back

هنوز وقتی یادم به فوت قیصر امین پور می افته غم من رو می گیره ، یکی ندونه فکر می کنه کمه کم توی دانشگاه استادم بوده … ولی دست خودم نیست !! … شعرهاش رو که مرور می کنم بدترم می شم … نسبت به یه آدم غریبه تا حالا این حس رو نداشتم [...]

۴ نظر

قیصــــــــــــــــــــــــــر … از شهرک غرب دربست گرفتم که زود به جلسه ساعت دو برسم … پیچ رادیو ماشین باز بود و رادیو زق زق می کرد که شنیدم ” در بزرگداشت مولانا این شاعر متعهد و بزرگ رو از دست دادیم ” … اینقدر درگیر موبایل حرف زدن بودم که فقط ازم گذشت یکی دیگه [...]

۸ نظر

وقتی هوا به سردی می زنه ، یه سوزی می آد ، یه برگی می افته ، یه بارونی می زنه ، یه کلاغی صدا از خودش در می کنه ، یه روزی کوتاه می شه ، هوایی ابری می شه ، یه خورد شدنی زیر پا حس می شه ، و هر اتفاقی می [...]

نظر دهید

از دفتر که برمی گشتم توجهم رفت دنبال آقا موشه ( چون اگه به خانم موشه جلب بشه اسلام منقرض می شه فرض می کنیم آقا بوده !! ) که از زیر شمشادهای کنار خیابون اومد بیرون و دمه در فاضلاب ایستاد !! … داشت در رو بو می کرد ، یا شایدم داشت از [...]

نظر دهید

حدود ۲۰ سال بود که دو تا مجسمه ، یکی مرد و یکی زن ، روبروی هم توی یه پارک بزرگ وایستاده بودن. تا اینکه یه روز یه فرشته از بهشت اومد و گفت : “شما به عنوان مجسمه های نمونه انتخاب شدین ! و الان من برای این اومدم که یه جایزه توپ بهتون [...]

۲ نظر

bback