از یه جایی همین حوالی

از یه جایی همین حوالی باید شروع کنی به یه آدم دیگه ای شدن !! ... به قول شاعر ... حرف ها خواهم زد ، رازها خواهم گفت ، جرعه آبی بدهید ... فعلآ همین !! ...

پ . ن :
آنچه در من نهفته دریاست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفان
کاش یارای گفتنم باشد

  |  حسین  |    |  ۸ مهر ۸۵
poor .... poor

-
با خبر شدیم در میان تمام فعل و انفعالات حکومتی و مملکتی که این روزا گریبان هر ایرانی رو گرفته ؛ ما رو هم مقامات بی بهره نذاشتن و تاریخ امتحان ارشد که هر سال اواسط اسفند بود امسال قراره با یه ماه پیش کشیدن بهمن ماه باشه ... پس حتی همین لنگون لنگون نوشتنمون هم می ره زیر یه علامت سوال !! شایدم علامت تعجب ... از نرگس خانوم و مرمر و بقیه هم خیلی خیلی ممنون که باهام در تماس هستن و بهم لطف دارن ... سعی می کنم منم به بلاگشون سر بزنم اما اگه اجازه بدن فعلآ یه مدیت از شرم راحت باشن ... تویه این 4 ماهه باید کلکش کنده بشه .... کلکه ارشد رو می گم ... بیچاره من !
-
دیگه نمی خوام مثه آدمای بیکار که برای خالی نبودن عریضه و پر کردن وقت اومدن و یه سری کتاب می خونن توی وضعیت الانم درجا بزنم ... از همین الانشم معلومه کی چی کارس !!! ... دور و برم پر شده از یه عده آدم که هیچی از حقشون دفاع نمی کنن ... به هر سازی می رقصن ... هر شرایطی تعیین بشه سر تکون می دن ... اصلآ هم نمی دونن باید خودشون گلیمشون رو از آب بکشن بیرون ... حتی اگه بدونن هم نمی تونن ... دلشون نمی دونم به چی خوشه ؟!؟! ... چیزیکه فکر می کننن متعلق به اوناست ... در حالی که صاحب حقیقیش نیستن ... پس ارزشی هم نداره چی هست و کی هست ... بیچاره اونا !
-
بالاخره امروز به عنوان آخرین جلسه مستقیم با خود استاد حرفم زدم ... نه ؛ حرفم شد ! ... دیگه سه ماه حرف نزدن کافی بود ، حداقل برای من ... بقیه هم طبقه معمول به هر حرف استاد و هر نطق استاد جز چشم گفتن و گهگاهی زیرزیرکی غرغر کردن چیزی بلد نبودن ... بگذریم که یه ذره هم مجبور شدم محکم صحبت کنم که استاد هم کار دستش بیاد و زود بره یه برنامه برامون بچینه ... لبخندهای حاکی از رضایت بقیه بچه ها خیلی تاسف آور بود ... بار دومی بود که یکی دیگه داشت حقشون رو می گرفت ... من بودم که باز از حق خودم دفاع می کردم ... اگه برای من فرقی نمی کرد اونا هم قبول می کردن فقط سر تکون بدن ... مثله یه عروسک خیمه شب بازی ... به همین سادگی و تلخی ... شاید فکر کنین دارم بزرگش می کنم اما وقتی کلاس بشه جامعه ، دانشجوها بشن مردم ، استاد بشه هر کسی که بخواد حقت رو بخوره ؛ دیگه موضوع به این راحتی ها نیست ... بیچاره کسایی که فکر می کنن دارن زندگی می کنن !
-
صبح خواب موندم ... یه ساعت دیر رفتم سر کلاس ... استاد فهمیده بود توی کلاس من می شم موی دماغش و نمی ذارم هر کاری دلش خواست توی کلاس انجام بده ... از چند هفته پیش با سوال هایی که می کردم دست گیرش شده بود ... به طعنه گفت : "خواب موندی ؟! ".... چند نفری پوزخند زدن ... منم خیلی عادی خواب موندنم رو تایید کردم به کسی هم نگفتم تا 2 نصفه شب داشتم به بعضی حرفا از بعضی آدم ها گوش می دادم که بهترین کاریه که یه نفر می تونه توی سکوت شب انجام بده ... استاد دو تا تست داد که حل کنیم ... جواب یکی رو غلط دادم و جواب دومی رو درست ... باز استاد گفت : " غلط حل کردی ... حالت گرفته شد ؟!؟ " .... باز چند نفری پوزخند زدن ... جاش من بلند بلند توی دلم خندیدم ... آخه باز همون تستی بود که تو پرسیده بودی ... دست خودم نبود که باز غلط جواب دادم ... چقدر دلم برای استاد که از بخت بدش و به خیالش اشتباه از من بوده سوخت ... طفلی استاد کلی ذوق کرده بود کسی که همش توی break ها سوالای سخت می پرسه اشتباه کرده ...بیچاره استاد !! ... poor ... poor !

  |  حسین  |    |  ۷ مهر ۸۵
از روزهايت شتابان گذر مكن

like a trip

از روزهايت شتابان گذر مكن ...
كه در التهاب اين شتاب ...
نه تنها نقطهء سرآغاز خويش ...
كه حتي سرمنزل مقصود را گم كني ...
زندگي مسابقه نيست ...
زندگي يك سفر است ...
و تو آن مسافري باش ...
كه در هر گامش ...
ترنم خوش لحظه ها جاريست .

پ . ن : این روزه از لحظه لحظه روزهام دارم به اندازه زندگیم لذت می برم ... من این روزها بهترین زندگی ها رو دارم ... و صد البته بهترینش رو ! ... با تمام کاستی ها در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست .

  |  حسین  |    |  ۴ مهر ۸۵
حواسم به این بود که

حواسم به این بود که چقدر خوندن نعمت خوبیه !! .. کلآ باسواد بودن منظورمه ... اینکه بتونی بخونی و بنویسی ... شرط می بندم خیلی کم توی زندگیمون اتفاق می افته که متوجه این نعمت خدا بشیم ... که با دقت ببینیم که اِ اِ اِ من می تونم بخونم ... می تونم فارسی بخونم ... هر چیزی به فارسی نوشته شده باشه رو می فهمم ... دور و برم توی ملی ، کلی آدم هستن که دارن از نعمتشون استفاده می کنن ... هنوز دوباره نرفته بودم توی بحره کتاب که احساس کردم یکی اومد میز روبروی من و داره می شینه ... سرم رو بلند نکردم ... ادامه دادم تا ده دقیقه بعد که چند لحظه نگام از روی کتاب برداشته شد ... انتظار دیدن هر کسی رو داشتم الا معلم اول دبستانم رو ... آخ آخ ... نمی دونی این بنده خدا رو من در سن هفت سالگی چه شکنجه ای دادم ... اما خدایش خوب مونده بود ... هنوز اونقدرا چین و چروک روی صورت ننشسته بود ... شرط می بندم اگه یه ذره به چهرم نگام می کرد می فهمید من رو می برده پای لوحی که به تخته آویزون کرده بود و روباه رو نشونم می داد و ده دقیقه زور می زد که بگم رررررررررررررررررررررررررووووباه ... که منم سریع یه لوباه تحولیش می دادم ... وخامت اوضاع وقتی تشدید شد که بعد از ل ؛ ز رو مشکلی نداشتم اما ژ هم مصیبتی بود ... تمام سال اول تنها عبارتی که برای من و آقای ماندگار کابوس شده بود جمله "شیر ژیان" بود ... ببخشید !! اصلاح می کنم شیل جیان ...

پ . ن : اواخر سال دوم دبستان بود که خانم آذرمین آخر روباه ژولیده پولیده رو بهم یاد داد ... برای همین موفقیتش بود که من رو چند ماه پیش توی خیابون شناخت ... قدش تا سر شونه های من هم نمی رسید ... نعمت خوبه خوندن و نوشتن !!!

پ . ن : کار که عیب نیست ... !!
پ . ن : عکس های فضایی از یه تلسکوپ فضایی با یه عدسی های فضایی ... !
من : اگه می دونستیم بالاسرمون از این خبراست هممون یه تلسکوپ Spitzer بالای خونمون می ذاشتیم ... نه ؟!؟!
بقیه : مگه عقلمون رو از دست دادیم ، معلومه که نه !!

  |  حسین  |    |  ۳ مهر ۸۵
مهره های شطرنج

chess.jpg

مهره هاي شطرنج ، صفحه سیاه و سفیدش ، قوانین بازیش رو دوست دارم ... از اينکه هدايت يه لشگر به دست منه حس خوبی پیدا می کنم ... اول بازی رو هیچ وقت خوب شروع نمی کنم ... می خوام ببینم حریفم بازی رو بهتر از من بلده یا نه ؟! ... هیچ وقت اینطوری فکر نمی کنم ... حتی اگه خیلی بهتر از من بازی کنه اما بازم برام هیچی نیست ... اسب هم برای خودش نعمتیه !! ... با حرکت عجیبش تنها مهره ای می شه که می تونه از روی هر مانعی بپره ... از وزير خوشم نمياد ، فقط بهم ياد داده اند که خيلي کارها ميتونه بکنه ... حریفم فکر می کنه اگه وزیرم بخوره یعنی بازی رو باختم !!! ... برای همین وزیرم رو فدای باور برنده بودنم می کنم همیشه ... برعکس از شاه خوشم می آد !! ... با وقار روی صفحه دو رنگ قدم می زنه ... جوری که کسی جرات می کنه اون رو بزنه ... برای مات نشدن بازی نمی کنم ؛ اگه هزار بار هم کیش بشم دنبال تنها کیش و مات شاه مقابلم ... نمی ترسم از اینکه آخر بازی بشه و من مات شده باشم ... مهم اینه که تا مات شدنم تمام مهره هامو حرکت داده باشم و ازشون بهترین استفاده رو برده باشم ... اما اگه روزی هم مات شدم ... چه باک !!! ... دوباره می چینم ... ردیف اول سربازها ، ردیف دوم بقیه مهره ها ؛ وسط ردیف دوم ، شاه !

پ . ن : جدا از جدی !!!! ... مسلمانان به نشانه اعتراض به سخنان پاپ ، اسم پاپ کورن رو به چس فیل تغییر دادند !


  |  حسین  |    |  ۲ مهر ۸۵
نمی دونم این چه مدل

نمی دونم این چه مدل برنامه ریختن برای شام ه ... همیشه همینطوری بوده ... یه دفعه به سر یکی یه ایده می زنه و همه رو از راه بدر می کنه ... ساعت 11 شب ، آبعلی هم شام خوردن داره !! ... ممم ... به سکوت احتیاج داشتم ... به تاریکی جاده ... حتی اگه تهران تا آبعلی باشه ... چرا که نه !!! ... جاتون خالی رفتیم ... یه سیخ چنجه و ماست موسیر و یه دوتا گوجه سهم هر کس شد ... با اینکه اصلآ شکمو نیستم اما برای یکی دونفری که خیلی کم و درویشانه می خورن ، دو سیخ برگ هم در ادامه سفارش دادیم ... زیر پتو ، توی هوای سرد کوه بدجوری چسبید ... اونم یک نصفه شب ... همه چی کنار !! ... چایی و خرمای آخرش که حرف نداشت ... بعد از مدت ها با دوستای قدیمی و صمیمی همچین برنامه ای داشتم ... آخرشم با شرمندگی تمام ، وسطه نصفه شب برگشتم خونه ... ولی خب !!! ... کمی تا قسمتی احتیاج داشتم ... منظورم به خوردن نیست ... به یه جاده تاریک و مارپیچ وسط کوه ه !! ..

پ . ن : اول مهر !

  |  حسین  |    |  ۳۱ شهریور ۸۵
می فهمم ... درک می کنم

می فهمم ... درک می کنم ... متوجه ام ... می دونم ... حس می کنم ... وقتی با تمم وجودت یه چیزی رو لمس می کنی بهتره جوری عمل کنی که با کسی که نمی فهمه ، درک نمی کنه ، متوجه نیست ، نمی دونه ، حس نمی کنه یه تفاوت شفافی داشته باشی ... همزبونی توی این روزگاری که هر کسی فقط حرف می زنه و زبون می چرخونه دیگه از اعتبار افتاده ؛ همدلی هم کم کم اینقدر بیدلی زیاد شده که دیگه معنا نداره ... نمی دونم مردم این دوره زمونه چرا وقتی که می تونن با یه ذره زمان گذاشتن و یه فکر مناسب ، کاری کنن که ارزشی که برای یه نفر قائلند رو حتی یه سره سوزن نشون بدن ؛ خودشون رو می زنن به ناتوانی و بی ربطی !! ... می بینیم که یکی ذهنش درگیر مسائل نچندان خوشایند شده ، احتیاج داره به هر کاری جز یه کاری روتین و روزانه ، حداقل می تونیم سعی کنیم نشون بدیم می خوایم حواسش رو از اون قضیه پرت کنیم ... ممکنه موفق بشیم و ممکن هم هست نشیم ... بهرحال یه کاری واسه اون هدفت انجام دادی ... زیاد سختی نیست ! ... یه ذره از ملی موندن می زنی ... یه ذره کتاب خریدنت رو سریع انجام می دی ... یه ذره تندتر می ری تا مثه مورچه خلاف جاذبه زمین برسی بام تهران ... 2 ساعت بیشتر نبود ... اما همون دو ساعت رو صرفه هر کاره دیگه ای جز گذروندن با یکی از عزیزانم کرده بودم از خودم راضی نبودم ... با یه آدمی که نمی فهمه ، درک نمی کنه ، متوجه نیست ، نمی دونه ، حس نمی کنه هیچ فرقی نداشتم اونوقت ! .. که ماشاا... فراوون یافت می شه این روزاااا ... آدمایی پر از بی ملاحظه بودن و پر از ادعا بودن و موثر بودن ... روزگاره عجیبیست نازنین !

پ . ن : اومدم خونه ، کتاب رو گذاشتم روی میز ناهارخوری ... مامان برداشت ببینه این روزا چیا میخونم ... – بیا این سوال رو جواب بده ببینم درس خوندنت فایده ای هم داشته ؟؟ ( این مامان ها بعضی وقتا با تحویلاتشون آدم رو ناجور شرمنده و خجل زده می کنن !! ) ... تا سوال رو خوندم زدم زیر خنده و غلط غلوط جواب دادم ... آخه یاد نگاه های جستجوگر و کنجکاوت توی ماشین افتادم وقتی همون سوال رو ( رندوم ) جواب داده بودم و می خواستی زودتر ببینی درسته یا غلط !! ... فقط مامان جای اون نگاه ذوق کردت با یه حالت Embarrassing نگام کرد .. می دونست بلدم و غلط جواب دادم .

  |  حسین  |    |  ۳۰ شهریور ۸۵
اگه از 30..40 تا کاست

اگه از 30..40 تا کاستی که ریخته پایین کمدم ... اون hard 40 گیگ که پر Mp3 ه ... Full Album های داریوش و ستار و گوگوش و شهرام و سیاوش ... سر و صدای مختل کننده Linkin park و the Doors و Guns’n Roses ... اون همه ویدئوهای ایرانی و لاتین و فرانسوی و هندی و اسپانیولی ... گروه هایی که سرشون به تنشون می ارزه مثه Pink Floyd ... کسایی که یه زمان روی بورس بودن که مثه Enrique و Mariah Cary گرفته تا خواننده های روی بورس الان مثه Eminem و Dido ... گروه هایی که دیگه عتیقه شدن مثه BoyZone , PetshopBoys و U2 ... همه ریز و درشتشون بی اهمیت بگذرم ... اجراهایی که سگ می زنه و گربه می رقصه ... clip ها از صحنه های پر از عشق و موزیک های محوه ساکسیفون گرفته تا صحنه هایی که دسته کمی از فیلم های پورنو ندارن ... خواننده های آدم حسابی مملکتی مثه عصار و اصفهانی ... خواننده های اونور آب از مرد و زن و پیر و جوون و مثه ویگن زیر خاک رفته و مثه سروش تازه پا گرفته ... گروهای اختصاری مثه ATB و ATC ... اگه از همه این ها بگذریم ؛ که هر کدومشون به نوعی جذاب ، هم آرامش بخش و مهیج ، غم انگیز و پر شروشور هستن بگذرم ... از شنیدن تمام این آثار موزیکال ریخته شده توی اتاقم کنار بگذرم ... اگه از سمفونی ها گرفته تا نوازنده های کنار خیابون ... صفحه گرامافون های همسایمون که وقتی صدای اله نازش می آددم یاد فیلم ها می افته ... ویلون مرتضی ، گیتار محمد ، سنتور وحید ، پیانو سارا ، تار سهراب ، سازدهنی ماندانا ، حتی سوت زدن خودم ! راحت رد بشم ... توی کتابخونه دومیه توی اتاقم ، قسمت پایینش ، سی تا نوار دارم ! .. هر کدومشون یه جزء ه ... عاشق جز 22 ام ، سوره یـــــــــــــــــس ...


پ . ن : این رو خیلی وقت پیش نوشته بودم اما مناسبتی نبود برای ثبتش ... !! دوشنبه یکی از خانوم های روشن فکر کلاس از صدای اذان دمه غروب ابراز آزرده خاطری فرمودن .. یاد این چند خط ام افتادم .. باعث شد ثبت بشه تا بماند .

  |  حسین  |    |  ۳۰ شهریور ۸۵
تلویزیون ایران هم فیلم

film


تلویزیون ایران هم فیلم " The Emperor's Club " نشون داد ، اونقدرا هم فیلم تک و خاصی نیست ... حتی نمره B - و C - بهش دادن ... یعنی چیزی که توی ذهن آدم برای همیشه بشینه نیست اما پر از مفهوم هایی ه که برای اینکه متوجه بشی باید بیشتر یه بیننده محوش بشی ... سکانسی که استاد تمدن یونان می ره توی دفتر سناتور رو خیلی دوست دارم ... صحبتی که در مورد شخصیت پسره سناتور رد و بدل می شه ... هدیه ای که سناتور برای اینکه استاد عشقه تاریخه بهش می ده .. یه هفت تیر ماله یه کالسکه چی ... بهترین جملهء فیلم که خیلی روم تاثیر گذاشت این بود : " جوان پیر می شود ، خام پخته می شود ، خفته را می توان بیدار کرد ، مست هوشیار می شود ؛ اما حماقت تا ابد حماقت است . " ... چند تا تصمیم خیلی سازننده گرفتم ... - می خوام دیگه همه حرفام رو نزنم .. مخصوصآ وقتی می بینم روی کسی که نه حسی بهش دارم و نه تعهدی ، اثری نداره ... مسئول خواب بودن دیگران من نیستم ... جریان همون آن کس که نداند که نداد ، همینجاست ... بگذریم !!! ... به قول فرنگی ها ?? who cares ... شاید برای یه غریبه و بی خبر این خیلی سنگین باشه ... سنگی و حتی ناعادلانه ! ... اما هرچی اسمش رو دوست دارین بذارین ... تصمیمی ه که به مرور زمان و تحولات تفکری م حاصل شده و حالاحالاها کان لم یکن نمی شه ... حتی نمی خوام حرفش رو اینجا بزنم که بمونه ... اینقدر بی اهمیت باهاشون برخورد می کنم که خودشون هم متوجه گذرشون نشن ... حرفایی زده می شه برای التیام یه درد ذهنی ( ذهنی یعنی مصنوعی و ساختگی ) که مثلآ دلم خوش باشه ... اما نمی دونن حرفاشون چقدر برام تعریف نشده است ... بلکه خنده دار !! ... تنها فایده ای که داره اینکه ترحم من رو نسبت بهشون بلند می کنه ... که اونم بازم موقتی ه بیشتر حالت افسوس و تاسف داره تا ترحم کمک کردن !! ... کاملآ خودخواهانه بگم ... همه خوبن ؛ تا وقتی که بدیشون ثابت نشده باشه ! ... تا بدی هاشون یکی پشت سر اون یکی پیدا شد ... هیچ توجیهی مرمتش نمی کنه ... اگه حرفی نمی زنم بخاطر تصمیمی ه که گرفتم ... مگه چقدر زمان و انرژی و ذهن دارم ... حتی گه هیچ محدودیتی هم براشون نبود ؛ به نا اهلش ذره ای اونم از روی سخاوت حتی نمی دم ... 2 تا چیز رو باید فراموش کنیم ... - محبتت در حق دیگران و بدی دیگران در حق تو ... هر دوتاش رو فراموش کردم ... بی حساب !!!


پ . ن : ارزش زندگی به یک باختن یا بردن مشخص نمی شود ... سرنوشت هر کس از آغازش پیداست ...

  |  حسین  |    |  ۲۹ شهریور ۸۵
مردها هیچ وقت آدم نمی شوند

sib

پ . ن :
مردها هیچ وقت آدم نمی شوند
مگر عاشق زنی شوند که
سیب
را تجربه کرده باشد ....

  |  حسین  |    |  ۲۸ شهریور ۸۵








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz