وقتی گریبان عدم

وقتی گریبان عدم ، با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را، پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را، در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را، با اشکهایم می چشید

من عاشق چشم ات شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این، دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و ،عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این، دیوانگی و عاقلی

پ . ن: این روزا و شبای مرداد عجب پر از شور و هیجان دارن می گذرن ... بوده همین بوده ! ... من عاشق این ماه مقدس ام ؛ اهل خوندن کتابای زرتشتیان باشین می دونین چی می گم ... امشاسپند " امرداد" ... امرداد ، ماه بی مرگی و جاودانی !!!! ... بهترین ماه تمام سال ها ...
پ . ن : حفظش کردم ... به درد زمزمه کردن یه زمانی شاید بخوره ... تاحالا فقط ریتمش رو شنیده بودم .......
پ . ن : خدایا از سر تقصیرات همهء ما بگذر !
پ . ن : خدایا .... هیچی ! ...

  |  حسین  |    |  ۹ مرداد ۸۶
دارم کم کم منفجر می شم

دارم کم کم منفجر می شم ... اونم بخاطر مدتی بود که بعد از آزمون ارشد و تعطیلات عید خیلی سرم خلوت شد ... بعد از چند ماه درگیری خیلی زیاد با خلآیی برخورد کردم و توی این همه وقات بیکاری به نصحیت دیگران که همون استراحت کردن و خوش بودن بعد از امتحان بود خودم رو مشغول کردم ... از بیکار بودن خیلی متنفرم ! حتی اگه به اسم تفریح و استراحت باشه ... معمولآ می گن " به جای واژه متنفر بودم از عبارت زیاد خوشم نمی آد یا زیاد راغب نیستم استفاده کنین تا توی ذهن فرد مقابل آدم گریزونی نشون داده نشین " ... اما در مورد بیکاری هر چی دیگه جز نفرت بگم کم گفتم ... اسفند که امتحان بود ... فروردین رو می ذاریم داغی امتحان و تعطیلات سال نو ! ... اردیبهشت رو هم می ذاریم برای استراحت و مسافرت ... خرداد رو هم می ذاریم برای اعلام نتایج و شنگولی خبرای خوبی که اومد ... اما تیر واقعآ جهنم شده بود و شروع کردیم به از بین بردن این کسلی ها ، اونم از شش جهت همزمان ... دوره آریانپور ، اتاق بازرگانی ، دنبال یه کار مناسب بودن و چندتا کار دیگه ! ... حالا همشون با هم ردیف شدن و از یه جو خلاء پریدیم توی یه حجم فشرده ... خیلی بد ، خیلی بد ! ... الان که روی تقویم ساعت های رو کنار هم می چینم می بینم که هیچ زمانی برای کار اضافی ندارم ! ... امیدم به تموم شدن دوره های اتاق بازرگانی ظرف دو ماه و نیم آینده ست ... و تمام شدن این 6 ترمی که باید تا تمام شدن دوره Advanced برم آریانپور ... که می ره تا بهار آینده ! ... حالا توی این وضعیت یه تاجری هم از شمایلمون خوشش اومده و اصرار اصرار که بیا پیش ما ! ... ممکنه پنجشنبه ها رو بذارم برای گشتن با اون ... نمي دونم علت اين همه ابراز علاقه و ذكر استعدادهامون چيه !! ... توي مستعهد بودن بنده كه شكي نيست اما يه ذره قضيه بو مي ده ! ... شايد باهاش چندتا سفر بازرگاني رفتم براي تجربه البته ! ... تنها روزی که می شه نفس کشید جمعه هاست ... حالا می شه درک کرد " فیتیله جمعه تعطیله " چه جملهء شیرین و با مفهومیه ! ...

پ . ن : از الان دارم حساب روزهایی رو می کم که می تونم کار رو بپیچونم و برم اصفهان ...آخه اصفهان من دارم گیر می کنم ! ... اونجا بودن داره نیاز می شه .

  |  حسین  |    |  ۸ مرداد ۸۶
امروز به یکی از جاهایی

امروز به یکی از جاهایی که به نظرم شرایط بهتری داشت زنگ زدم ... همون شرکت مدیریت پروژه های بالادستی نفت و گاز ؛ موقعیتی که فکر کنم اینجا داره وجود کلی پروژه و خرید خارجی توی یه شرکت خصوصی که دستش به دهنش می رسه و گدابازی های شرکت های دولتی توش پیدا نمی شه ... اینطور که بوش می آد باید دیگه خودم رو مهندسی آنالیز سیستم های مدیریتی اونجا بدونم ... گرچه هنوزم دلم می خواد که شروع کارم مربوط به مبحث مالی شرکت ها بشه ... اما به هر کی می گم بهم career اونجا رو نشون می ده و از آینده می گه ... از همین هفته یا هفته آینده شروع می کنم به ارزیابی شرکت برای بستن قرارداد ... بار اول که رفتم توی شرکت آبدارچیشون داشت انگلیسی حرف می زد ... اونم fluent ه flunet ... انگار native ه اصلآ برادرمون !!! ... در نوع خودش واقعآ جای کف و سوت بلبلی داشت ... محیط خودمونی ای داشت ، حالا نمی دونم برای این بود که برقا رفته بود یا اینکه ساعات آخر کاری هفته بود یا اصلآ برای اینکه مدیرشون برفته بود برای سفر خارجه ! ... محلش هم خوبه ... هم به دانشگاه نزدیکه یه جورایی ، هم به خونه ، هم به ملی ... تقریبآ می شه گفت خونه افتاده وسط این مثلث ... دیروز یه دفعه یادم افتاد ناسلامتی یکی 4 روزه منتظر تماس منه ... حالا موندم زنگ بزنم یا اینکه بذارم همینطوری که گندش تا حالا در اومده اینقدر در بیاد که از رو بریم جفتمون ... هم منی که حواسم نبوده هم اون که منتظر مونده ... اصلآ از کجا معلوم اون یادش مونده باشه با من قرار داشته ... بگذریم شاید کفایت کنه !!! ... باید یاد بگیرم کم کم از reminder گوشی استفاده های بیشتری کنم ...

  |  حسین  |    |  ۷ مرداد ۸۶
درسته که روز پدره

درسته که روز پدره ... درسته که خیلی ها کادو و هدیه می خرن برای بابا و همسر و پدر خانم و پدر شوهر و حتی دامادشون ... اما دلیل نمی شه هر چیزی رو به نام روز پدر بهش تخفیف بدی و براش تبلیغات راه بندازی که !!! ... دیشب از فرط شلی و بی حالی غروب آخرین روز تعطیلات لم داده بودم روی کاناپه و داشتم یه مجله رو ورق می زدم ... از دیدن یه تبلیغ جا خوردم ، یه کم با دقت خوندم و بر خلاف همیشه که سرسری از اینجور آگهی ها می گذرم این دفعه روش ایستادم ...
" فروش گن لاغری ، یک تیکه همراه با تاپ و یا (.....) تخفیف ویژه به مناسبت روز پدر " ... !!! ...

پ . ن : البته حق هم دارن ... اینطوری هر تخفیفی برای پدر بیچاره خوشحال کنندس !!! و واسه خودش یه هدیه خوب براش محسوب می شه ...

  |  حسین  |    |  ۶ مرداد ۸۶
دی در حق ما یکی بدی گفت

944.jpg


دی در حق ما یکی بدی گفت
دل را ز غمش نمی خراشیم
ما نیز نکوئیش بگوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم

پ . ن :
گاهی چنان روحم به ترنم هایی مشغول می شه که نمی تونم از رقصیدن بایستم !! ...
معنای کامل " Dance like no one's watching " ...
گاهی چنان صدام به بیت هایی مشغول می شه که نمی تونم از خوندن ساکت بشم !! ...
معنای کامل " Sing like no one's hearing" ...
هنوزم بعضی اوقات و گاهی چنان دلم به هوای دوست داشتن مشغول می شه که نمی تونم ازش دل بکنم !! ...
معنای کامل " Love like no one's feeling " ....

اونوقته که حتی نزدیکترین افراد زندگیم هم از این شاد بودنم متعجب می مونن و فکر می کنن یا خل شدم یا خبری شده !!! ... یه زمانی رو زیادی به منطق و عقلایی بودن و واقع بینانه گذروندن بودیم ... الان وقت شاد بودن برای تنها نبودنه گرچه به قول بتوون " من در غم چیزی می یابم که تو در شادی نیز نداری !!! " ... به اندازه کافی از همه دارایی ها داریم برای بخشیدن حالا زمان محبتی که خیلی وقته خبری ازش نیست ... می شه ؛ یه 5 سالی داره می شه ! ...

  |  حسین  |    |  ۶ مرداد ۸۶
یه مدتی بود که هوا همش بارون می زد

یه مدتی بود که هوا همش بارون می زد ... تمام قطراتی که ریخت پایین به کنار اون چند قطره ای که ساعت 2 بعد از ظهر ، توی یه هوای آفتابی و گرم و آسمون صاف از تک تیکه ابر بالای سر منم ریخت پایین هم به کنار !!! ... اول فکر کردم یکی داره از بالا اب می پاشه ؛ اما با خودم گفتم " آخه IQ !!!!! توی این فضای باز دمه در ملی ؛ از کدوم بالا پشت بومی کسی می تونه روت آب بپاشه !!!! ... " ... بالاخره مفتخر شدیم که در ظهر یک روز گرم مردادی خدا برامون آبپاش فرستاده ... شرمنده کردی اوس کریم !!! ... دیگه چیزی به اسم ساعت درونی فکر نکنم توی من وجود داشته باشه ... قاعدتآ باید می داشت اما با وضعیت این هفته و مخصوصآ چند روزی که گذشت بلکل باید مختل شده باشه ... راه درست کردنش هم اینه که به زور هم که شده ساعت 12 برم توی تخت و اگر در حال استحضار هم بودم ساعت 7 خودم رو به هر جون کندنی هم باشه از زیر پتو خلاص کنم ؛ عین دوران ملی !!! ... نه مثل این هفته که ساعت 4 صبح تازه عزم خواب بکنم ... دیشب مریم رو بعد از 2 سال دیدم ؛ چه روزگاری شده ... آخرین بار عروسی فانی بود ! ... می گفت " گنده شدی ، هیکلی و وزنی و استخون ترکوندنی " ... بعد از 2 سال ندیدن چه چیزایی که به چشم نمی آد ...

پ . ن :
عجب فیلم میخ کوب کننده ای این فیلم the Machinist .... من یه ایرادی دارم ... اسم هیچ نویسنده کتاب ، شاعر شعر ، بازیگر فیلم و امثالهم رو یادم نمی مونه ... بد نیست یکی دوتا اسم مواقع ضروری آدم بتونه بلغور کنه ...

پ . ن :
همسفر تنها نرو بذار تا منم بیام
سرنوشتمون یکی هردومون مسافریم
تازه از راه رسیده هنوزم خسته راه
همسفر تنها نرو بذار تا منم بیام
سخته دل کندن از این شهر و دلبستگی ها
موندن از خونه جدا با همه خستگی ها
جون به لب هام رسیده تا به کی دربه دری
گرد غربت رو تنم که بازم باید بری
بذار تا خستگی از این تن خسته بره
....
.........
من عاشق این چند بیت شعرم ... نمی دونم از کیه و حتی کی خونده ! ... اما پیرمرد خوند و علی گیتار زد و من فیلم گرفتم ... ساعت 3 شب - اگه اشتباه نکنم- کنار رودخونه بودیم ... بار اولی بود که این شعر رو می شنیدیم ... عجب صدای داشت ...

  |  حسین  |    |  ۶ مرداد ۸۶
کلی خرت و پرت در مورد

کلی خرت و پرت در مورد ؛
شباهت همسایهء گرامی به جناب ابی ....... .
خوش گذرونی های دیروزمون که بجای بوی کباب سلطانی نوید! و غذاهای مکزیکی پنتری! و غذاهای فرانسوی قو! توی فرشته ، طعم جیگر و دل و خوءک می داد ....... .
حرف هایی که خاطرات دوران دانشجوییمون رو زنده کرد ....... .
اسباب کشی فانی به یکی از بیمارستان های شهرستان و نگرانی حاکم بر خانه و مخصوصآ مامان ....... .
تنهاتر شدنم بخاطر همین کوچ بی محل ....... .
خونه خراب کردن خودمون و ساخت مجددش ....... .
فیلم جدیدی که دیشب دیدم به اسم Coffee and Cigarettes ....... .

نوشته بودم که قبل از آپلود کردن پنجرش رو بستم و تمام .... الانم دیگه حل منبر رفتن مجدد رو ندارم !

پ . ن :
دیشب ساعت 10:30 ، رفتیم محلهء ممنوعه ! ... همون دوتا بن بست که تهش معلوم نیست اما اولشون سقاخونه هایی داره که آدم توی همون بار اول یه حسی نسبت بهشون پیدا می کنه ... انگار قداصتشون تو رو هم می گیره ... بوی پاکی و تبرک می زنه به دماغت ... ناخودآگاه دستت رو می بری و نرده های سبزش و می گیری ... نرده هایی که با حرارت شمع های اونور اونقدر داغ شدن که دستت رو می چسبونه به خودشون ... شهوت محکم فشار دادنشون از سرت بیرون نمی ره ... تا جایی که داغی میله ها رو احساس نکنی محکم تر فشار می دی .
اونوقته که عجب جایی می شه این دل من !

  |  حسین  |    |  ۵ مرداد ۸۶
يه بشقاب آلبالو پلو

اگه حسي كه من نسبت به يه بشقاب آلبالو پلو دارم رو يه دختر خانم به من داشت ؛ الان در پوست خود نمي گنجيدم ! ... حالا كه دارم از بشقاب آلبالو پلوم مايه مي ذارم بهتره بگم كه بايد دختر خانومش هم تمام معيارهاي مد نظر بنده رو داشته باشه ... الكي كه نيست ... نا سلامتي يه بشقاب آلبالو پلو ه !!! ... خوشرنگ و خوش طعم و هزار و يكي فايده و مزيت و برتري و علي آخر ! ...

پ . ن : تصور يه بشقاب آلبالو پلو ترش و شيرين رو بكنين ...

  |  حسین  |    |  ۴ مرداد ۸۶
بعد از 2 ماه و نيم انتظار

بعد از 2 ماه و نيم انتظار امروز رفتيم براي امتحان placement ... تمام امتحان يه طرف ؛ بيست دقيقه اخر هم يه طرف ... معمولآ توي writing بايد آدم كمتر از 100 كلمه ننويسه ... ما هم نشستيم و تق تلق تقل تق مفصل هاي انگشتامون رو شكونديم و يا علي مدد ... نزديك 700 كلمه اراجيف بافتيم ... دختر خاله هم حين نطق بنده هي sms جوك از اون سر ايران فرستادن و بيشتر خاطرمون رو براي يه نوشته كاملآ غيرعلمي و غير ادبي بازتر و بازتر كرد ... موضوع تاثيرگذارترين فرد توي زندگي بود !!! ... اول يه سري نوشتم در مورد اثر والدين وبعد از اون فلسفهء قهرمانان بچگي و سپس الگوهاي نوجوانان و آخرشم خودم ... چهار نفر رو به عنوان مهمترين افراد زندگيم نوشتم " بابا ... دايي ... فيلدكاسترو ... آخر از همه هم خودم " ... خيلي مسخره شده بود متنم ... از خنده روده بر شده بودم و تمام دلخوشيم اين بود كه امتحان computer base خوبيش اينه كه ممتحن آدم رو نمي بينه و تا دلم مي خواد مي تونم بنويسم و پرت پلا پشت سر هم بيارم ... نوشتيم و نوشتيم ... تا آخر خود سيستم با تمام شدن وقتم من رو انداخت بيرون و writing من رو فرستاد ... خلاصه اينكه تمام شد !! ... اومديم بيرون ... " چند لحظه صبر كنين تا نتيجه رو خدمتتون بدم !!! " ... من همچنان خندان كه عجب متن درهم برهمي نوشتم ... "......... structure 75% , vocab 85% , reading 80% , writing " ... جلوي writing خالي بود .. تا اومدم بپرسم داستان چيه ؟! مخبر خبر داد كه روز مصاحبه writing و نمره ش بررسي مي شه ... حالا از الان عزا اعلام كردم براي وقت مصاحبه .... نظري كه به متنه من مي دن و آبرويي كه ريختنش قريب الوقوعه !!!

پ . ن : دو نمونه از msg هاي دريافتي :
- بنا بر اطلاعيه نيروي انتظامي مبني بر امنيت اجتماعي زين پس گذاشتن عسل و ميرزاقاسمي با هم در يخچال ممنوع است ؛ مگر آنكه در يخچال باز باشد .
- قانون 8 نيوتن ؛ اگه با سرعت نور بتوني پشتك بزني مي توني به ..... چشمك بزني ! ... اينطوري ;) !!!
حالا خنده دار وقتي كه بدوني چطوري از اين موضوعات در writing ام استفاده كردم ...

  |  حسین  |    |  ۴ مرداد ۸۶
كاملآ غير بنزيني !

كاملآ غير بنزيني !! ... عرض شود كه :
1. شهرهاي ساحلي مازندران اين روزها شاهد افزايش بيشتر حضور مسافران و گردشگران است وبه همين نسبت فروش آزاد وخارج از سهميه‌بندي بنزين و در بيرون از جايگاه‌ها نيز در اين شهرها رونق گرفته است.

2. برخي از تابلو به دستان باعنوان "ويلاهاي اجاره‌اي" كه در مبادي ورودي شهرهاي ساحلي مازندران به دنبال مشتري هستند از واگذاري چهار ليتر بنزين نيز به مشتريان خود خبر مي‌دهند.

3. بنزين آزاد در بطري‌هاي پلاستيكي ‪ ۱/۵‬ليتري نوشابه به قيمت ‪ ۱۵‬تا ‪ ۱۸‬هزار ريال عرضه مي‌شود.

4. بيشتر مشتريان بنزين، گردشگراني هستند كه يا داراي خودروهاي شش سيلندر خارجي و يا خودروهاي پرمصرف نظير پاترول مي‌باشند و اكثرا به نظر مي‌رسد كه از روي ناچاري و اضطرار اقدام به خريد بنزين مي‌كنند.

5. بررسي‌ها حاكي از آن است كه فروش يا اجاره كارت سوخت در بين رانندگان مسافركش‌هاي خطي و شخصي نيز از رونق خاصي برخوردار است. كارت‌هاي سوخت بنزين بين دوميليون و ‪ ۵۰۰‬هزار تا سه ميليون ريال قيمت‌گذاري مي‌شود.

6. برخي از دزدان با هماهنگي همكاران خود كه موتورسوار هستند در كنار جايگاه ايستاده و دريك فرصت مناسب كارت سوخت رااز دستگاه برداشته و فرار مي‌كنند.

7. خريدو فروش خودروهاي وانت بار به خصوص خودروهاي‌هاي تصادفي وخارج از رده به منظور استفاده از كارت سوخت آنها رونق گرفته و قيمت اين نوع خودروها نيز افزايش يافته است. متقاضيان اصلي اين نوع خودروها نيز صاحبان شركت‌هاي توليدي و مرفهيني هستند كه نياز به سوخت بيشتري دارند.


پ . ن : موارد 6 و 7 رو من براي تامين بنزين خودمون پيشنهاد دادم ... كه مورد 7 عملي شد ! ... مورد 3 ديگه شاهكاره ...

پ . ن : سر شماري قوهاي انگليسي (يا .... شماري!! ) ... فرقي نمي كنه يه دونه باشه كافيه !

41230.jpg


پ . ن : عكس رويترز از تمدن ايراني (عكاس ايراني بوده !!)

41338.jpg


پ . ن : منبع بازتاب ؛ براي كسايي كه بازرتاب براشون فيلتر شده .

  |  حسین  |    |  ۴ مرداد ۸۶








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz