مجردی رفتیم فشم !!!! ...

مجردی رفتیم فشم !!!! ... جاتون هم خالی خوش گذشت ، حتی با اینکه چون دختر همراهمون نبود نذاشتن کنار رودخونه بشینیم و گفتن بریم روی تخت های بالا اتراق کنیم ... خدا به قبر کسی که بنزین ازاد می فروشه نور ببارونه ، مخصوص وقتی که ماشین و جیبش واسه یکی دیگه باشه ... ریختیم 5تایی توی ماشین و رفتم عنرعنرعنرعنر اون بالا ... عجب ماهی بود توی آسمون ... مسعود پیشنهاد داد چراغارو خاموش کنیم و زیر مهتاب جاده رو ببینیم ، جای شمع هم فلاشر بزنیم ... هزارماشاالله چه مردم خوشگذرونی داریم ما ... توی این همه مشکل و آه و ناله از وضعیت مملکت اول هفته همهء رستوران ها تا خرخره پر بود ... سفیر ، عباس اقا ، پدرسالار .... همه هم با یه خانمی اومده بودن و فقط ما بودیم مصداق پسرهای از بیخ آزاد فارغ بال اونجا نشسته بودیم ... هر کی می اومد یه نگاهی می نداخت و می رفت اون پایین دمه آب ! ... آخر نفهمیدم شما که ما رو جدا کردی به اینا هم بگو نیاین بالا که ما راحت باشیم دیگه ... همش همش باید کوتاه بیایم چون پسر هستیم ... یه نمونه دیگه ! ... خواستم سوار تاکسی بشم ... در عقب رو رفتم باز کنم که خانم بدنش رو انداخت جلو و نذاشت برم سمت در عقب ... در جلو رو باز کردم ، ایشون کیف و پاکت خرید هاش رو گرفت جلوم و به بهانه پرسیدن مسیر تاکسی سرش رو هم اوورد جلو ... آخر تا از حالت دولا خارج شد پریدم جلو ، ایشون هم عقب تنک و تنها نشست ... حالا شاکی شده که باید بهم احترام می ذاشتی و من جلو می نشستم !! کلی هم کیفش رو جلو گرفته که یعنی من جام جلوه ... گفتم " خانم اولآ اینجا نونوایی نیست که زنبیل بذاری ، ثانیآ من به موقعش برای خانم ها احترام قائل می شم " ... بدتر زبون درازی کرد و باز حرف پرت و پلا زد ... با چنان جذبیه گفتم " نمی دونم چرا خانوما فکر می کنن چون زنن باید آدم همیشه روی سرش بذارتشون ؟؟ شما که عقب تنهایی مگه عقب دوتا مرد گنده نشستن که می خوای بیای جلو و نمی ذاری حتی من عقب بشینم ... با خودت انگار مشکل داری ! " ... راننده تاکسی که دید دارم جوابش رو می دم پا در میونی کرد و درخواست عازجانه کرد که به گل روی خودم جووونیش رو ببخشم ... تمام این قشقرق یا غشغرق یا غشغرغ بخاطر دوتا چار راه بود ... پیاده شدم و در رو بستم که یه دختری خواست سوار بشه .. دستش پر بود از خرت و پرت تا دیدم نمی تونه در رو باز کنه براش باز کردم و نشست و بستم ... چه نگاهی می کرد خانم اولیه ! ...

پ . ن : من روزی 10 سری به تمامی نقاط ایران دارم مشاوره کنکور ارشد می دم ... امروز از سمنان و شمال و قزوین هم تماس داشتم ... !!! ... دیگه دارم مستفرغ می شم بخدا !!! ... ( مستفرغ از باب استفراغ ) ...

پ . ن : این دکتر رضوانی توی کلاسهای ترجمه همزمان با بیل مکانیکی پول جمع می کنه .. پارو دیگه جواب نمی ده !

  |  حسین  |    |  ۷ مهر ۸۶
توی سمینار دانشگاه شریف

توی سمینار دانشگاه شریف شرکت می کنم و مشت محکمی می زنم به جهالت های سالیان گذشته که این روزا فهمیدیم در آن دوران سرمان با ماتحتمان مشغول لعب بوده است ... یه کارگاه آموزشی 7 روزه که دوتا استاد از Arizona می آن کارگاه راه می ندازن ... البته قبل اینکه دو هفته دیگه بشه باید بشینم و حسابی در مورد این کارگاه بخونم تا بیشتر دستم بیاد داستان چی چی هست و حداقل مثله بز نریم و بیایم ... این مهمترین دستاورد امروز بود ... البته اگه از تعیین زمان امتحان toefl و GMAT بگذریم ... !!!! ... راستی یه بابایی از پسرش می پرسه " شما این همه می ری کتابخونه چی کار ؟ " ... پسره می گه " بابا جون ، قدیما مردم می رفتن قهوه خونه حالا می رن کتابخونه " ... باباهه یه نفس عمیق می کشه می گه " خیالم راحت شد بهتون سخت نمی گذره " ...

پ . ن : با چند بلاگری که سیستم داینامیکس کار می کنن آشنا شدم ... تازه دارم می فهمم تا الان سرم داشته با ماتحتتم بازی می کرده ... البته یکیشون ایرانه فقط ... وقتی می خونم چطوری زندگی می کنن !!! ... می بینم نه تنها من ... خیلی های دیگه هم سرشون همون حوالی داره بازی می کنه ...

  |  حسین  |    |  ۶ مهر ۸۶
بعد از كلي تفكر و تامل و بالا پايين

بعد از كلي تفكر و تامل و بالا پايين كردن همه چيز آخر تصميم گرفتم كه حداقل يه سال اول فوق رو از هر چي جريان پول دراووردن هست بيام بيرون ... حالت خاص و استثناء هم داره اونم وقتي كه خود استادا پيشنهاد بدن ولي در غير اينصورت نمي خوام كارفرماي غيردانشگاهي داشته باشم ... اينطوري فقط خودم رو دم خور يه سري آدم كردم كه به مي خوان از شرايط دانشجويي و تا حدودي پارت تايم بودن آدم حداكثر استفاده رو ببرن ... يه ذره كه نه خيلي سخته كه بخوام اينطوري بگذرونم ... مشكل نياز مالي نيست ؛ اما بالاخره براي خودش هم يه پولي حساب مي شه و يه كمك خرجي ! ... مشكل اصلي اينه كه مسئوليت چيزي رو ندارم و خودم رو محدود كردم به درس هاي ارشد ... حالا هرچقدر هم كه سنگين باشن ... كلنجار رفتن هام كه نتيجه ترك كار رو داشتن ... يه سال شايدم دو سال درس خوندن زياد ضرر نداره ! ... الان كه با كلاه قاضي فكر مي كنم مي بينم كه كنكور ارشد چيزي بود كه حاضر بودم براش اپلاي كنم برم خارج و دوباره اپلاي كنم بيام داخل ... اما گذرم به كنكوري خوندن دوباره نيوفته ... اونم با تجربه كنكور سراسري كه حالمون رو گرفته بود ... اما بعد از اون مرحله ارزش اين دو سال بيشتر از ماهي 300 ، 400 تومن درآمده ...

مثله اين بچه دماغوها كه دستشون توي دماغشونه و هي خون دماغ مي شن ؛ منم روزي دو بار رو بايد خون دماغ بشم تازگي ها ... اول با ديدن رنگ قرمزش حال مي كردم ... طعم خوبي هم داره خدايش ! ... اما كم كم داره تبديل به يه مسئله مي شه ... يكي به دماغم نگاه كنه خين و خينريزي به پا مي شه .. بس كه اين دماغ ما مويرگاش نازكه ! ... نازي !

پ . ن :
در سکوت و خلوت سحر
پنجره‌ای به روی پرنده باز می‌شود
و افق از بدایت تا نهایت
پرنده را به پرواز می‌خواند
آسمان و درخت بر او آغوش می‌گشایند
و باد
در گوشش
عاشقانه آهنگ رهایی زمزمه می‌کند
پرنده در حسرت پرواز
و پرواز در حسرت پرنده
ای کاش
پرنده در زندان عادت
زبان طبیعت را از یاد نبرده باشد

  |  حسین  |    |  ۵ مهر ۸۶
داشتم امروز به دارایی هام

یه نتیجه ناگهانی و خیلی خیلی خیلی مهیج و البته با درجه نرمالیتهء سورپرایزکنندگیه بالا !!! ... از عنوان و bastract و این مزخرفیاتش می گذریم و شما فقط نتیجهء آخرش رو بخون ....خبر دویم اینکه ، مامان هنوز هیچی نشده دچار درد دلتنگی برای فانی شده ... می تونم حسش کنم ! صاف و زلال ... بدون پارازیت ! ... امروزم یه نیمچه احساسی برای نرفتن من به خرج دادن که برای خودش وافعآ غیرمنتظره بود ... !

پ . ن : بالاخره همینه دیگه !!! ... آدم به تنوع احتیاج داره و گاهی باید این تنوع همیشگی باشه ... در ضمن عرض شود که استعمال برای عموم آزاد است ! ...

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۴ مهر ۸۶
امشب افطاری دبیرستان بود ...

امشب افطاری دبیرستان بود ... حیف که سالی یه باره ... مزه ش هم به همون سالی یه بار بودنشه ... وگرنه اونم خز می شد ... جهان و امیرحسین هنوز در حال موت بودن ... بدون هیچ حرکت اضافی و هیچ جنب و جوشی ... در کل نصف ورودی ما دودکش شده بودن ... تند و تند پک می زدن و می رفتن نخ بعدی !!!! ... کیوان هم طبق معمول توی درس و کنفرانس و مقاله و علم غوطه ور بود ... عجب بچه اکتیویه این پسر ... یه ذره زیادی اکتیوه .. برای همینه که هنوز دو بعدی مونده و هیچ حجمی به خیل پوست و استخونش اضافه نشده بود ... بلاگش رو که می خوندم کرک و پرم ریخته بود ... بچه های mba شریف شورش رو دیگه در اووردن ... بدم نیست یه کم تمرین کنم ببینم تا چه حد می تونم از تمام پتانسیل هام استفاده کنم ... امروز که یه نیمچه استارتی زدیم ... با سعید رفتیم دانشکده ریاضی و اقتصاد ! ... برنامه های کلاس ها رو در اووردیم و با استادا حرف زدیم ... یکی رو هم به درس دادن کشوندیم و برامون نیم ساعتی نظریه اندازه درس داد توی دفترش ... البته خودش خانم دکتر پایه ای بود ! ... از طرز برخوردش جفتمون خوشمون اومده بود ... با حوصله می نوشت و کتاباش رو از کتابخونه ش می اوورد بیرون ... تقریبآ با هر کسی هم حرف می زدیم معلوم بود ترکه ! ... شنبه ها و 2شنبه ها پر شده فعلآ ! ... تابستون سال دیگه برای تافل و GMAT برنامه ریختم بشینم بخونم ... کیوان پیشنهاد داد قبل apply کردن یه سفر یه هفته ای اروپا برم تا مهر ویزای چندتا کشور توی پاسپورتم باشه ... انگار کمکی می کنه ... البته اگه به دلیل یه کنفرانس یا انجمنی باشه بهتره ... اینم از این !!! ... فعلآ هم دارم سه تا متن رو با هم می نویسم ... یکی به حامد که داره توی اتریش دکتری می خونه ، یکی هم به گروپ و یکی هم این ... امیدوارم متن ها رو جابجا تایپ نکنم ... وگرنه هیچکس از منظورم هیچی نمی فهمه ... پس بهتره زودتر تمومش کنم تا برم سر اون دوتای دیگه !!!

پ . ن : سر راه خونه رفتم سنگکی !!! ... هوس دوتا نون سنگکی متری دو رو خشخاش کردم شدید ... لاکردار ها نصف قد من بودن تمام صندلی عقب رو اشغال کردن ... اینقدر امروز تشنه شده بودم که اندازه یه وان حموم دلم آب خنک می خواست !!! ... بترکم !

  |  حسین  |    |  ۴ مهر ۸۶
خسته و کوفته بعد از یه روز نیمه پر

خسته و کوفته بعد از یه روز نیمه پر رسیدم سر کلاس آریانپور ... همیشه از جلسه اول کلاس های زبان خوشم نمی اومد ... شاید بخاطر اینه که دلم نمی خواست کسی رو بهتر از خودم توی کلاس ببینم ... اما انگار از این کلاس خوشمان خواهد آمد !!! ... خوندیم و خوندیم تا رسیدیم به یه سوال در مورد المپیک ... که یه گوشه اش عکس پرچم سمبل المپیک رو زده بودن ... همین پرچمی که 5 تا دایره نماد هر قاره ست ... این استادمون پرسید این پرچم کجاست و نشون دهنده چیه ؟ ... یکی با صدای بلند و مطمئن داد زد " GREEEEEEEEEEECE " ....

پ . ن : شاهکاریم !

  |  حسین  |    |  ۳ مهر ۸۶
کانت خیلی چرت و پرت توی عمرش

کانت خیلی چرت و پرت توی عمرش گفته ... اما دیروز این رو ازش خوندم ... " ما اين قدر خود دوست هستيم كه وقتي مي بينيم بر كسي مصيبتي ، بيماري ، فقري ،... وارد مي شود نخستين واكنش رواني كه ما نا آگاهانه داريم ، اين است كه پيش خود مي گوييم " باز خوب است كه اين مصيبت بر من فرو نيامد." ... هر کسی بگه من وقتی کسی رو توی بدبختی دیدم نگفتم خوب شد این بلا سر من نیومد ، یه دروغگوی کثبفه !!! ... البته آره ؛ در ادامه می گیم بیچاره ، بنده خدا ... عجب شانسی داره ... اما من یکی که هزار بار با خودم گفتم خوب شد من جای اون نیستم ... امروز چنان نخوتی بودم که بیا و بیبین ... برای صبح هزار و یکی برنامه چیدم که یکی یکی تا شب انجامشون بدم اما دریغ از یکیشون ... سمبل تن پروری و کندی .... !!! ... که اونم بی دلیل نبود ... دلیلش هم بدون سحری روزه گرفتن بود که خیلی دردناک بود برای شکممون ... یکی من رو چشم زده ... نذاشت یه پست بین حرف قبلم فاصله بیافته حتی ... کجاست اون اسفند ؟؟؟ .... تجربه شد که اگه ببینم خواب می آد و ساعت 2 داره می شه ... 2 ساعت دیگه هم بیدار بمونم تا اول سحری بخورم بعد برم توی تخت ... اما همچنان داریم یک به یک موهای دماغمون رو می کنیم از ریشه ... انگار اپی لیدیشون کردیم اساسی ...

پ .ن : هنوز روشن نشدم ... یکی بیاد بگه حلوا حلوا کردن بسه !! ... یه کم هم بزن لامصبو ...

  |  حسین  |    |  ۲ مهر ۸۶
بزنم به تخته كلي زرنگ شدم

بزنم به تخته كلي زرنگ شدم ... دليلش نمي دونم چي چيه !! .. اما كاري رو كه فكر مي كردم بايد يه هفته بگذره تا ببينم انجامش دادم رو سر نصفه روز تموم كردم و كلي باعث مباهات خودم پيش خودم شدم ... تازگي ها ياد گرفتم چطوري با يه تلفن كوتا و ساده كارم رو راه بندازم ... گوشي رو برمي دارم و مي رم توي اتاق سر 20 دقيقه حدوده 15 تا تماس مي گيرم و خيلي از كارا رو با حرف زدن و هماهنگ كردن انجام مي دم ... علاوه بر اين توي ميل زدن به آدم هاي درست درمون هم دارم كم كم راه مي افتم ... فعلآ از زبون مادريمون داريم استفاده مي كنيم و خوب جواب داده ... يه ذره درجه ام بره بالا شروع مي كنم به ايميل پروفسورهاي جاهاي ديگه يه سيخونكي مي زنم ... دارم مي فهمم بابا اين انترنت هم عجب جادو و جمبليه !!! ... حالا هي بشين چت كن ... چت كه نمي كنيم ... حالا هي بشين بلاگ بنويس ... !! ... اين از دست آوردهاي مجازي هفته گذشتهء من كه باعث شده با چندتا دانشجوي دكتري حرفايي رد و بدل كنيم كه سرشون به تنشون مي ارزه ... مثله عشاير كه كوچ ييلاق و قشاق دارن بچه هاي ملي هم دارن كم كم برمي گردن به مراتع ملي !!!! ... امروز كه يه سري رفته بودم ديدم چند نفري به مناسبت اول مهر ياد كتاب و درس و شايدم ملي افتاده بودن ... كي فكرش رو مي كرد كسي كه يه ترم هم مشروطي بالا اوورده يه روزي اين ريختي بشه .. خودمم نمي كردم ! ديگرون كه جاي خود دارن ... البته اون ترم كه مشروط شدم واقعآ حقم بود و لذت كاملي بردم كه اون نمره ها هم نتيجهء اون خوش گذروني هاي شب امتحان بود ... با اين حال هميشه سرم رو بالا گرفتم و گفتم ترم پنجم تركوندم يا تركيدم ؛ فرقي نمي كنه ! ... مهم نفس عملشه ... فاني هم كم كم داره پاش به بيمارستان جديد باز مي شه و بقيه هم كه وقتي مي بينن اولين و آخرين دختري نيست كه اين وضعيت رو داره دارن به حرفاي من مي رسن ... قضيهء اون مردست كه مي ره پيش دكتر مي گه " من 100 سال عمر مي كنم ؟ " ... دكتر مي پرسه : " سيگار ، الكل ، غذاي پر چرب و ... استفاده مي كني ؟ " ... مي گه نه ... جواب مي ده " پس 100 سال مي خواي چه غلطي بكني ؟ " ... حالا فاني و ما ها هم همينطور ! ... اگه بخوايم تمام عمرمون يه زندگي توي يه شهر و يه خونه بزرگ و يه جاي بي دردسر داشته باشيم اصلآ مي خوايم توي زندگي چي كار كنيم ؟ ... من كه بدم نمي اومد براي ارشد مي رفتم اصفهان ... گرچه استاداي اونجا بهم گفتن كه براي كار و ادامه تحصيل از تهران خارج نشم اما براي خودش تجربهء خوبي بود كه از دست رفت ...


پ . ن :
" هر دگرگونی، حتی آنچه مشتاقش بوده‌ایم غمی در خود دارد، زیرا هرآن‌چه پشت سر می‌گذاریم، بخشی از وجود ماست، باید بمیریم تا دوباره زاده شویم ... "

  |  حسین  |    |  ۱ مهر ۸۶
دم دماي اذون بود كه

دم دماي اذون بود كه اسباب و وسايل هم رسيد ... منم گذاشتم قابلمه هاي حليم و آش توي ماشين بمونه و پريدم ببينم اين كارگرا نزنن به در ديوار ... بعد از نيم ساعت اونا هم رفتن ... ما مونديم و يه خونهء تا خرخره پر از اسباب و اثاثيه ... همه گشنه ! ... دمه اذان هم كه آدم غم مي گيرتش ، ديگه نور علي نور !!! ... اما خب وقتي كه شروع كرديم به كار كردن و تميز كاري ها و چيدن لوازم كم كم خونه تازه داشت خونه مي شد ... از اون حالگيريه اوله كار هم كم كم ديگه خبري نبود ... خونهء فاني هميشه خوشگله ... يعني چه تهران باشه و چه نباشه من با همه چيزش حال مي كنم ... فرداش كه ديگه خورده كاري ها مونده بود قشنگي هاي شهر هم داشت معلوم مي شد ... يه سري هم بيمارستان جديدش زديم كه اونم حرف نداشت ... حتمآ يه ايرادهايي داشته اما اينقدر ذهنيتمون رو نسبت به شهري كه 4 سال بايد توش فاني بره بيمارستان خوب كرده بوديم كه فقط خوبي مي ديديم ... اگه هم ايرادي بود سعي مي كردم يا نگم يا اگه هم مي گم راه حلش رو هم داشته باشم ... اما خدايش شهره خوبي بود ! ... خيلي بهتر از خيلي جاهاي ديگه ... داشتم به اين فكر مي كردم كه اين دكترا هر چقدر هم كه ويزيتشون باشه نوووووشه جونشون باشه ! ... بازم از خونه نمي تونم connect بشم ... هر بار كه يه كاري داريم اين pc هم برامون عشوه شتري راه مي ندازه ... يكي گفت برو سر كلاس بچه هايي كه رياضي مي خونن ؛ به دردت مي خوره ... دارم فكر مي كنم چرا هر جا كه مي رم بايد اين حساب ديفرانسيلي كه با هزار سلام و صلوات ترم سوم پاس كردم بازم سر و كله ش پيدا بشه ؟؟ ...

پ . ن : خيلي حرف مونده براي زدن ... وقتش كه پيدا شد يكي من رو خبر كنه !

  |  حسین  |    |  ۳۱ شهریور ۸۶
وقتي به بن بست مي رسي

وقتي به بن بست مي رسي يعني همين ... افتادم دنبال جمع آوري اطلاعات لازم كه اصلآ اين دكتري finance چه صيغه اي هست كه مي خوام ببينم برم يا كه نرم ؟!؟؟ ... اگه نخوام برم که برنامه معلومه ، راحت و آسوده می شینیم می خونیمون و یه کاری می کنیم و زندگی پیش می ره ، اما اگه بخوام ادامه بدم دیگه کار موضوعیت نداره ، باید برم دنبال زبان و کارای علمی و پژوهشی و از این حرفا که لزومآ توش پولی هم نیست ... تا که امروز چشمم افتاد به ساعتای قبل از فوت پروفسور حسابی روی تخت بیمارستان ژنو ... غذای دست نخورده و سرد شده ، دستگاه های خاموش و بی استفاده ، همه قطع امید کردن ، پروفسور سرش توی یه کتابه و روی پتوی بیمارستانش هم یه روزنامه افتاده ... نشد عکس رو آپلود کنم وگرنه همه می دیدن ... حالا ما نخواستیم پروفسور بشیم ... اما می تونیم که یاد بگیریم ... جناب پرستار هم تا عکس رو گرفته به عنوان یه عکس تاثیر گذار ثبت کرده ... حالا من تاثیر نمی گیریم خاک بر سر من ! ... امروز جواب یه شهروند پر رو و گستاخ رو به شدت هر چه تمام تر دادم و حسابی ادبش رو گذاشتم کف دستش ... اما اگه بهش حرفی نمی زدم توی حرفم عقده می شد و فردا پس فردا تبدیل می شد به سرطان ...

پ . ن : فردا و پس فردا ما اشغالیم ... بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق !

  |  حسین  |    |  ۲۸ شهریور ۸۶








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz