندگی يک پرتقال در دستانتان نهاد،

آن را پوست بکنيد و

به دنبال دوستی باشيد تا با او قسمت کنيد

  |  حسین  |    |  ۲۹ آذر ۸۶
AIDS

از ما انکار و از اون اصرار که الا و بلا باید اسم تو هم بره زیر مقاله ... عزیزه من ، تو 2 سال خودت رو معطل این کردی ، حالا دلیل نمی شه من یه پاراگراف قرار کمک کنم اسم من هم بره پایین مقاله ISI ... یه چیزی که فهمیدن اینه که خیلی از دانشجوهای فوق و حتی دکتری ! ... برای اینکه تعداد مقالاتشون بره بالا ، اسم های همدیگرو می زنن زیر مقاله هاشون ... می شه این به اون در ! ... فکر بدی هم نیست ... از زحمتت یکی دیگه استفاده می کنه و تو هم از زحمت های اون ... اینطوری بجای یه مقاله و یه فیلد کاری ، دوتا Research Interest برای خودت جور کردی ... به قول یکی هر کسی توی هر سنی که داره یه جوری با کتاب سر و کله می زنه برای خودش راه هایی پیدا می کنه تا از زیر یه چیزایی در بره و حداقل برای خودش اوضاع رو یه کم مساعد تر کنه ... از اول تا چهارم دبستان همیشه نمره هام بیست بود ! زیاد کار شق القمری هم نبود اما یادم می آد اولین 19.5 ای که توی پنجم دبستان گرفتم چقدر تنم رو لرزوند ... آخرش هم زیر پتو ، زیر نور چراغ خواب نارنجیه امضاء مامان رو رو انداختم ... کم کم پیشرفت کردم و دیگه حال می کردم حتی نمره های بیست ام رو خودم امضاء کنم ... ماهر شده بودم ، بیشتر از خود مامان ... حالا هم که از اون موقع ها 12 سال می گذره یه جور دیگه و به یه نحو دیگه ...
هی روزگار !

پ . ن :توی ملی از کتاب " ما روحانیون در مبارزه با ایدز چه نقشی میتوانیم ایفا کنیم ؟ " رونمایی شد ... یه چیزی توی همین مایه ها ! ... برای خودتون یه برداشت آزاد داشته باشید .

  |  حسین  |    |  ۲۸ آذر ۸۶
Burst into !

مثل نفس آخر هر کسی که عمیق دم می گیره و آروم بازدم می ده ، لامپ اتاق هم آخرین نورش رو بیرون داد و آروم خاموش شد ... سوخت ! و دیگه روشن هم نشد ... لامپ 100 زیادی بود ! یه 60 پیچوندم و الان اتاقم در روشن ترین حالتش تاریک تر شده ... یه جوری که آدم احساس آرامش می کنه ... خواب آور شده ... از این نور اتاق خوشم می آد ! ... مخصوصآ وقتی بعد از یه روز پر از کار توش آروم می گیرم ...

جون می ده بری روی تخت دراز بکشی و همونطوری که شلوار جین پات و بلوزت رو در اووردی از گرمای رادیاتورلذت ببری و یه چرتکی بزنی ! ... بعد از کاشتن 20 روزه آقایون شرکاء امروز بالاخره نامه رو تموم کردم و تمام شرایطم رو نوشتم ... به نظر خودم که جای چونه نداره ... دیر یا زود برای درس دادن توی دانشگاه تهران هم باید خبرم کنن و موندم چطوری اون رو جواب بدم ! ... مسعود هم زنگ زد که برای یه سری کارا من رو پیشنهاد کرده به موسسه ! ... خودش که می گفت 30 ساعته می شه جمعش کرد ... فکر کنم همون 300 تومنی که خودش پیشنهاد داد خوب باشه ...

به قول فرنگی هایی که دارم زور می زنم زبونشون رو یاد بگیرم ، to be honest ؛ فکر کنم آدم از دوستای صمیمیش باید یه انتظاراتی داشته باشه و حق هر رابطه ای که دو طرفه باشه ... اما بازم به دوستای سعید که فقط با سالی 2 ماه دیدنشون هر شب بهم زنگ می زنن و یه خبری می گیرن ازمون ... گاهی فکر می کنم باید یه چیزایی رو بوسید و گذاشت لب تاقچه ! ... خودمون رو می زنیم به اون راه و می ریم توی کوچه علی چپ ... اینطوری حرفی زده نمی شه و به کسی بری نمی خوره و زندگی شیرین تداوم پیدا می کنه ... اینقدر topic برای اینکه من رو سرگرم کنه هست که دلم نمی خواد با این حرفا خودم و بقیه رو بندازم توی هزار توی بی نتیجه ! ... کی به کیه ! ... فرض می کنیم چیزی نشنیدیم و ندیدیم ... راه هیچ دو نفری توی زندگی یکی نیست ... دیر یا زود می رسیم به دوراهی هامون ... Just ! I need someone to talk with ...


پ . ن : Go oN !

  |  حسین  |    |  ۲۶ آذر ۸۶








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz