جلومون یه هویج آویزون کرده

جلومون یه هویج آویزون کرده و هر جا بخواد ما رو می بره با خودش ... می کشه چپ می ریم چپ ، می بره راست می پیچیم راست ، بالا ببره سرمون رو می بریم بالا و همونجا می ایستیم ... ساده تر از این آخه ! ... به گذشته فکر می کنم بیشتر می مونم که کی بهم گفت این کارا رو انجام بدم که دادم و اینطوری شد ... حتی خیلی خنده داره وقتی برای ارشد شروع به خرید کتاب و ثبت نام چندتا دوره کردم کاملآ سر خود بود ... رفتم از خزانه چندتا تراول برداشتم و به مامان گفتم من 500 تومن برداشتم و دوتا برگه هم از دفترچه چک بابا کندم ... شاید تا مهر یا آبان هنوز دنبال کارهای IT بودن برام ... اصلآ کی این مسائل رو گذاشته جلوی پام ... چیزی که هیچ کف بینی نمی تونست از توی فنجون قهوه ام ببینه ... هنوزم افسارمون دستشه ... هیچی دست خودم نیست انگار ... احساس می کنم اونه که داره چراغ های راه رو برام روشن می کنه ... لازم نیست تمام مسیر برات روشن باشه ... فقط باید چند متر جلوت رو ببینی ، کم کم وقتی پیش می ری تمام مسیر به مرور روشن می شه ... جلوی پا آدم روشن باشه انگار تمام مسیر روشنه ... چه تشبیه قشنگی داره ! ... خودش داره دونه به دونه هر قدم رو مشخص می کنه ... مثل بچه ای که داره تاتی تاتی می کنه و هر جا دستش رو بکشیم همونجا قدم رو می ذاره ... شاید می خواد نخوره زمین اما چند تا قدم اینطوری بره برای خودش یه چند متری می شه ...

پ . ن : شده حکایت زندگی ما ... دارم کم کم می فهمم که هر هفته یا هر ماه که می گذره یه تکونی دادم خودم رو ... کسی که چیزی برای باختن نداره ، نگران هیچ شکستی هم نیست !

  |  حسین  |    |  ۴ شهریور ۸۶
یه Group یاهو

یه Group یاهو هست به اسم Apply Abroad ... توش هشت هزار نفر آدم ریخته که هر کی داره ساز خودش رو برای رفتن می زنه و البته الحق و الانصاف به سوالای هم خوب جواب می دن و اگه کمکی از دستشون بر بیاد برای بقیه رقبا و خواهان ویزا و این مسائل دریغ نمی کنن ... هر کی داره ساز خودش رو همچنان می زنه ، یکی دنبال Travelmate می گرده ، یکی دنبال Hotelmate ... یکی clear شده و داره حلوا پخش می کنه ، یکی دیگه هنوز توی حال و هوای GRE و امتحانای زبانه ... آره خلاصه ... آدم حس می کنه یه عالمه آدم ریختن توی هم و دارن ووووووول می زنن و هر کی داره بلند بلند حرف خودش رو می زنه و چند نفری هم ممکنه بهش توجه کنن و جواب سوالش رو بدن ... وسط این همه شلوغی امروز یه میل اومد با عنوان looking for Spouse ... توی پرانتز Agha moshe ... حس کنجکاوی تحریکات شد و رفتم میل رو بخونم ... از خنده ترکیدم ... یه آقای گل گلاب هوس شادومادی کرده بود قبل رفتن و یه اعلامیه داده بود برای دخترایی که می خوان برن برای اینکه آقا اونجا دست تنها نباشه .. لابد شرط مامانش این بود که باید زن بگیری بعد بری ... اما کی حاضر می شه بره امریکا درس بخونه ... خب معلومه کسی که داره apply می کنه که بره ... ایمیله به کنار ... حرفای بقیه هم خوندنی بود ... یکی که دیگه شاهکار بود .... " موشه توی سوراخ نمی رفت جارو به دمبش می بست ... جریان این آقا X که می خواد بره us .... " ... من دیگه ترکیده بودم از خنده ...

پ . ن : البته عمل خداپسندانه این دوستمون واقع جای ستایش و پرستش و این حرفا داره ... اما نه دیگه اینطوری ... حتمآ قبل از سفرش روی ذهنیتش کار کرده بوده و فکر کرده اینجا دیگه امریکاست که همه open mind باشن ... اونم قاطی اون همه آدم قاطی ، که دارن تند تند می دووون اینور اونور که به تاریخ های سفارت های قبرس و آنکارا و ابوظبی و سوئیس و .. برسن .

پ . ن : این بازرگان بین المللی که ما امروز دیدیم ... مخمون رو گذاشته بود توی هاون و یه ساعت و نیم کوبید ... هی کوبید ... هی کوبید ... اما آدم جالبی بود ... از هر دری سخنی ! ... من که گوشام کف کرده بود دیگه بخدا ! ...

  |  حسین  |    |  ۳ شهریور ۸۶
هر بار مي گم اين بار ديگه روي هواست

هر بار مي گم اين بار ديگه روي هواست اما بازم وقتي كه مي آم مي بينم سرومروگنده ، پا برجا مي آد بالا ... بلاگم رو مي گم ... آخر از رو رفتيم و دارم برنامه ها رو راست و ريست مي كنم که فردا برم براي كاراش گرچه این روزا تا کاری رو انجام نداده باشم نمی تونه خیالم از انجامش یا برنامه انجامش راحت باشه ... مي گفتن اين زحل يا مريخ يا مشتري قرار بياد توي آسمون و اگه نبيني مي ره تا سال 2287 ... ما هم سر ساعت كلمون رو چرخونديم بالا ديديم هوا ابري و داره نم نم بارون هم مي زنه ... آخه كي اوايل شهريور هوا اينطوري بود كه اين بار دومش باشه ... سال ديگه حالا اگه تا آبان بارون اومد !!! ... مي نويسم كه نوادر نواده هام سال 2287 اگه هوای اون زمان بارونی نبود جای منم یه نگاهی به آسمون بندازن و این حلول دو ماه در آسمان رو ببینن و به قبر ما فوت کنن ... باز این بازرگانه بهم زنگ زد ... چرا دروغ بگم ! حین رانندگی باره اولی بود که به موبایل جواب نمی دادم و خوشحال بودم که می تونم بگم داشتم رانندگی می کردم ، اما گفتم " بابا آخرش که چی ؟! بالاخره که بهتره باهاش حرف بزنی " ... عزممون رو جزم کردیم و پاشه کفش همت رو ور کشیدیم و کنار اتوبان زدیم کنار و موبایل رو با اراده غیوری برداشتیم و زنگ زدیم ... مثل تمام وقتایی که آدم به اما و اگرها چیره می شه نتیجهء خوبی داشت ... به اون خوبی که فکر کنم بشه از توش یه تجارب ارزشمندی رو استخراج کرد ...


پ . ن :
تازگیا ... ببخشیداااا ... ببخشیداااا ... تازگیا ... حس می کنم ... شما کجا و ما کجا ! .... به این می گن انتخاب واژه های مفید از یه سری واژه بدرد نخور ... !

  |  حسین  |    |  ۲ شهریور ۸۶
مرداد امسال هم ورپرید !!! ...

مرداد امسال هم ورپرید !!! باشه تا ساله دیگه بهتر بشه و برگرده ... علی گفت " بابا امسال که ساله توئه ! ... این همه اتفاقای خوب داره برات می افته ... دیگه چی می خوای !!؟ "... خب اینم یه نوع نگرشه که به شکرگزاری خاتمه پیدا می کنه ... حواس نداریم که ... تازه دو دو تا چهارتا کردم که ای دل غافل ... من که یه هفته ای اصفهانم و اونجا برای هر کاری وقتی بذارم کنار برای نوشتن وقتی نمی مونه ... خلاصه اینکه یه هفته ای اینجا روی هواست ! ... اینطوری بهتره ... هم امتحانم رو می خونم و هم مسافرتم رو می رم و هم حداقل توی این چند هفته هی انگولک نمی کنم خودم رو که بیا بنویس بنویس بنویس ... بلاگم حلال ، جونم آزاد ... پس تا مورخ 12 شهریور ما رو عفو بفرمایید ، خیلی ! ... استاد مالی1 وقتی وارد کلاس می شه دمه در خواهش التماس می کنه که بلند نشید بلند نشید و از خجالت سرخ می شه تا برسه به پای تابلو ! ... همه هم وافعآ به احترام خودش از جاشون بلند می شن ... اصلآ آدم حال می کنه برای همچین خانمی بیاسته ... اما مالی2 ، مرتیکه هیز که با دخترا فقط داره هرهر و کرکر می کنه ... اینقدر از خودش سر و صدا در می آره و چک می کنه که همگی بلند شدن یا نه ! حتی اگه لازم باشه به زبون می آره که بلند شو بلند شو ... خیلی آدم عوضی ای ! ... سر به سر دخترای لوس کلاس گذاشتنش که دیگه حالت تهوعه ... یکی نیست بهش بگه از رنگ موهات خجالت بکش و اینا جای دختراتن ... من فکر کنم یه روزی با این شاخ به شاخ بشم ... امروز قرار بود ساعت 8.30 یکی باهام تماس بگیره ... ساعت 7.20 ، 9.30 و 10.05 زنگ زد ... هیچ کدوم رو جواب ندادم ... 7.20 نمی تونستم جواب بدم چون سر کلاس بودم ، 9.30 چون مشغول رسیدن به شکم مبارک بودم و 10.05 برای اینکه ساعت مخصوص خانواده ام بود و دیگه مسائل کاری موکول می شه به فردا صبح ... ایرانی جماعت بفهمه حریم زندگی کاری و خصوصی مردم کجاست پیر می شه ... ساعت 8.30 تا 8.45 منتظر تماستون هستم یعنی 8.30 تا 8.45 !!! ...

پ . ن : من چه حس بیخودی نسبت به واژه " زید " دارم ... کلمه از این جوادتر یعنی نمی شد کسی بکار ببره ... بابا صد رحمت به GF که سوسول ها می گن ...

  |  حسین  |    |  ۳۱ مرداد ۸۶
بالاخره نتایج هم سر و کله اش پیدا شد

بالاخره نتایج هم سر و کله اش پیدا شد همونی شد که معلوم بود ، اما چیزی که من این روزا درگیرشم رشته و دانشگاه و ثبت نام نیست ... خواهر یکی دیگه از دوستان هم برای دکتری رفت کانادا ، با علیرضا و بابک و مسعود کم کم توی ونکوور بیشتر از تهران انگار آشنا دارم ... 4 سالی می شه که میثم و خانومش هم رفتن امریکا ، امین هم که استرالیا ... بهم چند نفری پیشنهاد کردن که کم کم از همین الان یه تصمیم بگیرم برای موندن یا رفتن که تا 2 ، 3 ساله آینده به یه جایی برسه و زمان رو از دست ندم ! ... خونه هنوز حرف خاصی نزده ... منم نمی دونم برای دکتری برم یا به خیل بریدگان از وطن و مهاجران و آلاخون بالاخون ها بپیوندم ... شاید یه امتحانی برای امریکا کردم ، جای دیگه فایده ای نداره ... اما چون نزدیک به 2 سال کارا و مراحلش طول می کشه کم کم باید یه مشورتی بگیرم از دوستان و اشنایان ایالت نشین ، تا اونا که چند سالی می شه اونجا هستن چی پیشنهاد می کنن ... راستی غزال هم هست ! از اونم می شه یه اطلاعاتی گرفت ... هر چیزی یه هزینه ای داره باید pay the price کرد ... حرف رفتن که خیلی ها می زنن و خیلی ها خودشون رو طالب نشون می دن ... درست نبود از الان حرفش رو بزنم گویا ! ... این بازرگانی که من دارم باهاش آشنا می شم یه کم خارج می زنه، یعنی یه جوره غریبیه ! ... تا این حد که شاید تا اطلاع ثانویه ملاقات حضوری باهاش نداشته باشم بهتر باشه و در همین حد تلفنی ... گنده تر از چیزیه که فکرش رو می کردم و همین باعث شده بیشتر شک من تحریک بشه ... بخاطر چی من ؟!؟!؟ ... این همه خلق الله توی تهرون ریخته ، درسته که رشتمون شاید بهم مربوط باشه اما بازم دلیل قانع کننده ای نیست واسم ... فعلآ قاطی این همه تاپیک برای مشغول بودن این دیگه غوز بالا غوز بود بخدا ...

پ . ن : به حول و قوه اللهی فردا هاست و دامین ما Expire می شه ... یعنی اینکه برای سال جدید باید سر کیسه رو شل کنیم ... قرار به فردا شد که برم برای کاراش اما اگه وقت نشد به گردون خبر می دم و یه چند روزی اینجا cannot find server باشه ...

  |  حسین  |    |  ۳۱ مرداد ۸۶
هفتهء دیگه در چنین روزی

هفتهء دیگه در چنین روزی امتحان مالی1 رو دادم ، هیچ ! ... چه خوب داده باشم و چه بد ، اصفهانم ... پوسیدیم توی تهران ... فکرش آدم رو تا هفته دیگه شارژ می کنه ... راستی این کلاس های مالی من رو بدجوری چایی خور داره می کنه ... ما عمری در سال 3 بار هم لب بش نمی زدیم اما الان توی Breakها اگه نخورم می میرم از خستگی ! به قول استاد مدیر مالی باید هم چایی خور باشه وهم سیگاری ... یاد حرف رضا افتادم که گفت "قدت که بلنده ، تیپت هم که خوبه ، فوق هم که قبول شدی ، کار هم که می کنی ، مونده یه سیگار ! ... سیگاری هم بشی دیگه هیچی کم نداری " ... خدا جوونای میهن اسلامی رو حفظ کنه ... امتحان مهندسی اینترنت بود که تا صبح 4تایی با چندتا از بچه ها توی سر و مغز هم کوبیدیم و یه کلمه هم درس نخوندیم ... صبح قبل عزیمت برای Ice کردن امتحان شادروان محسن پیشنهاد داد " درس نخوندیم حداقل بیا این CD رو برای رایت کنم شاید یه چیزی حداقل یاد گرفتی !!! " ... وقت نبود ببینم ، رایت کرد و انداختم توی داشبورد ماشین و گوله به سمت دانشگاه ! ... امروز اتفاقی باز همون CD رو دیدم ... هیچ Label یی نداره اما یادم اومد کی و کجا رایت شده ... آموزش .Art of Making L.o.v.e ... از اون چیزایی که دونستنش از نون شب هم واجبتره ! ... از انواع نوازش ها و ماساژها و ژل های تسکین دهنده شروع می کنه تا برسه به ب.و.س.ه.ها و اقسام Openingها و برو بگیر تا بجاهای بیخ دار برسی ... هیچ صحنه غیر آموزشی هم نداره به بیان دیگه فقط لزومات تصویر شده و هیچ چیز اضافه ای نیست ... هر کسی هم بخواد سجاده آب بکشه از همین الان بگم که حرفاش صد من یه غازه ! ...

پ . ن : اصلآ ببینم حافظ چی می گه :

حافظ که ساز مجلس عشاق راست کرد
خالی مباد عرصه این بزمگاه ازو
آیا در این خیال که داد گدای شهر
روزی که بود یاد کند پادشاه ازو

بفرما ... اینو هم من می گم ؟!؟!؟!؟ ... چقدر خوشم می آد وقتی حافظ جــــــــــــــــــــــــان با آدم حرف می زنه ... از همین جا اعلام می کنم " خیلی مخلصیــــــــم خواجه حافظ ! " ...

  |  حسین  |    |  ۳۰ مرداد ۸۶
آخر این پروژه کوفتی مالی

آخر این پروژه کوفتی مالی رو تموم کردم ... 13 صفحه شد پر از عدد و رقم ... میلیون و میلیارد ... اما وقتی که می بینم همه این عددها با هم هماهنگی دارن و عین ساعت کار می کنن خستگی 5 ساعت نشستن سرش و ناهار نخوردن واقعآ از تن آدم خستگی رو می پرونه ... هنوز خیلی زوده به رشته جدید غر بزنم ... زد به سرم که برای محکم کاری وضعیت جیبم زنگ بزنم و ببینم هزینه این جرم گیری چنده که جلوی ضایع شدن رو بگیرم از همین الان ... منشی قیمت رو داد و من بخاطر جلسه 2 هفته دیگه اون رو ذهنی ضرب در 2 کردم و دیدم یا بنی قمـــــــــــــــــــــر ! ... " خانم ، چرا اینقدر گرون ؟! همه جا یه سوم این هزینه داره ؟ " ... " خب ، من نباید پشت تلفن قیمت می گفتم بهتون ! آقای دکتر گفته کار زشتیه ... " ... " نه ایرادی نداره ؛ دست شما هم درد نکنه که گفتین " ... " یعنی می خواین کمسل کنین ؟! " ... " نه ولی نسبتآ گرونه خانم " ... " بالاخره یه متخصص داره براتون جرم گیری می کنه نه یه دندون پزشک معمولی " ... با خنده ! " خانم جرج واشینگتن که جرم گیری نمی کنه " ... نمی دونم جرج واشینگتن از کجا به ذهنم رسید ... خنیدید و تا خواست حرفی بزنه گفتم " مشکلی نیست من 6.30 اونجام " ...

پ . ن : هنوز بلاگ مورد علاقمون فیلتره ... یکی بگه آخه مجبوری می ری اونور آب یه دامین می گیری و می نویسی که فیلتر بشه ... مثله بچه آدمیزاد از همین بلاگ ملاگ ها استفاده کن تا ما هم توی خماری نمونیم ...

پ . ن : یادم رفت چی می خواستم بگم ... لعنتی !

پ . ن : آها یادم اومد ... یه کم کار بد رو می خوام خصوصی تر کنم ... یه زمانی فتوبلاگ هم اینجا داشت ... اما بعد از ترکیدن هاست و دامین دیگه حس فتوبلاگ نبود ... یعنی نه حسش بود نه پولش ... یه کم عکس های خصوصی رو به عنوان ضمیمه می خوام بذارم ... به اندازه روزانه و مزخرف می نویسم عکاسای بی معنی هم قاطیش بشه بد نیست ... با یه دفترچه خاطرات دخترهای 16 ... 17 ساله اون موقعس که دیگه مو نمی زنه ...

پ . ن : تا چیزی یادتون رفت بگین لعنتی ، فی الفووووور ظاهر می شه ... به یه شماره ! ... به قول فرنگی ها " Believe me ! "

  |  حسین  |    |  ۲۹ مرداد ۸۶
نشستم آخر روی صندلی

نشستم آخر روی صندلی ... حس می کنم تمام روز داشتم می دویدم اینور اونور ، در حالی هیچم اینطور نیست ... تا 10 که خواب بودم ، تا 11 داشتم بستنی می خوردم ، بعد از اون تازه فهمیدم که پروژه مالی1 رو باید تحویل بدم تا 4شنبه و نشستم به ادامه حل کردنش ؛ اینقدر مشغولم کرد که نفهمیدم نهار رو چی بود و چی خوردم ! ... یه دفعه ساعت رو دیدم فهمیدم کلاس مالی2 نیم ساعت دیگه شروع می شه ... چطوری رسیدم خودمم نمی دونم ... رانندگیم بزنم به تخته حرف نداره ... 3 ساعت روی صندلی مثلآ آروم گرفته بودم اما بازم داشتم با اعداد پروژه سر و کله می زدم که تمام ناهماهنگی هاش رو گرفتم ، منشی دکتر زنگ زد برای یاددآوری جرم گیری ، دستش درد نکنه که واقعآ احتیاج داشتم ... اسمش جرم گیریه ، فقط حال من رو می گیره ... تعطیل شدیم باز بدو بدو رسیدم خونه ... شام و فیلم و الانم با یه آستین حلقه ای و شلوارک آماده در حال انجام آخرین عمل روزانه که نوشتنه ... 1GB تا خرخره، mp3 ریختم روی گوشی ... امروز با خودم گفتم خجالت داره بابا، حداقل یه کم از این بلغورات VOA رو بریز بلکه تویه این Listeningت یه فرجی حاصل شد ... اینم قسمتی از برنامهء دو سال آینده ما مخصوص فیلد زبان ...

پ . ن : روز 2شهریور، ساعت سی دقیقه بامداد توی آسمون دو تا ماه دیده می شه ... اون یکی زحل ه ! ... اگه از دستتون رفت باید تا سال 2287 صبر کنین تا بتونین ببینین ...

پ . ن : من هیچ وقت نمی تونم تصور کنم که سه دسته از مردمی که توی مترو می بینم چطوری فکر می کنن ! ... 1. کسایی که از در ورودی ایستگاه میرداماد خارج می شن و از در خروجیش وارد می شن ، همیشه به دیگران تنه می زنن ... 2. کسایی که روی پله برقی ها به طرف بالا یا پایین می دون ، انگار که ش.ا.ش دارن و نمی تونم صبر کنن خود پله اونا رو برسونه ، همیشه هم به دیگران یه سقلمه ای می زنن ... 3. کسایی که وقتی مترو تازه می رسه میرداماد و سرعتش رو داره کم می کنه از روی صندلی های خودشون بلند می شن و می چسبن به درها و منتظر که درها باز بشن ، تا درها باز شد انگار که از قفس آزاد شده باشن می جهن بیرون ، همیشه هم همدیگرو هل می دن ...

  |  حسین  |    |  ۲۹ مرداد ۸۶
بدون شرح !!

بدون شرح !!

hez.jpg

من چه حالــــــــــــــــــی می کنم با جوی که حزب الله توی لبنان درست کرده ... من چه حالی می کنم !

پ . ن :
یکی دیگه از دوستان رفت خارجه برای ادامه تحصیل ... اونم ژاپن ! ... این مدلش رو دیگه ندیده بودم بخدا ... یعنی به هر دری کوبیدن برای رفتن از این مملکت ... شاید تصمیم خوبی به نظر بیاد، فعلآ که تا دو سال آینده همین حوالی می پلکیم ... حرفی نمی زنم که شاید به یه جایی رسیدم بدتر از هر کسه دیگه ای تقلا کنم برای عزیمت دیار غربت ... صندلی گذاشتیم توی پیاده رو و نشستیم پشت شمشادها ... Dav از خاطرات آمریکا گردیش می گفت تا رسید به کانادا و ونکوور ... بازم توی هر داستان هم بدی ها رو می گفت و هم خوبی های اونجاها رو ... بهش گفتم اصلآ بهت نمی آد اهوازی باشی ... که بحث از خاطرات ونکوور پرید به خوزستان ... " من توی مدرسه شاهد درس می خوندم ....... " ؛ فکر کردم هنوز توی ونکووریم ! ... " مگه توی ونکوور هم مدرسه شاهد هست ؟! " ... تازه از پرت و پلا گفتنم خنده ها قطع شد بود که دایی با تفکر پرسید " مدرسه شاهد کجا ؟ تهران !! " ... بنده خدا Dav از خاطره گفتن پشیمون شد ... این بازرگانی که من باهاش دارم هر روز حرف می زنم ، به نظر می آد روی من مثل برادر کوچیکترش داره حساب می کنه ... بازم برای 5شنبه دعوت شدم به دفترش ... بهتره بهش بگم من لان فقط دنبال تجربه و پولم ... زیاد دنبال وقت گذرونی نیستم ... اگه بخواد باهم کار می کنیم لابلای کار هم می شه دوست موند ...

پ . ن :
"The hour of departure has arrived, and we go our ways - I to die, and you to live. Which is better God only knows."

Socrates

  |  حسین  |    |  ۲۸ مرداد ۸۶
با خرید هر سیم کارت ایرانسل ......

با خرید هر سیم کارت ایرانسل ......

از 12 شب تا 6 صبح مجانی حرف بزنین ....
اگر رنگش قرمز جیگری باشه sms رایگان بزنین ...
شماره مادرزنتون رو جوری انتخاب می تونین کنین که زنتون یادش نمونه هی راه به راه بهش زنگ بزنه ...
اگر توی شهر داقوزآباد باشین براتون هر شب جمیله رو می فرستیم عربی برقصه ...
اگر رنگش سرخ باشه از 25 اسفند تا 15 فروردین تا نیم ساعت نصف قیمت مکالمه داشته باشین ...
نه تنها سیم کارت دوقلوش ، بلکه برادر بزرگه و خواهر کوچیکهء سیم کارتتون رو هم از ما جایزه بگیرین ...
گوشیتون زمان زنگ زدن با ساز زنگتون ، تانگو می رقصه ...
به مناسب میلاد با سعادت حضرت ابولفضل ، قسمتون می دیم به ایشون و عاجزانه التماس می کنیم از مای بی نوا سیم کارت بخرین ...
اگر خبر مرگ مادر پدرتون رو با سیم کارت های ایرانسل بدین براتون نوحه خون و مداح می فرستیم سر قبرشون ...
اگر رنگش قرمز آلبالویی باشه سیم کارت جایزه بگیرین ...
ای اهالی ده بالاتپه ، تا دهات مجاور قاطر رایگان سوار بشین ...
اگر سه رقم اولش 3 مثل هم باشه به هتون ده تا سیم کارت نصف قیمت می دیم ...
بجای 50 تومن شارژ 49 تومن 5 قرون شارژ کنین ...
اگر msg های جکتون رو بیشتر از یه sms باشه به ازای هر کلمه اضافی برای شادی امواتتون صلوات می فرستیم ...
اگر از سیم کارتمون طمع توت فرنگی می داد، هر ماه واستون 5 تا فیلم و عکس (....) می دیم حال کنین اما صداش رو در نیارین که درمون رو تخته می کنن ...
اگر مزاحم موبایلی هستین ، دو تا فوت مهمون ما باشید ...

پ . ن : "شعار ایرانسل : ایرانسل اینجا ، ایرانسل اونجا ، ایرانسل بابا سرویسمون کردین هر جا !!! " ...
یا یه شعار بهتر
" ایرنسل برتر از سل ؛ بسان وبا ، طاعون ، سیاه سرفه به جان مردم ایران " ...
بازم خوبه اندازه سیم کارتاش فقط یه بنده انگشته ...

  |  حسین  |    |  ۲۷ مرداد ۸۶








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz