February 25, 2007 | ۱۰:۴۰ بعدازظهر
خدا برای آدم یه چیزایی پیش می آره که
خدا برای آدم یه چیزایی پیش می آره که بهش نشون بده خیلی چیزا توی زندگی مهمتره ... آدمایی که بهم برای دزدین ماشین حمله کرده بودن رو دستگیر کردن ... هر 4 تاشون رو ... هم کلانتری زنگ زد ... هم توی همشهری نوشته بود ... روش کارشون توی محله های خلوت اینطوری بوده که یه تصادف ساختگی راه می نداختن و یه ذره ناقابل قمه و ماشین هپلی هپو ! ... نمی دونم چرا اون شب خبری از قمه ممه نبود ... بهرحال شانسی آووردم که الان سینه قبرستون یا کمه کمش روی تخت بیمارستان نخوابیدم ... این اولیش .. دومیش هم باز شانس اووردم بدتر از ماجرای اول ... صبحی جمعه همت خلوته ... همه می ندازن توی لاین سوم و گوله می رن ... منم یکیشون ... برخلاف همیشه هیچی گوش نمی کردم ... شاید برای این بود که اینقدر ذهنم مشغوله هزارتا قضیه و نظریه و فرمول و تئوری شده که یادم رفته ذهنم بیشتر پر کنم ... صداهای شدیدی شنیدم ... دوووووب .... دووووووب .... دوووووب ... یه دفعه 206 روبرویی هم دوووووب ... فاصله ام باهاش زیاد بود ولی برای اینکه ماشین رو کنترل کنم کم ! ... خلاسه با معکوس و ترمز و پیچوندن فرمون و آخر از همه کشیدن دستی ماشین رو به پهلو نگه داشتم ... سر ماشین سمت گارد ریل ها بود ... نیم متر مونده بود که ماشین کاملآ ایستاد ... هنوز دعام رو نخونده بودم که برگشتم سمت راستم رو نگاه کردم ... ببینم پشت سرم چه خبره !!! ... یه پرادو داشت به سمت در و شیشه ماشین نزدیک می شد ... از دور صدای ترمز و دودی که از لاستیک هاش بلند می شد مو رو به تن آدم سیخ می کرد ... داشت می اووومد توی شیشهء من ... نمی دونم کی بود گفت " کمربند رو باز کن و خودت رو بنداز روی صندلی کنار !!! " ... نخونده اشهدم رو خوندم ... از ترس!! دیگه به نزدیک شدن دو تن آهن نگاه نمی کردم ... منتظر یه صدای وحشناک بودم و تکون شدید ماشین و بعدش خدا رحم می کرد می خورد به در پهلو راننده ... البته اگه پرادو نمی اومد توی اتاق ماشین ... 10 ثانیه بیشتر طول نکشید ... اما قلبم انگار فقط یه بار زد ... سرم رو گرفتم و چشمام رو بستم ... وقتی دیدم خبری نیست سرم رو برگردوندم سمت پنجره ... گارد جلوی پرادو 10 سانتی شیشه ماشین بی حرکت ایستاده بود ... دیوووونه شده بودم ... دلم می خواست تمام انرژیم رو داد بزنم ... رنگ از راننده پرادو پریده بود ... پلیس اومد ... ماشین ها رو کشوندن کنار همت ... من تازه پیاده شدم از ماشین ... راه رفتن هم نعمتیه !!! ... نعمت نفس کشیدن ... پره لذت دمادم ! ... بعد از امتحان می خواستم اصفهان ... شمال ... کیش ... دوبی ... حتی ترکیه ... فعلآ هوس مکه کردم ... شاید اثرات شدت این روزگاره ... این دمه آخر دیگه برام فرقی نمی کنه .. قبول شدن و نشدنم یکی شده ... فرقی نمی کنه .. تهران باشه ، شهید بهشتی باشه ، اصفهان باشه ، شبانه یا روزانه ! ... هیچ کدومشون هیچ فرقی نمی کنن ... مالی باشه ، بازرگانی بین الملل باشه ! ... توی ملی می شینم کنار یه پنجره و خلاصه هام رو ورق می زنم ... چشم بهم بزنی شده 12 ... 12 شده 5 و 9 هم پشت سرش می آد ... 9 هم دیگه وقت چرخیدنه .. راه می رم و می خونم یه کم و بعدش خونه ... می خواستم برم مسافرت ولی فعلآ یه ذره خورده کاری دارم ... باید تا آخر سال انجام بدم ... قبل رفتم ... فانی هم امتحان تخصصش رو داد ... وقتی 7 سال درس مداوم بخونی ... حتی اگه شب امتحان درسی هم نخونی بهترین نتیجه رو می گیری ... بچه های پزشکی ملی بهش تبریکات می رسوندن ... البته نثار من می کردن ... منم خودم رو تحویل می گرفتم ... بارش خیلی خوشحالم .. حقش بود ... عمومیش رو تهران گرفت اینم از تخصصش !! ... یه سوال داشتم .. مسج کردم به یکی از بچه ها ... خوابم برد زود .. صبح پرت پلـــــــــــــــــــا جواب داده بود ... توی ملی دیدمش ... گفت دیشب مست بوده و نمی دونمه چی جواب داده ... بهم جوابم رو داد ... گفتم اشکال نداره ؛ منم مست بودم ...
پ . ن : ای نخورده مست !
|  حسین | | ۶ اسفند ۸۵