تاریخ تکرار می شه

تاریخ تکرار می شه ... امیدوارم توی Loop زیاد بزرگی نیوفته ... یا حداقل اگه هم می افته دور برنداره که نشه نگهش داشت ... ما هم ایستاده داریم تماشا می کنیم و دوست داریم برسه به آخرش ... ببینیم بازم آخرش همونطوری تموم می شه که باید یا اینکه نه !!! ... حداقل یه فرقی باید بکنه وگرنه که زندگی چرخ و فلک می شه و بالاسری ها روی پایین سری ها بالا می آرن ... بس که چرخیدن ... گفتم بالا آرودن یاد فیلم House of Wax افتادم ... این از اون مدل فیلم هایی که اسمش رو گذاشتیم آزمایشگاهی !!! ... برای اینکه مثله زمان آزمایش دادن باید ناشتا ببینیش ... که وقتی ووووووووووق می زنی حداقل هوا بیاد بالا و خونه و کاناپه و کنترل رو بو دار نکنی ... و مراقب باشی که اونجاها رو کثیف کردی به شیشه تلویزون نرسه ... برای خودش فیلم درخوری بود ... پر رو پر رو رفتیم توی دفتر مشاوره ... باید به این مشاوران مالی با هزار پرستیژ یاد داد که چطوری مشاور کم نمی آره !!!! ... بعد اون پست که نتیجه جمع بندی های نوشتن یا ننوشتنم رو نوشته بودم مخم به چنان کمای فرو رفته که صد تا عاقل هم نمی تونن درش بیارن ... شاید علتش همین باشه که ذهنمون رفته توی یه ناکجاآباد و جا خوش کرده ... بهش سخت نمی گیرم ... به موقعش براش چیزهایی که مهم بودن دوباره مهم می شه ... بذار اون گوشه ها آروم برای خودش بگذرونه ... بهش سخت نمی گیرم ...

پ . ن : بزرگ روی دیوار اتاقم نوشتم " شروع به فکر کردن آغاز تهلیل رفتنه تدریجی است " ... راستی تحلیل یا تهلیل !!!

  |  حسین  |    |  ۹ تیر ۸۶
چه عجب ... بالاخره تونستم خودم

چه عجب ... بالاخره تونستم خودم بنويسم و ديگه به بقيه زحمت ندم ...
اينم از بنزين ... كه همه مي گفتن سهميه بنديش افسانه و بلوف و از سري حرفاست ... ولي انگار جدي جدي سهميه هم شد و هيچ كس هيچ كاري نتونست بكنه ... از صحبت هاي سياسي و اجتماعي و تورم و خلاصه حرف و حديث هاي عوام كه بگذريم وضعيت الانمون خيلي خنده دار شده ... قبل از سهميه بندي : مي رفتيم باغ كرج ... 4 تا ماشين مي رفتيم كه توي هر ماشين 3 يا 4 نفر بيشتر نبود ... شب ساعت 1 مي رفتيم ... و براي ناهار فردا برمي گشتيم ... اما بعد از سهميه بندي برنامه اينطوري تغيير مي كنه : ساعت 9 شب مي ريم كه مترو كار كنه ... همه وسايل و خوردني ها و توپ واليبال رو مي ذاريم توي جيب هامون ... با جيب هاي قلمبه شده آويزون ميله هاي مترو مي شيم ... عنر عنر عنر يا شايد انر انر انر مي ريم كرج ... يه پيكان دربست مي گيريم ... 15 نفر مي ريزيم توش ... 3 نفر جلو ... 6 نفر عقب ... يه نفر كنار راننده ... 3 نفر توي صندوق .. يه نفر هم روي سقف ... يه نفر هم روي در صندوق ... مي ريم دم باغ ... و به مدت 4 ماه توي باغ مي مونيم تا واقعآ به صرفه اين همه راه و مشقت رو تحمل كنيم ... وقتي هم كه ريشمون به تيشمون رسيد عزم به برگشت رو جزم مي كنيم ... بعد عمري اومدم ملي ... قرار مثله سال پيش كه تا اسفند برنامه ريزي كرده بودم امسال هم همين برنامه رو پياده كنم ... براي گرفتن مدرك CFA ... البته اولين شرطش 4 سال سابقه كار مرتبطه ... اما خوندن 30 هزار صفحه رفرنس هم كمر مي شكونه ...
اصفهان چسبيد !!! ... يه شنبه مي رم مشهد ... شايدم كيش ... مي دونم توي يه مسير هستند و اصلآ از هيچ نظر با هم متفاوت نيستند ...

پ . ن : به قول معروف " كباب پخته نگردد مگر به گرديدن " ...

  |  حسین  |    |  ۸ تیر ۸۶
هيچي به مغزم نمي آد ...

هيچي به مغزم نمي آد ...

پ . ن :

  |  حسین  |    |  ۴ تیر ۸۶
يه قانون هست به اسم قانون حيرت

يه قانون هست به اسم قانون حيرت ... آره ... " حيرت " ... مي گه جوري كار كن ؛ درس بخون ؛ زندگي كن ؛ تفريح كن و هر فعل ديگه ! كه بقيه انگشت به دهن بمونن و از شدت حيرت نتونن چيزي بگن ... اگه واقعآ بخواي بقيه و از جمله خودت رو شگفت زده كني كار نشدني نيست ... آخرش به يه جايي مي رسي كه تعجب ديگران برات به چشم نمي آد ... واسه خودت عادي شده ... اما هنوز بقيه دركش نكردن ... يه مورد ديگه هم هست ... سريع هدفت رو عوض كن ... اگه بهش نرسيدي كه عوض كردنش واجبه اما حتي اگه بهش رسيدي بازم سريعآ بايد تغييرش بدي كه هميشه به يه پيشرفتي برسي ... هي مي گن استراحت كن ! استراحت كن ... يه جوري برخورد مي كنن انگار كار تموم شده ... كساني كه انگار روزهاشون اندازه يه سال نوري زمان داره و براشون هيچ فرقي نمي كنه الان باشه يا هفتهء ديگه ... از آدم هايي كه با مدل زندگي تو هيچ تطابقي ندارن بهتره يه فاصله جانبي رو رعايت كني ... اگه نخواي همرنگشون بشي حداقل ترمز كه هستن واست ...

پ . ن : خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد
به قدر آرزوي تو گسترده
و به قدر ايمان تو كارگشا

  |  حسین  |    |  ۳ تیر ۸۶
گفتيم روز گناهه

گفتيم روز گناهه كسي ديگه بلند نمي شه بياد ملي ... اما رفتيم ديديم ؛ زهي خيال باطل ... به عمرمون اينقدر جمعيت طلبه علم اندوزي يه جا نديده بوديم ... البته بد هم نبود ... ملي تبديل شده بود به كتابخونه لاس وگاس ... البته اگه توي لاس وگاس كتابخونه پيدا كني ... جماعت دختر و پسر دست در دست هم ؛ سر تو سر هم ؛ و صد البته چشم تو چشم هم همدل و هم صدا توي يه جو بسيار فرهنگي و صميميانه درس مي خوندن ... فكر كنم شاخص دانش اندوزي مملكتمون از وقتي ملي كشف شده يه ترقي چشمگيري كرده باشه ... البته اگه اينا واحداشون روهم پاس كنن بازم ما براشون كف و سوت مي ريم ؛ بخدا !!! ... توي حال و هواي خودم با بادوم زميني و راني بودم كه ديديم همه با هم دارن از ساختمون مي آن بيرون !!! .. " هه هه ؛ چه جالب ! عينه اينكه مدرسه تعطيل شده " ... داشتم از اين منظره لذت مي بردم كه تازه فهمديم زلزله اومده ... از اصفهان وقتي مسج هاي نگراني رو گرفتم تازه فهميدم " نه انگاري اينجا زمين لرزيده " ... حس خوب زلزله ... نمي دونم چرا اينقدر با زمين لرزه كيفور مي شم ... يه حس بي قدرتي به همه دست مي ده كه ديدنش جالبه ! ... همه حساب كار دستشون مي آد ... دو تا خبر مرتبط با كار ما ... اتاق بازرگاني خونه تكوني شد ... اونم بعد از 27 سال ... ما به فال نيك مي گيريم ... دومين خبر هم اينكه بورس بعد از عمري از حافظ اومد ملاصدرا ... به عبارتي زير دماغمون ... هفته ديگه مي رم اصفهان و از اونجا مشهد ... شايدم ازتهران به مشهد ... ديگه بايد حيا كنم !!! ...

پ . ن : از كسي كه آدم رو ابله تصور مي كنه ابله تر وجود نداره ... !!! ... خوبه كه آدم حواسش به تمام حرف هاي اطرافيان و بالخصوص دوستانش باشه ... اونم وقتي در موردش حرف مي زنن ... آدم لازم داره بشناسه !!! ... هم خودش رو هم ............ . حالا شما فكر كن من هيچي نمي دونم ... منم مي گم : " آره !! "

  |  حسین  |    |  ۱ تیر ۸۶
توی اینترنت می چرخیدم که

توی اینترنت می چرخیدم که توی سایت ها و سرچ ها خوردم به یه عکس ... معلوم بود ماله خداد سال پیش از این حرفاست ... اکثر جاهاش تایپ شده بود و یه قسمت هاییش با دست خط آدمیزاد پر شده بود ... آخر فهمیدم چی بود ... درخواست ادیسون برای اینکه اختراع لامپش رو به اسم اون ثبت کنن ... لامپ سال 1800 و خورده ای اختراع شد ... می گیریم 150 سال پیش ... !!! ... اون موقع معلوم بوده که اگه یکی یه فکری کرد و چندین سال پاش عرق ریخت آخر هر چی عایدش می شه نوش جونش می شه ... امروز در ادامه چرخیدن توی سایت ها خوردم به سایت یکی از خائنان امروز و دوستان دیروز ... اگه بهش بگم " بی شرف " بی ادبی نکردم ... چیزی که بهم قول داده بود ازش استفاده تجاری نکنه ... تصمیم نگرفتم باهاش برخورد کنم یا نه !!! ... اما اگه جوابم به خودم مثبت باشه هر کاری که باید با آدم های بی شرف انجام داد رو به روزش می آرم ... شوخی هم نداریم !!! ... همینطور قسم حضرت عباس !! ... ادکلنی رو که واسم هدیه اووردن معلوم نیست از کجاش باید اسپری کرد ... طفلی امیرحسین ؛ پیشت ، زد به چشمش !! ... قبول که شیشه عطر و ادکلن باید جذاب باشه ... اما نه دیگه معما ... در هر صورت ما که خندیدم ... حس می کنم خدمتی به عنوان شبکه جهانی اینترنت چند روزی می شه که مرخص شده ... با مصیبت یه صفحه لود می شه و با مصیبت بیشتری بسته !!! ... پرسیدن لیسانس چی خوندی !؟ ... " مهندسی کامپیوتر " ... " چه خوب !!! ... پس راحت می تونی سیستم جامع مالی بنویسی " ... زرشک ! این همه تغییر رشته دادیم که کسی ازمون بیل زدن نخواد ... بعد از مدت ها یه سری زدم یه 360 !! ... با کمال مسرت دیدم که از لیست یکی دونفر remove شدم ... چرا به فکر خودم نرسید ؟!؟! ... بهرحال استقبال کردم خیلی ! ...

  |  حسین  |    |  ۲۷ خرداد ۸۶
win

win خونه رو عوض كردم ... كامپيوتر بالا اومد ... ازم براي وارد شدن pass خواست ... كم مونده بود اين برامون شاخ و شونه بكشه كه كشيد ... من موندم يه pc سركش !!!

پ . ن : گريه نداره !!!

  |  حسین  |    |  ۲۶ خرداد ۸۶
" اگه قمارباز نگه به ...

" اگه قمارباز نگه به ... كه مي ميره !! " . همين داستان ماست .
زندگي يه مايه هايي شده كه انگار هر چيزي رو به حساب .... مي ريزيم و خلاصه تا مي تونيم ازش مايه مي ذاريم . ديگه داره سرريز مي كنه ازش . بايد به فكر اين باشم كه كمتر اينقدر بي تفاوت و بي اهميت اوضاع رو رد كنم ... شاهين صدام مي زنه و يه تصنيف شجريان رو مي ذاره توي گوشم تا بشنوم ... چقدر غمگين ... واژه اندوه بار براش بهتره ... " چه غمي داره ؟ آرامش سنگيني داره !! " ... " براي همينه كه مي گن اندوه آدم مي سازه ! " ... راست مي گه ... تاحالا اين حرف رو هزار بار شنيدم و نتونستم نقضش كنم ... برعكس تا مي خوام به اين فكر كنم كه ؛ نه بابا شادي هم انسان سازه مي بينم زهي خيال باطل ! ... حتي فكر كردن بهش هم مسخره است ديگه چه برسه به اينكه بخواي بري توي عمقش ... هنوزم توي آرامش تصنيف شجريان م ... بهش مي گيم شجر !!! ... آخه اينطوري خودموني تره ... رفتم پيش فلان دكتر كه خداي مشاور دادن به شركت هاي ريز و درشت و خصوصي و دولتي ه ... بعد از 2 ساعت حرف زدن اخر به يه نتيجه رسيد ... پرسيد " خب الان داري چي كار مي كني ؟ " ... " آقاي دكتر همين كاري رو دارم مي كنم كه شما توصيه كردين " ... فكر كنم به اندازه هزارتا فحش ناموسي بهش برخورد ... تقصير خودش بود كه نمي ذاشت حرف بزنم و اينقدر ملا لغتي ( چقدر من از واژه ملا لغتي مسرور مي شم خدا مي دونه ! ) حرف مي زد كه ادميزاد مي ترسيد دهنش رو باز كنه و نطقشون رو پاره كنه ... شروع كردم به خوندن يه سري كتاب شريعتي ... چاپ سال هاي 57 و 58 ... در مورد يه چيزايي كه چون زياد مطلب راجع بهشون زياد نمي دونم ترجيح مي دم حرفي نزنم كه بعدآ بر ضد خودم اعمال بشه ... هر چي هست با چيزايي كه تا به عمرم خوندم زمين تا آسمون فرق داره ...

پ . ن : خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي‌دهد . ما هم هدف 10 ساله آينده عمر خودمون رو پونز زديم !!! ...

  |  حسین  |    |  ۲۵ خرداد ۸۶
همه چيزمان

همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد ...

پ . ن : يه ايهام دو طرفه و صد البته خركي !!!!

  |  حسین  |    |  ۲۴ خرداد ۸۶
Break که شد

Break که شد هر کی گوشیش رو از کیف و جیبش در اوورد و رفت بیرون تا تشکیل جلسه بده ... خیلی صحنهء جالبی شده بود ... 15 نفر آدم گوشی بدست سرگرم حرف زدن خودشون ، داشتن عین مرغ های توی باغچه اینور اونور می رفتن ... منم لیوان آب بدست مثلآ داشتم هوا می خوردم ... اما تیز شده بودم که ببینم کی داره چی می گه ... همه تقریبآ داشتن حرص می خوردن و سعی می کردن خودشون رو کنترل کنن ... یکی برای میزان سود انباشه ، یکی برای توقف فلان سرمایه گذاری ، یکی برای مالیات فلان خرید ... هر چی مثال در مورد فساد مالی و اداری بود استاد در مورد مدیرای مالی زد ... جرات نکردم بگم برای چی اومدم اونجا ... انگار جدی جدی یه چیزکی هست که مردم چیزها دارن می گن ... جو خوبی داره انجمن ... خیلی بهتر از سازمان مدیریت صنعتی ... درسته جام جم نیست ولی حداقل از بچه های سوسول قرطی (قرتی) خبری نیست ... عاشق ساعت های آخر شب مترو ام ... یاد برنامه های ایرانی های خارج از کشور می افتم که دارن زندگیشون رو تشریح می کنن ... یه دختری می آد جلو و ازم در خروجی رو نشونی می خواد ... سرم رو بلند می کنم ... نگام به چهره ش که می افته ناخداگاه دکمه های باز لباسش می آد توی میدان دیدم ... مشکلش خارج شدن از مترو نیست انگار ... دهنم رو باز نمی کنم ؛ با دست اشاره می کنم و راهمو ادامه می دم ... از سکوت ایستگاه اونم زیرزمینش خوشم می آد ... انگار همه خستن و نای حرف زدن ندارن ... وقتی تک و توک هر کی روی یه صندلی نشسته و سرش به کار خودشه تا مترو برسه ... دقت کردم از هر 5 نفر 3 نفر یه چیزی توی گوششون کردن و خودشون رو سرگرم ... مترو می آد ... آدم احساس می کنه مترو تندتر می ره و پر سر و صداتر ... میرداماد و از اونجا ونک !!! ... بازم سرم به سنگ فرش دور میدونه و قدم زنان دارم دور می زنم دوره میدون ... می رسم دمه ATM بانک سپه ... یه آقای کوتاه قد با لباس و سر و وضع نچندان مناسب یه دفعه داد می زنه " آقا !!!! ... این کارت رو از کجا می کنن تو !! " ... اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که سر کارم !!! ؛ یه شیوهء گدایی مدرن ... اما نه ، انگار جدی جدی سپهر کارت بود دستش ... " از اینور باید بزنم یا از اونور " ... " نکنه باید از اینور بزم تو " ... حالا مگه مهلت می داد که نشونش بدم کدوم وری باید بزنه ؟! ... کارت رو از دستش در می آرم ... " اینطوری بزنش داخل " ... می دم دستش ... کارت رو می بره سمت شیار و آروم هول می ده تو ... کارت از دستش قاپیده می شه ... " ااااااااااااا ؛ این که کارت رو برد ؟!؟! " با نگرانی داد می زنه ... شک می کنم نکنه کارت رو پیدا کرده و می خواست یه پولی صاحب بشه ... " کارت خودت بود ؟؟! " ... " آره ... اینم رمزش ! " ... رمزش رو روی یه کاغذ نوشته بود ... خیلی گیج تر و ساده تر از چیزی بود که کیف کسی رو زده باشه ... بهم رمز کارتش رو داد و براش زدم ... " چقدر پول می خوای ؟ " ... "چقدر می ده !؟ " ... " ده ، بیست ، سی ، چهل ؟!؟ " ... باز ازش می پرسم " کارت خودته ؟! " ... " آره ؛ واسم پول فرستادن از دهاتمون " ... دیگه فرض می کنم که کارت خودشه ... بیشتر از این با کسی اینقدر شکاک برخورد کردن کار صحیحی نیست ... دستگاه شروع می کنه به شمردن پول ... متوجه می شم دوتا دختر با دهان باز ، که من و اون چطوری داریم باهم سر و کله می زنیم توی نخمون رفتن ... " آقا دستگاه کار می کنه ؟! " ... یه سوال می پرسن که مثلآ ما فضول نیستیم ... " بفرما ، این رمز کارتته !! .. به کسی ندیااااااا ... پیش خودت باشه همیشه " ... دستگاه کارت رو می ده بیرون ... نمی دونی چقدر با دیدن دوباره کارت چهره ش بشاش و شاد شد ... انگار قید دوباره دیدنش رو جدی جدی زده بود ... کارتش رو می پره بر می داره ... پول ها هم از دستگاه می آد بیرون ... سرگرم جا دادن کارت توی جاکارتی بانک صادراته ... همونی که من تا کارت رو گرفتم انداختم دور !!! ... هواسش اصلآ به پول ها نیست ... " آقا پول هاتونو بر دارین " ... هنوز اون دوتا دخترا هاج و واج دارن ما دوتا رو ورانداز می کنن ... پول ها رو ور داشت و انگشتاش رو تف زد و شروع کرد شمردن ... از ATM چند قدمی عقب عقب رفت ... " جناب شما با من امری ندارین ؟ " ... بدونه اینکه برگرده " قربان شما مرسی " ... از عکس العملش خندم می گیره ... نیش خانوما هم باز شده ... منم می رم تا دور زدن دور میدون ونکم رو ادامه بدم ...

پ . ن : با شب های خسته و کوفته تهران چه حس قریبی دارم !!!! ...
پ . ن : اگه صاحب اون کارت رفت و دید 20 تومن از حسابش کم شد ، خودش ما رو ببخشه ... بیاد خودم باهاش حساب می کنم !

  |  حسین  |    |  ۲۳ خرداد ۸۶








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz