توی زندگی


هدف توی زندگی از اون موارد کلیه که برای هر کسی یه مفهوم خاص و برای هر سلیقه ایی نسبیتی داره ... به زبون ساده تر مثال علف هرز هدف اینور و اونور قابل رویته !!! .. اهداف مالی ، اخروی ، مادی ، غیر مالی ، معنوی ، دنیوی ، بلند مدت ، کوتاه مدت .... مهم تر از اون شاید موضوع اولویت بندیشون باشه ... هدف هامون با مرور زمان واقعآ کمرنگ و پررنگ می شن ... شاید محو و ظاهــــــر حتی ! ... اما از جایگاه صفت هدف پایین نمی آن ... به قول علــــــی ، هدف آتشدان موفقیت ه !!!! خیلی سقیله .. یعنی باید کلی هدفگذاری کنی تا بفهمی چی می گه اما اونقدرا هم دیر هضم نیست ... اینقدر مزاج ها برای انتخاب هدف متنوعه که ممکنه یکی اگه به هدفش نرسه بمیره اما همون برای یه آدمه دیگه مسخره و بهایی اندازه پشیز یا حتی کمتر داشته باشه ... امشب طرفای پارک ملت همش ذهنم می پرید سمت هدفم ... می خواستم برای اهداف زندگیم یه هدف واحد و مرکز پیدا کنم تا بتونم تمامشون رو هدایت کنم سمتش ... از پارک وی تا ونک پیاه اومدم ... پیاده روی به شرطی فکرتو باز می کنه که نگات به سنگ فرش ولیعصر باشه نه به ملت !!! ... خدا رو شکر فکرم باز شد ... باز بود ... بازتر شد ... یه هدف پیدا کردم که تمامی مقاصد زندگیم رو در بر می گیره ... اعتراف می کنم که قبلآ هم دیده بودمش اما یه مدت قاطیه مابقی زندگیم گم و گور شده بود ...
فکر کنم بهترین هدف برای هر کسی اینه که بتونه یه تکیه گاه خوب و محکم باشه ... از همه نظر .. شخصیتی ، عاطفی و احساسی ، روابط عمومی ، علمی و اطلاعات .. نمی خوام بگم از همه مهمتر اما مهمه اونم ، جنبهء مادی ... من که اصلآ دلم نمی خواد پس فردا ( نه خیلی دیره !!! ) ، دلم نمی خواد فردا کسی که دوسش دارم یه لباسی ازم خواست و من برای اینکه هزار و یکی بدبختی دارم که پولم رو به دردشون بزنم ، ع ا ش ق ا ن ه بهانه بیارم : عزیزم اصلآ توش خوشگل نمی شی ! ...

خلاصه هدف تعین شد ... روش قفل شد ... اینطوری خیلی از چیزا یه سمت و سویی به خودش می گیره .

پ.ن : به نظرم کار درستی کردم ... مطمئنم که کارم درست بوده ... اصلآ از اینکه به یکی فهموندم کسی حق نداره ازم بیگاری بکشه ناراحت نیستم ... در عوض خیلی هم خوشحالم که یکی رو متوجه کردم می تونه در این مورد بهم تکیه کنه : ) ... همون هدف زندگیم !

  |  حسین  |    |  ۶ اسفند ۸۴
فردا آخرین امتحان


فردا آخرن امتحان دورهء مهندسی کامپیوتر رو می دم و خلاص !!!!! ... البته شنبه هم دفاعیه پروژه دارم ... دعا می کنم بیافته یکشنبه ... دوشنبه هم دارم می رم اصفهان تا معافیت سربازی هم 100% بشه ... می خوام به یه نفر پیشنهاد یه مشارکتی رو بدم .. امیدوارم نه ، نگه ... این چند روزه 3 تا اتفاق نادر افتاده ... کم کم می نویسم ... الان می خوام صدای فن کامپیوتر خاموش بشه و با صدای چک چک بارون تا صبح بیدار بمونم ... کلی برنامه ریزی باید انجام بدم تا زندگیم ازاین حالت ، ایده آل تر بشه ... می دونی !!!!!!!!!!! از مرداد تا امروز قدرتی توی خودم حس می کنم که هر روز نیرومندتر می شه ... دلایلش رو هم می دونم ... قدرت بیشتری می خوام

پ.ن : بارون بارونه زمینا تر موشه
گلنسا جوونووم غصه نخور ، کارا بهتر موشه

البته نمی دونوم کارا بهتر موشه یا اوضاع ؟!؟ *

  |  حسین  |    |  ۶ اسفند ۸۴
دایی جان مسئول


دایی جان مسئول درمانگاه و اورژانس بیمارستان بود تا می رفتیم به بهانهء معاینه چشم اونجا ، خدایی می کردیم ... دیگه وای بحال الان و با این وضعیت !!! ... دایی جان شدن رئیس بیمارستان تخصصی و فوق تخصصی چشم ، اگه برای دایی هزارتا مسئولیت داره برای ما هزارتا راحتی ... رفته بودم پشت در اتاق عمل لیزیک ، همه مریضا منتظر نوبت ... یکی عینکش رو با کش بسته به پشت سرش ( از ریز بودن چشاش مشه فهمید شمارش به بینهایت میل می کنه ) ... یکی چشش رو با گاز بسته ... یکی از چشاش آب می آد و قرمز قرمز شدن ... یه بچه هه که حال چشاش از منم بهتره داره گریه می کنه ( فکرکنم برای معاینه اومده ، ترسیده آمپول بزنن وسط چشمش !!! ) ... یکی پشت سر هم پلک می زنه ... یکی چشمش رو هر چند ثانیه یه بار محکم فشار می ده و سرش رو گرفته ... خلاصه ... پیر و جوون ، کوچیک و بزرگ ، زن و مرد همه اومدن بهتر ببینن ... ایستادم دمه در ورودی ... همینجوری دارم سالن رو با آدمای مختلف و بیماریهای مختلف ورنداز می کنم ... در کنارم باز می شه ... یه خانوم جوون و سانتیمانتال وارد سالن می شه ، خرامان و قمزه در کنان ( هر وقت این موقعیت دستم می آد عوض اینکه مثه جماعت بشم ، می رم توی نخ اینکه هر کی چطوری داره به فرد مذکور نگاه می کنه ) ...
نگاهم رو سریع برمی گردونم به سالن ... اونی که یه عینک بالا داشت بدون عینک هم می دید ، اون چشمی که با گاز بسته شده بود ، از زیر گاز می تونست ببینه ، اون چشمه آّبریزشش قطع شده بود ، اون یکی دیگه پلک نمی زنه ، دیگه اون مریضه هم چشمش رو محکم بهم فشار نمی ده .

خلاصه همه اومدن تا ببینن ( بهتر یا بدتر ! ) ... پیر و جوون ، کوچیک و بزرگ ، زن و مرد ، خوشگل و بدگل .

پ.ن : از بین تمام سالن دو نفر همچنان همون کار قبلیشون رو ادامه دادن : 1. من که همچنان توی نخ این و اون بودم .. 2. اون پسره که فکر می کرد می خوان توی چشمش آمپول فرو کنن

  |  حسین  |    |  ۳ اسفند ۸۴
می گن آدم وقتی

می گن آدم وقتی اعتراف می کنه سبک می شه ... ببینم من چقدر سبک می شم ؟
1. من از کوه خوشم می آد ... کوه سفید توی بوران ... از کوربرفی گرفتن
2. من از بارون خوشم می آد ... بارون دمه صبح ... صبح روزای اول فروردین
3. من از زیر آب بودن خوشم می آد ... صدای توهم زیر آب ... بی وزن بودن
4. من از تلخی قهوه خوشم می آد ... یه قلپ بخوری از تلخی بخوای تا آخر عمرت توی دهنت نگهش داری
5. من از نوشتن خوشم می آد ... روی یه کاغذ تبلیغاتی که پشت چراغ می ندازه توی
ماشین و با مدادی که از کیوسک روزنامه فروشی می خرم
6. من از آب پرتقال خوشم می آد ... مخصوصآ وقتی هستهء پرتقال گیر می کنه سره نی و باید فوت کنی تا آزاد بشه
7. من از فریدون فروغی و فرهاد خوشم می آد ... هر بار که گوششون می کنم انگار دارم براشون فاتحه می خونم ، شایدم اونا برای حال و روزه من
8. من خوابیدن توی ساحل رو دوست دارم ... زیر مهتاب و زیر صدای موج
9. من از رانندگی توی چالوس خوشم می آد ... نمی دونم جاده می گذره ؟! یا من ؟! یا شایدم درختای جنگل
10. من از کویر خوشم می آد ... آرامش و سکونش آدم رو دیونه می کنه ... توی روزا داغ می شه و شب ها یخ ... از تغییراتش خوشم می آد
11. من از تشعشع خورشید روی پوست خوشم می آد ... بدون هیچ کرم و روغن برزنه کننده ایی ... بدون عینک آفتابی ایی
12. من از خودم خوشم می آد ... با تمام تغییراتی که هر لحظه دارم می کنم ... با تمام نقص هایی که می خوام بهتر رفعشون کنم
13. من از عدد سیزده خوشم می آد ... سیزده آگست بدنیا اومدم ... برای من تمامآ اقبال اوورده .. شاید بخت آدمای بدبختی که ازشون به زور گرفته و رو بهم می ده .. من از سیزده خوشم می آد ( شما بخونین 12 + 1 ) .. اما خوشم می آد
پ.ن : هنوز سنگینم ! شاید باید به اعترافاتم ادامه بدم .

  |  حسین  |  0 تا کار بد دیگه  |  ۲۹ بهمن ۸۴
موبایل رو می زنی


موبایل رو می زنی به شارژ .. laptop رو می زنی تو شارژ .. ماشین ریش تراش رو می زنی به برق تا شارژ بشه .. mp3 player رو می ذاری شارژ بشه .. اون دوتا باطی های شارژشو رو هم می زنی به پریز اتاقت .. دوربین رو هم که چراغ باطریش داره خاموش روشن می شه رو هم می زنی شارژ بشه ... خلاصه تمام پریزهای خونه الان داره شارژ می کنه .. حالا من ، خودم رو با کدوم پریز شارژ کنم ؟!؟

پ.ن :
یکی از کامنت های پست قبل رو پاک کردم به سه دلیل :
1. با شرایط الانم حال هر چیزی رو دارم الا خاله زنک بازی و موش دووندن توی زندگیم .
2. اگه کسی حرفی می زنه ایمیلش رو حداقل بذاره تا جوابش رو هم بتونم بهش بدم .
3. از روی آمار سایت و ip متوجه شدم کی بود .. محترمانه می گم دخالت بی مورد رو از غریبه ها نمی پسندم .

  |  حسین  |    |  ۲۸ بهمن ۸۴
سرلوحه :


سرلوحه :

دل کسی رو نشکن ، بدست اووردن دلی بعد !

پ.ن :
حتی اگه این وسط دل خودت بی کلاه بمونه .

  |  حسین  |    |  ۲۷ بهمن ۸۴
گفتن نداره اما


گفتن نداره اما قبل امتحان آمار بود که زنگ زد . کلی اصرار کرد که منو ببینه . گفت بیا خونمون ، مادرمم می گفت می خوام بعد از دوسال و نیم ببینمش . بهانه اووردم که فرمانیه خیلی بالاست ، برفه ، ماشین ندارم ، کار دارم ، خلاصه اینقدر بهانه اووردم که دیگه پامو نذارم خونشون . ببخشید ، قصرشون . محسنی قرار گذاشتیم . با اینکه سر وقت رسیدم اما زودتر از من اونجا بود . سوار ماشینش شدم . با مادرش بود .
..
..
..
سلام و احوالپرسی عادی ... اونا با چشمهای باز و من از روی تعارف .
گفت : کجا بریم ؟ سریع جواب دادم : همینجا خوبه ، زیاد مزاحم خانومه ..... نشیم و شروع کردیم حرف زدن . اول مادرش صحبت رو باز کرد . صحبتی که خیلی دیر بود .. دیرتر از دیر .. خودم رو به گوش کردن زده بودم .. اما عملآ نمی خواستم حواسم رو به حرفاشون بدم .. بعد که شروع صحبت رو مادرش باز کرد به بهانهء خرید پیاده شد ..
اون از روزهای بدون من حرف می زد و منم از روزگاره حالم . فهمید اصلآ راغب نیستم یاددآوری گذشته بشه . نمی دونم چطوری به این حرفا گوش می دادم : "اشتباه کردم، فکر می کردم برای موقعیت خانواده ام دوسم داری . برای خودم فکرهایی داشتم که الان می بینم چیزهای مهمتر هم وجود داشتن و ازشون بی خبر بودم . برگرد . هیچی نمی خوام . فقط خودت رو . اینقدر خانواده های مختلف توی این مدت دیدم که بیشتر قدر شما رو می دونم . بابا خونهء دروس ام رو واسم ساخت . این ماشینم ماله منه . فقط می خوام بشیم دو سال پیش تا هیچی کم نداشته باشم . ازت فقط خودت رو می خوام ، نه پول ، نه ماشین ، نه خونه ، نه باغ ، نه ویلا ... همهء اینا رو بهت می دم " ... دستمو گذاشته بودم زیر چونه ام و مردم خیابون رو که پرادو توی عمرشون ندیده بودن می پاییدم . ادامه داد : " می خواستم یکی مثه بابام تاجر آهن باشه ، یکی که سرمایه اش اینقدر باشه که .................. ." دیگه دووم نیوردم :: من برای اینا دوست نداشتم ، که بخوام الان برای اینا برگردم . : می دونم برای اینا نبود . اما می دونم برای من دیگه بر نمی گردی . با اون کاری که من باهات کردم .می خوام فکر اینارو نکنی و بیای همون زندگی رو بسازیم که می خواستی . : زندگی ی که می خواستم اینا نبود و نیست . اگه مادیات بود می خواستم بسازیم ، اما تو آدم آماده می خواستی . گذشته . من دیگه گله ایی ندارم . : بریم پیش مامانتون .مامانم می خواد حالشون رو بپرسه .: نه مزاحم مادرتون نمی شم . به مادرم محبتتون رو می گم !!! . : نکنه توی این مدت یکی اومده جای من ؟ اون پسری که من می شناختم به هیچ کس جز من نگاه هم نمی کرد . : توی این روزگار فقط می خوام یه نفر رو دوست داشته باشم . چند سال می شد هیچ شوری توی وجودم نبود . : یعنی الان هست ؟ من دوست دارم . : بهم می گفتی دنیامون باهم فرق داره . مطمئنم الان فرقش بیشتر شده . من پرایدم رو 206 کردم . تو مزدات رو پرادو . فرق نداریم به نظرت ؟ ... نذاشتم دیگه حرفی بزنه ، فقط گفتم : صبر کن همه چیز روشن بشه ، من کسی نبودم که دنبالش می گشتی ، حداقل تاجر آهن نبودم . بهم قبولوندی دنیامون فرق داره . چشم منو هم به دنیای خودت و امثاله محلهء فرمانیه و کامرانیه باز کردی . بهم فهموندی دوست داشتن تنها دختر یه خانوادهء میلیارد تومنی یه بهایی داره ، اونم اینکه تا آخر عمرت برچسب پول پرستی به تنت بخوره . توی این روزگار قبول کردن حرف مردم سخته ، مخصوصآ وقتی بدونی اگه جای اونا بودی دروغ می گفتی . مثه کاری که باهام کردی ..... اون موقع مطمئن بودم شناختمت و می تونم خوشبختت کنم . اما وقتی که بهم روی مادیت رو نشون دادی ، فهمیدم هر کسی که تو عمرش کمتر از دو میلیون توی جیبش نبوده بهتر از اینم نمی شه ، همیشه جنبه ایی داره که خوردت کنه . اون موقع چرا اما الان خوشبختت نمی تونم کنم .. یه چیزی توی ذهنم ته نشین شده که نمی تونم لایروبیش کنم .. دارم ساده از همه چیزم می گذرم .. می دونم !!! .. از شما ، از یه زندگی اشرافی ، از خانوادهء محترمی که می دونم خیلی وجه مشترک داریم ... اما دلم یه جایه دیگه بدجوری مونده ، می خوام توی ذهنم یه نفر باشه .. کسی که برام تمام دنیام باشه !
..
..
..
نذاشتم این آخرین بار ، ازم خاطره بدی بمونه . اینقدر غرورش رو تقویت کردم که وقتی از پیشش رفتم فکر نکنه مثه من تیکه تیکه شده . تا می تونستم بردمش بالا . موقع خداحافظی گفت : از خداحافظی یه زمانی بدت می اومد . : توی این مدت مجبورم کردن خداحافظی کنم . دیگه کم کم دارم یاد می گیرم خداحافظی نکرده ، برم و پشت سرمو هم نگاه نکنم . حالا دوست داری خداحافظی نکنم !؟ ..
بهش گفتم شماره موبایلم رونده ، نمی خوام عوضش کنم ! اما اگه لازم بشه برام راحته . قبل اینکه مادرش برگرده ، رفته بودم .

پ.ن :
چند وقت پیش خواب دیدم ... هیچ وقت خواب هایی که می دیدم یادم نمی آد ... اما اینو یادم مونده .. تعریفش کنم ؟
در خواب دوش پیری در کوی ع ش ق دیدم
با دست اشارتم کرد عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره ع ش ق است چون زمرد
با برق آن زمرد تو دفع این بلا کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی ع ا ش ق تو صبر کن وفا کن

پ.ن :
خوشم می آد وقتی اینقدر کسی رو دوست دارم !!!! اینقدر که با ایمان درموردش حرف می زنم . اینقدر که کسی نمی تونه درموردش حتی بد فکر کنه .

  |  حسین  |    |  ۲۵ بهمن ۸۴
از تلویزیون داشت


از تلویزیون داشت مردم همیشه در صحنه رو نشون می داد .. و ازشون انگیزشون رو برای شرکت توی راهپیمایی می پرسید .. یکی خودش رو از لابلای جمعیت به دوربین رسوند و میکروفن رو گرفت و با حرص و ولع کرد توی دهنش و با ادبیات تمام گفت : من اومدم اینجا تا بگم هیچ کشوری حق نداره زیر سلطه ایران بره
( حداقل یه ذره قبلش فکر می کرد چی می خواد بگه بعد .... )

پ.ن.
به این می گن استفاده بهینه از حضور مردم در صحنه : 22 بهمن + انرژی هسته ایی + قضیه کاریکاتورها + محرم .. کاشکی بجای شنبه می افتاد

  |  حسین  |    |  ۲۲ بهمن ۸۴
وقتی یه اصفهانی


وقتی یه اصفهانی چیزی می خوره برای اینکه گرسنگیش رو فقط رفع کرده باشه .. اینو امروز فهمیدم .. من فقط می خورم برای خوردن و لذتش که باعث سیر شدن هم می شه ، می خواستم بیشتر بخورم تا بیشتر لذت ببرم ، زیادم سر نشده بودم که بخوام پرخوری کرده باشم .. اما مثله اینکه خیلی برای بقیه عجیب بود !!! کسی نمی خواست بخوره ، چون خورده بودن و فعلآ گرسنه نبودن ..

پ.ن.
اینقدر این روزا خوردم که سه کیلو چاق شدم . برای کسی که سه سال نیم کیلو بهش اضافه نشده ، این سه کیلو یعنی جل الخالق !!!!

  |  حسین  |    |  ۲۱ بهمن ۸۴
عاشورا


عاشورا

پ.ن.
چقدر از اسم حسین خوشم می آد

همین !

  |  حسین  |    |  ۲۰ بهمن ۸۴








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz