رسمآ امروز از


رسمآ امروز از تحصیل و مخلفاتش فارغ شدم ... چنان پروژه ایی ارائه دادیم که استاد و بیست نفر دانشجو انگشت حیرت بر دهان نیمه باز گرفته بودند و به حرفای من و همگروهیم (به دلایل امنیتی تا ندیدن نمره درون کارنامه اطلاعات اضافی نمی دم) گوش می کردن ... استاد بیچاره هم چندتا سوال پرسید که مثلآ بیشتر از کارمون سر در بیاره اما فقط خودش رو ضایع می کرد ... آخرشم به دلیل اینکه بیست برای خداست ، 19 بهمون عنایت داشتن ... بازم بد نبود اما یه پروژه به این سنگینی حقش بیشتر از این حرفا بود ... مثلآ بیست و چهار یا بیست و پنج ... آخرش هم استاد پیشنهاد دادن که این کارو در آینده هم بصورت حرفه ایی ادامه بدیم که واقعآ موضوع جالب و خوبیه !!! ... نمی دونم ، این پیشنهاد رو استاد چقدر روش فکر کرده بودن ؟!؟ به مخ من که نرسیده بود ... البته از لوازم مورد نیاز برای یه ارائه موثر و عالی هم عکس گرفتم که هفتهء بعد می ذارم توی فتوبلاگ ... امروز عملآ با رد شدن نمره پایان نامه من از دوران دانشجویی تا اطلاع ثانوی استعفاء دادم ... تا برای ارشد چه تصمیمی بگیرم

پ.ن : امروز بعد از پنج ماه پر رویی موبایل قطع شد ... با استقبال شدید خونه مواجه شدم که : "بهتر ، موبایل نداری تا قدر موبایلت رو بدونی ، بد عادت شدی توی این پنج ساله" ... منم بیشتر استقبال کردم : " دقیقـــــــــــــآ ، من که راحت کارم رو پیش می برم فقط شما دیگه نمی تونین پیدام کنین و دستورات راه دور بدین " .. بدین سان سریعآ پول قبض روی میز محیا گشت ... قابل توجه کسانی که دنبال راهی برای گرفتن پول قبوض خود از والدین گرامی می گردن

پ.ن : بین خودمون بمونه ، عزا گرفتم ده ساعت آینده بدون موبایل چی کار کنم ؟!؟ اما نباید عزام رو نشون بدم ... ضعف نشون بدی فلک برات برعکس می چرخه یا بقول اصفـــــــــــهونی ها برعکس می تابه ...

  |  حسین  |    |  ۱۰ بهمن ۸۴
هیچ جا خونه


هیچ جا خونه آدم نمی شه ... اگه بشه ، هیچ جا اتاق آدم نمی شه ... اگه بشه ، هیچ جا تخت خواب آدم نمی شه ... ساعت یه ربع به 2 ه ، نصفه شب .. من بیدارم و قلندر خوابه خواب ... بقیه شهر هم دیگه پیش کش ...

پ.ن : دیگه برای کامنت گذاشتن دادن ایمیل و آدرس وب اجباری نیست ( یعنی دیگه مثه کمربند ایمنی نیست ) ... نذارین هم کامنت می آد

  |  حسین  |    |  ۱۰ بهمن ۸۴
فقط نای این


فقط نای این رو دارم که بنویسم
خستم

پ.ن : خوشبختانه خسته جسمی ، نه روحی !! اونم با خوابیدن درست می شه .... پس شب بخیر

  |  حسین  |    |  ۸ بهمن ۸۴
یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود .. غیر از خدا هیشکی نبود .. یه آقا شیره بود که یه خانوم موشه به دلش نشسته بود .. آخر یه روز صبح غروره سلطان بودنش رو گذاشت کنار و رفتن دمه لونهء خانوم موشه .................... . حالا اون آقا شیره هنوز شیره !!! .. اما دیگه سلطان جنگل .................. نمی دونم والا ... عجب داستانه بی سر و ته ایی ... اصلآ به من نه داستان خوندن اومده و نه داستان گفتن
بعدی
پ.ن : امروز و فردا و پس فردا اونقدر کار دارم که می ترسم از خونه برم بیرون و هیچ وقت برنگردم

  |  حسین  |    |  ۸ بهمن ۸۴
یکی از دوستام

یکی از دوستام مهندسی پلی تکنیک خونده اما برای فوق رفته کارگردانی،ترم دومه...این چند روزه منو ورداشت برد پیش یکی از بازیگرای سینما(اسمشو نمی گم که نگین دارم قمپز در می کنم)...شوخی شوخی صحبت تست گرفتن از من شد...یه نگا انداخت به منو گفت : خب ، از این خانوم خواستگاری کن !!! : چی ؟!؟ :: فرض کن با هم یه شب خیلی خوبی رو توی رستوران و دربند بودین حالا می خواد بره خونشون ، اینجا هم پارک دمه خونشونه ... حالا ازش بخوا که خانـــومت بشه!!...همه شیطنت آمیز نیششون باز شده بود...منم هاج و واج داشتم به اون دختری که باید ازش خواستگاری می کردم نگاه می کردم...البته به چشم خواهری...دلم می خواست از زیرش در برم اما نشد!!!...چشتون روز بد نبینه...چنان خواستگاری کردم که خودمم فکر کردم جدی جدی می خوام زن بگیرم...نمی دونم چجوری روم شده بود ، فرض کنم باید صادقانه احساسم رو بریزم بیرون...البته توی ذهنم تصور کردم به کسی که واقعآ دوسش دارم و می خوام همیشه باهاش باشم اون حرفا رو می زدم...آخرش اون آقا گفت : اگه این پلان رو برای هر کسی اجرا کنی بلــــــه رو ازش گرفتی ، خیلی قشنگ بازی کردی!! گفتم :: بازی !؟ بازی نکردم . اگه بازیگر خوبی بودم ، الان اینطوری نبودم
پ.ن : برای خودش تجربه ایی بود !!! .. اما بازم چیزی رو نگفتم که می خواستم و می خوام فقط به یه نفر بگم ... اصلآ چه معنی داره آدم با دختر غریبه خواستگاری بازی کنه ؟!؟!؟!؟

پ.ن : اینم عوض درس خوندنمون بود

  |  حسین  |    |  ۷ بهمن ۸۴
تاکسی اول

تاکسی اول : دارم فرمول های آمار می خونم ... راننده می گه آمار و احتماله ؟! با تعجب می گم بله ، شمام رشتتون آمار بوده ؟ می گه : بله ، سی سال استاد همین درس بودم . استاد مملکت برای گذران عمر می ره یه پراید قسطی می خره و بسم الله .......... اینم میهن عزیزمان

تاکسی دوم : روزای بارونی همه علاوه بر کلی لباس که پوشیدن یه چتر هم دستشون .. لباسا هم خیس شده و چسبیدنشون به بدن عذابه ... عقب یه نفر نشسته ، منم می رم عقب ... یه خانوم با یه بچه چهارساله در باز می کنه ... بعضی عجب رویی دارن !!! .. شاید بی ملاحظه بودن دیگه رو نمی خواد

تاکسی سوم : راننده تاکسی یه پسر جوون و خوش تیپ و خوش ( یعنی من !! ) صحبت گیر اووورده و تا در و دیوار و مسافر و ماشینا بد و بیراه نثار می کنه ... خیلی ها این کار رو می کنن .. نمی دونم می خوان چی رو نشون بدن !!! یا خوش دهنیشون رو یا ....... اصلآ به من چه

تاکسی چهارم : از تاکسی که دارم پیاده می شم یکی از دخترهای دانشگاه و هم ورودی و هم کلاسی با یه پسر دیگه دارن دست در دست هم می آن طرف ماشین ... راننده : نگاه کن ترو خدا ، دختره ..... ( بیب !!! سانسور ) ... عجب .... ( بیب !! ) . خوشبختانه با هیچ کدوم از دخترای هم ورودی هیچ رابطه ایی ندارم و هیچ کاری هم به کارشون وگرنه جوابشو می دادم

تاکسی پنجم : می رم عقب می شینم .. راننده شروع می کنه داد و هوار کردن برای مسافره بعدی .. یه افغانی می آد و پشت سرش یه خانوم .. راننده با یه لحن توهین آمیزی به افغانی می گه : بیا بشین اینور خانوم راحت باشن .. افغانی فلک زده از ترسش می پره بغله من !!! .. خانوم سانتیمانتال می آن و جلوس می فرمایند .. به مرده می گم : آقا برو اونورتر ، این راننده هه حالا یه چیزی گفت .. نشستی روی پایه من

پ.ن : تاکسی سواری هم خوبه !!! .. می شینی راننده ات برات رانندگی می کنه ، آخرش هم با سیصد تومن راننده رو از خدمتت اخراج می کنی

پ.ن : امروز مورخ شش بهمن ماه ، یک هزار و سیصد و هشتاد و چهار اینجانب آخرین امتحان دوران دانشجویی در رشته مهندسی کامپیوتر رو دادم ، رفت
ساعت امتحان : 2:30 تا 4:30 .. شماره صندلی 651 (کتابخونه) .. تقلب : فرمولا رو روی میز نوشتم که به دردم خورد .. نمره : هرچی بیشتر بهتر

  |  حسین  |    |  ۶ بهمن ۸۴
هم دلم می خواد

هم دلم می خواد سر حرفای قدیمیم باشم بازم ، هم می خوام مغلوب شدنم رو قبول کنم ... وقتی کسی به تلاشت اهمیت نمی ده شاید دیگه مغلوب شدن هم ایرادی نداشته باشه ... اون وقته که تلاشت هیبتی نداره و بی ارزش می شه ... اما هنوزم چنان امیدوارانه زندگی می کنم که خودمم موندم توی کار خودم !!!! ... مطمئنم هر کی جای من بودخیلی از ابعاد زندگیش رو بوسیده بود و گذاشته بود سر طاقچه ... غرور چیز جالبیه که هیچ وقت نفهمیدم چطوری باید باهاش کنار اومد ... وقتی بدنیا اومدم توی حیاط خونه مادربزرگ یه درخت نخل کاشتن ... امروز شده یه درخت بزرگ با یه تنهء قطور ، سایهء شاخه هاش تمام حیاط رو می پوشونه ... دقت کنی می بینی همیشه کلی گنجشک لابلاشون دارن ووول می زنن ... یه موقعی روی یکی از شاخه هاش یه قمری لونه کرده بود ... خرما می ده و عسل ... خونه می ده و سایه ... درس می ده و استحکام
داشتم می گفتم : بیست و سه ساله توی حیاط خونهء مادربزرگ یه نخل مغرور سرسخت هست که زمستونا مغلوب می شه
امروز چندمه زمستونه ؟!؟!؟
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟

پ.ن : به علت تغییر شکل و قایفهء اینجا شاید یه مدتی اینجا بهم بریزه ... بعدش می خوام یه چیزی بسازم که تا آخر عمر جای نوشتن هام باشه .. بدون سانسور و بدون حذف و بدون دلزدگی

  |  حسین  |    |  ۴ بهمن ۸۴
تویه این مدت


تویه این مدت چه جاهایی که نرفتم .. امروز هم رفتیم کتابخونهء ملی ایران .. عجب ساختمونی داشت .. خدا می دونه چقدر هزینه کرده بودن و از اون مهمتر چقدر این وسط هپلی هپو کردن !!!! ... اما بازم نوشه جونشون .. حلالشون باشه .. الهی به تنشون گوشت بشه ، اونم گوشت قرمز عضله .. یادم می آد اون زمانی که کرباسچی رو به اتهام اختلاس داشتن کله پا می کردن ، همش می گفتم حقش بوده !!! من که سهم خودم رو راضی ام بخوره .. تهران رو تـــــــــــــــــــــــــــهران کرد .... آخرش هم اینجوری براش پاپوش درست کردن ... کجا بودیم ؟!؟ توی کتابخونه !!! با چه سالن های مطالعه ایی .. هر آدمی که از کتاب خوندن بدش می آد کافیه بره توی این سالن ها و هوس کنه شش ساعت فقط کتاب بخونه ... اینترنتش هم خوب بود ... خواستم از اونجا بلاگم رو آپ کنم که گفتم خیلی تابلوه !!! آدم باید خودش عاقل و با شخصیت باشه ... یه پاتوق دیگه به تعداد پاتوق ها اضافه شد ... کتابخونه ملی ... حقانی بعد از مترو میرداماد

پ.ن : امروز یه جای دیگه هم رفتم ... برای طراحی بلاگ و فتوبلاگ و ... خلاصه سروسامون دادنی که خیلی وقته منتظرشم ... فکر کنم تا دو هفتهء دیگه اینجا یه تغییر چشمگیری بکنه

پ.ن : خواستم از چندتا مجسمهء سالن ها عکس بگیرم که گفتم عکاسی موقوف !!! .. کیف هم نمی تونی ببری چه برسه به دوربین ولی لپ تاپ مشکلی نداره ... ما هم نوت بوک مون رو کولمون گرفتیم و بردیم تو سالن

  |  حسین  |    |  ۳ بهمن ۸۴
اگر کرور کرور


اگر کرور کرور تقدیمون کنند ، بی تفاوت هستیم و اگر ذره ای دریغ کنند ، طلبکار ... همیشه مواظبم حق هر کسی رو بهم ذره ایی لطف کرده نگه دارم ... حافظهء خوبی دارم ، خوبی ها و مهربونی ها یادم نمی ره ... با این حال همیشه فکر می کردم کسی نمی تونی حق دوستی رو جوری که من بلدم ، بهتر و بیشتر ادا کنه ... امروز یکی دیگه هم همین نظر رو داشت ... تمام غروب به این فکر می کردم که چند نفر مثه ما فکر می کنن ؟!؟!؟! ... وای از اون روزی که همه مثه من فکر کنن ... تصمیم گرفتم دیدم رو عوض کنم ... یا حداقل از شدتش بکاهم ... اینطوری قابل تامل تره ... همیشه دلم می خواست از دوست داشتن کسی پر بشم ، اما اسیر خودم نکنمش ... این روزا همون موقعس که انتظارش رو می کشیدم ... بگذر !!! .. بگذار و بگذر ... حتی اگه با شکنجه باشه ... حداقل دلم می خواست با گوش ها و چشم های خودم بگذرم ... اینجوری حرفی نزدی و گذشتی ، شکنجه اش هم همین جاست ... امروز طعم تلخ انجام کاری که نمیخوای بکنی رو چشیدم ... پاک کردن شمارهء کسی که دوسش داری از موبایلت ... چقدر زندگی مزخرف می شه ... اما ... دلم نیومد مسجها رو پاک کنم ... طاق نیوردم

پ.ن : امروز فهمیدم یه نفر چقدر پیشم اعتبار داره !!!! .. خوشحالم از این حس خوبم نسبت به دنیای امروزم ... با تمام نا میزون بودنش

  |  حسین  |    |  ۲ بهمن ۸۴
خاطرات آدم رو


خاطرات آدم رو گرم می کنن
اما بهتره بعضی هاشون رو بسوزونی تا گرمت کنن
حتی خاطرات خوب و دلنشین روزگاری رو
خاطرات خوب یه روزی مثه یه پیچک می پیچن دورت ، اینقدر فشارت می دن تا تمام استخون هات له می شه
اونوقت بازم خوب حساب می شن ؟!؟!؟!؟
نمی دونم چرا از سنگدلی و بی اهمیتی خوشم می آد ؟!؟
مثه یه آدم بی روح و بی احساس !!! ... مثه یه خونهء جن زده !!! ... اما من هنوز از شعر پست قبل خوشم می آد ... با حال نزارم
پ.ن
یه خبر غیر منتظره شنیدم ... برای خودش خبری بود ... زندگیم رو می خوام از روی زمین بلند کنم و بکنم و برم
پ.ن
دیشب توی فضای اتاقم همش این شعر پیچیده بود ... نمی دونم چرا ازش خسته نمی شم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن بازگشایی
خوش جلوه نمایی

  |  حسین  |    |  ۱ بهمن ۸۴








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz