خیلی وقته غر

خیلی وقته غر نزدم .. یعنی غر غر کردنم دیگه چنگی به دل نمی زنه .. شاید کار از غر زدن هم گذشته .. مثله قیافه دیروزم .. نمی دونم چه شکلی بودم .. اما اونم تعریفی نداشته مثه اینکه .. حال و حوصله چند نفر رو بیشتر ندارم .. البته فعلآ .. شاید تعدادشون بیشتر بشه .. خدا رو چه دیدی .. تضمینی نیستش که کمتر نشن !!! .. یه تکونی به خودم بدم بد نیست .. البته از اون تکون هایی که واقعآ اثر داشته باشه .. نه چیزی که فقط یه ذره حال و روزم رو اینور اونور کنه و باز روز از نو و روزی از نو
..
..
..
حالا که فکر می کنم اتفاق بدی هم نیافتاده .. تقریبآ همه چیز همونجوریه که باید باشه .. جز دو سه تا مورد کوچولو .. کارم داره کم کم توی این شرکت جدیدی که رفتم می گیره .. بدم نیست .. پامون به کارخونه ها و شهرک های صنعتی هم باز شد .. هر جا بوی پول بیاد کسایی که مشامشون قدرت تشخیص بالایی داره سروکلشون پیدا می شه .. اینجا هم یکی از اون جاهاس .. فقط نمی دونم این قدرت بویاییم بود که منو کشوند به اینجا .. یه دو در کردن های کلاس آزالکترونیکی یا روابط عمومی بالا .. هر دلیلی که داره مهم اینه که کم کم دارم خودم رو محکم می کنم
..
..
..
خوبم !!!! .. بهترم می شم .. شاید سه هفته یا یک ماه برم اصفهان .. لنگر بخورم و کنگر بندازم .. مشکل محل اقامت که ندارم ، یه خونهء خالی با کلی امکانات رفاهی .. مشکل خورد و خوراک خیلی معضله ( معظله ) .. و یکی هم مشکل دوری از چند نفر

پ.ن
امین و مسیح دیشب اینجا بودن .. نمی خوام بگم به چه نتیجه ایی رسیدم .. اما باید وضعیت خوب الان رو بهتر کنیم .. شاید اینم یه مرحله از کاره .. تغییره تغییرات

  |  حسین  |    |  ۹ آذر ۸۴
دیشب نه دیشب ترش


دیشب نه دیشب ترش ، یه سفر یه روزه داشتم .. به اصفهان .. باید اعتراف کنم که زیاد خوش نگذشت .. یا حداقل جوری که همیشه می گذشت نبود .. زیادم نباید از یه سفر اونطوری انتظار خاصی آدم داشته باشه .. ولی خیلی دلم گرفت .. یه شهر بی روح و کسل کننده .. حداقل توی فصل سرما که جز سکنه خود اصفهان کسی توی شهر نیست .. همون بهتر که یه روزه برگشتم .. دیگه حال یه روز موندن اضافه رو نداشتم
..
..
..
راست می گن هیچ جا خونهء آدم نمی شه .. حتی بهشت

گفتم بهشت .. دقت کردین .. هیچ کس دلش نمی خواد بمیره ، حسی کسایی که می دونن بعد مردنشون می رن بهشت

پ.ن
اصلآ حال نوشتن ندارم .. امروز تعطیلم

  |  حسین  |    |  ۷ آذر ۸۴
خسته تر از خسته


خسته تر از خسته ام .. روز پر کاری بود .. خدا رو شکر همه چیز هم خوب بود ولی می تونست ایده آل باشه که باید برای ایده آل شدنش زحمت بکشم
..
..
..
امشب رفتم بیمارستان .. چقدر از محیطش دلم می گیره .. راست می گن کسی که می ره پزشکی می خونه باید جدی جدی علاقه داشته باشه .. وگرنه توی اون جو پر از ناراحتی ، اونم نصفه شب آدم تنها کاری که نمی تونه بکنه اینکه بیدار بمونه تا یه صحنه ناخوشایند و ناجور ببینه ...
..
..
..
ولی بازم خوبه که بتونی سلامتی رو به کسی برگردونی .. این خانوم دکتر ما که هر بار هزار و یکی ماجرا از کارای بیمارستانش و اورژانس و ... می آد تعریف می کنه ، اونقدر با حرص و ولع و اشتیاق حرف می زنه که آدم هوس می کنه یه شب روپوش دکترا رو بپوشه و بره توی بیمارستان .. از وقتی فانی رو می بینم می خوام منم جوری در مورد کارم و زندگیم و چیزا و کسانی که بهشون علاقه دارم حرف بزنم که همه برای دیدنشون لحظه شماری کنن
..
..
..
این خوده آدمه که به زندگیش جذابیت و تنوع می بخشه ...

پ.ن
یکیش من

در ضمن .. چقدر دلم تنگ شده .. فردا روزه خوبی باشه .. هر چی نخواستم نگم نشد !!! چقدر دلم تنگ شده .. فردا حتمآ روزه خوبیه .. البته امیدوارم که .......... چقدر دلم ...... دلم تنگ شده

  |  حسین  |    |  ۱ آذر ۸۴
بزرگترین لذتی که


بزرگترین لذتی که یه نفر می تونه توی عمرش بکنه ؟
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
کندن چشب مایع خشک شده از روی پوست دست
پ.ن. چقدر شما فکرتون خرابه

  |  حسین  |    |  ۳۰ آبان ۸۴
ما از داره


ما از داره دنیا یه خواهر داشتیم که اونم دیروز رفت !!! .. البته از اردیبهشت رفته بود ولی دیروز بصورت رسمی رفت .. البته از اردیبهشت رسمی بود اما دیشب روز رفتنش بود
..
..
..
به چندتا نتیجه رسیدم که بجای تعریف کردن تموم ماوقع ، نتایج رو می نویسم

نتایج اخلاقی ، حواشی ، اقتصادی ، منطقی ، عاطفی عروسی

یک . برادر عروس بودن ، اونم تنها برادر و خواهر عروس بودن یه مشکل کوچولو داره .. اونم اینکه همه اسمت رو یاد گرفتن و به عنوان یه آدمی که خرش می ره ازت کمک می خوان .. تقریبآ هر 3 .. 4 دقیقه یه دستور ، فرمایش و در مواقع خیلی ضروری خواهش و درخواست واست صادر می شه

دو . برادر عروس بودن چندتا خوبی هم داره . مثلآ می تونی با کمال پررویی هر جایی که دوست داری بری و هر کاری هم که دوست داری انجام بدی

سه . همکارای بابا بیشتر چیزی که فکرش رو می کردم تحویل گرفتن

چهار . وقتی که در یه روز هشت بار بری فرودگاه و برگردی می فهمی چرا راننده های تاکسی فرودگاه ارث باباشون رو برات فاکتور می کنن . البته وقتی بهترین مسیر رو هم یاد گرفتی دیگه نور علی نور

پنج . می تونی ظرف دسرها و جوجه کباب و بقیه مخلفات رو بیاری سر میز خودت و دوستات . بدون اینکه کسی بهت چپ چپ نگاه کنه هر چقدر دوست داری بخوری

شش . هر جا عروس رفت می تونی بهش بچسبی و هر چقدر دلت می خواد باهاش باشی .. کسی هم بهت هیچی نگه

هفت . می تونی سیصد و هفتاد و دو تا عکس بگیری ازش و کلی عکس هم باهاش باشی

هشت . بهش با پول خودت کلی کادو و طلا و نقره بدی . بدونی جای دوری نمی ره .. از این جیب به اون جیبه

نه . آقای داماد برات توی وزارت امور خارجه و هما و چند جایه دیگه پیشنهاد کار بده

ده . توی چند سری جداگانه بابا ، مامان ، دایی ها ، خاله ، بابابزرگ ، عمو کوچیکه می آن باهات در مورد دوری ازش و مزایای بعدش و اصول زندگی و حقیقت دوست داشتن و اینااااااا حرف می زنن و برات دلایل منطقی و عقلی و عاطفی و .. می آرن

یازده . توی چند روز قبل عروسی تقریبآ با هر کسی ارتباط برقرار می کنی .. از پخش کردن کارت های عروسی تا آپاراتی برای باد کردن بادکنک ها و کارواش و سالن آرایشگاه و ... الی اخ

دوازده . طی چهار روز گذشته من اندازه سه ماه کالری سوزوندم

سیزده . آخرینش هم اینه که همه برای تو نقشه می کشن

پ.ن
درمورد خود عروسی و جزیاتش چیزی نمی تونم بگم .. فقط بهترین عروسیه عمرم بود .. مخصوصآ آخرش .. حالا چرا و برای چی و ایناش بماند .. پدر غم و غصه هم بسوزه

آخرین شبی که پیشم بود تموم شب توی بغلم خوابید .. چقدر آرامش بخش بود ..

  |  حسین  |    |  ۲۷ آبان ۸۴
خب از اول شروع می کنم

خب از اول شروع می کنم
هوس نوشتن کردم .. هر وقت که دلم می گرفت تنها کاری که یادم می آد می کردم می نوشتم .. هر وقت چیزی می دیدم که نباید می دیدم می نوشتم .. هر وقت چیزی می شنیدم که خواب شنیدنش رو هم نمی دیدم می نوشتم .. اما هر وقت می خواستم بنویسم ، هیچی برای نوشتن نداشتم
پس الان نمی خوام بنویسم .. فقط تجسم می کنم چیزی که توی وجودم داره متلاطم بی تابم می کنه

زندگی ما آدما اینقدر بالا پایین داره که فکر می کنه الان توی اوج خوشبختی و دیگه بالاتری وجود نداره .. یا وقتی داره سقوط می کنی ، وقتی توی اسفل سافلین داری دست و پا می زنی تنها چیزی که توی ذهنت اینه که بدتر از این نمی شه

خدا می دونه اون بالا چه شعفی داری و اون پایین چه حقارتی

تنها چیزی که الان باعث می شه روی خودم تسلط داشته باشم خودمم .. شناختی که از خودم دارم و از محکم بودنم .. اما راستش .. الان توی یه اتاق نشستم که سردترین جای دنیاست .. تاریک ترین و بی روح ترین .. تنها چیزی هنوز داره نوشتنم رو ادامه می ده ، امیدیه که به خودم و خدام دارم .. وجود بعضی ها اطرافم و خوشبینی بی حد و اندازه ایی که آینده توی ذهنم درست کرده

یادم نمی آد کاری رو شروع کرده باشم و ناتمام ولش کرده باشم .. یادم نمی آد کسی گفته باشه حسین کار بلد نیست .. روش نمی شه حساب کرد .. وقتی که همه می تونن روم حساب کنن .. پس چرا خودم حسابم رو کم کنم !؟!؟!؟

خب از اول شروع می کنم
پس فردا عروسی بهتر دختره زندگیمه
بهترین .. عزیزترین .. صبورترین .. مهربون ترین .. خوشگلترین عروس دنیا
این چند روزه وقتی نگاش می کنم تمام لحظه هامون رو نگاه می کنم .. تک تک ثانیه هامون رو .. چقدر دلم برای خودم می گیره .. اون که خوشحاله .. اون که با مرد زندگیش جفت شد .. اون که یکی رو برای تکیه کردن پیدا کرد
نمی تونم براش خوشحال نباشم .. اگه ناراحت باشم خیلی نامردیه .. خیلی خباثته .. وقتی که خنده هاش رو می بینم تموم ناراحتیم آب می شه .. وقتی امروز اومدم خونه و دیدم چقدر خوشگلتر شده ، فقط می تونستم لبخند بزنم و بگم : واااااااااااااای فانیه من ... چقدر تو دلبرو شدی !!!!!؟
اونم بیاد توی بغلم و خودش رو واسم لوس کنه .. بعدش بگه وای الان می آد ( دامادمون ) .. از بغلم بیاد بیرون و تموم غصه ها رو جاش بذاره توی دستام

لعنتی ... لعنتی ... حسین حسود نباش !!!! لعنتیه حسین ... چته ؟؟؟؟ چرا داری گریه می کنی ؟
نمی دونم دارم برای خودم گریه می کنم ؟ یا برای ... ؟ یا برای فانی ؟ یا برای حرفایی که این چند روزه شنیدم ؟
شاید برای همشون !!! .. چه فایده ؟ نه فانی می فهمه ، نه ... ، پس فقط به درد خودم می خوره

خوبیه خونهء خالی و تاریک همینه .. می تونی راحت گریه کنی و کسی نفهمه .. حتی خودتم حواست نباشه داری با گریه می نویسی
اگه مامان بودن می گفتن : حسین ، چرا تو حرفات رو بهم نمی گی ؟ چی شده ؟ چرا چشات قرمزه ؟!؟

خب از اول شروع می کنم
این روزا اینقدر توی خودم می ریزم که کسی هیچ بویی نبره .. اینقدر خودم رو برای دیگران پرانرژی نشون می دم که کسی شک نکنه توی فکرم چی می گذره .. اینقدر آروم و بی صدا شدم که خودم تا وقتی که کسی چیزی نپرسه حرفی ازم در نمی آد .. به تموم اینا نه به چشم بدی زندگی نگاه می کنم .. نه سختی و مشکلات !!! .. فقط می دونم تک تکشون یه روزی به دردم می خورن .. دیر یا زود !!! .. می دونم همین چیزا می شن تفاوت هام .. همینطور یواش یواش توی وجودم رسوب می کنن که برام می شه کفه سنگینم
چقدر واسهء دامادمون خوشحالم .. چقدر حسه مسئولیت پرفتن رو دوست دارم .. چقدر حسه اینکه بدونی یه نفر بهت تکیه کرده رو دوست دارم .. چقدر سنگینی نگاه کسی رو که دوسش داری رو دوست دارم .. می دونی یه چیزایی واسم مهمه که این روزا واسه هیچ کس مهم نیست .. حداقل توی هم سن و سال هام که چیزی از این سنخ نمی بینم

خب از اول شروع می کنم
هوس یه کار جدی کردم .. بهت بگن آقای مهندس ص...ی
یه محیط سخت .. یه گروه مشاور خبره برای کنترل پروژه .. کسی جرات داشته باشه باهات در مورد چیزی جز پروژه و کار حرف بزنه .. فکر می کنم مرز یه چیزی رو با دست خودم پیش کسی که نباید شکوندم .. کسی که هیچ وقت هیچی متوجه نمی شد .. وقتی فکر می کنم چرا ؟؟ چطوری ؟؟ دلیلش ؟؟ علتش ؟؟ به هیچ جوابی نمی رسم .. بازم مقصر خودم می شه که یک ساعت و بیست دقیقه تحمل کردم و آخر ... با دو جمله کاری کردم که نباید
شاید اینم یه درس زندگی بود .. مممممممم .. بذار آدما بهت هر چقدر که دوست دارن اعتماد کنن .. لازم نیست در مقابل اعتماد اونها تو هم بهشون اعتماد کنی .. اون ها این استحکام رو توی تو دیدن .. نباید به این راحتی ها حتی یه کلمه از حرفات رو بروز بدی .. اونم چیزی که مروبط می شه به کسی که برای دیدنش بی تابی می کنی


کم کم حس می کنم ذهنم داره خالی می شه .. حرفام یکی یکی دارن تموم می شن و خالی می شم ..

اما نه
هنوزم مونده
خب از اول شروع می کنم
صدام تاحالا اینجوری نلرزیده بود .. تازه می فهمم توی وجودم چه اتفاقی افتاده !! .. تاحالا اینقدر نزدیک در موردش حرف نزده بودم ..
یه چیزی برام نشون از دوست داشتنم بود و هست و خواهد بود .. دیروز که خونهء فانی بودم توی کشوی لباساش دیدم .. بهم داد و گفت : حسین ، اینو مامان داد به من که تو دیگه نبینیش . اگه می خوای پیشت باشه ورش دار ولی مامان نبینه

با خودم اووردمش خونه !! .. عصر از دانشگاه اومدم خونه . مامان اومدن توی اتاقم : حسین ، چرا اینو اوردی خونه ؟ دیگه تموم شده .. اصلآ برای خانومت یه چیزه دیگه بگیر .. خیلی چیزای خوشگلتر هم اومده . حسین خودت رو اذیت نکن
فقط یه جواب دادم : تنهای چیزیه که توی زندگیم با یه دوست داشت ساده خریدم .. پس فقط به یکی می دم که می آد .. برای فانی هزارتا بهترش رو می خرم ، ولی این رو شده تا ابد هم نگه می دارم .. تا خیلی چیزا یادم نره و وقتی لازمه دوباره با دیدنش یادم بیاره

بیچاره مامان .. کاش می دونستن چقدر دلم خالیه
..
..
..
..
..
..
..
هوای اتاق یخ زده .. منم تموم پام از سرما خشک شده .. از یه شلوارک بیشتر از این انتظاری هم نمی شه داشت .. لیوان آبم تموم شده .. هنوز خونه ساکت و تاریکه .. جای خشک شدن اشکام رو روی صورتم حس می کنم .. نمی دونم توی این مدت چند نفر به موبایلم زنگ زدن دیدن خاموشه ؟!؟

نمی دونم برای کی و چی گریه کردم .. اونم بعد از این همه مدت .. شاید باید بگم برای کیا .. فقط نگو طفلی دل سپرده ، یه نفر دلش رو برده ، بگو چون ع ا ش ق ه قلبش تا به حال .... نگو طفلکی منم ، من شهامتم زیاده

فردا اینجا عروسیه !!!! عروسیه بزرگترین نوهء دختره خوانواده .. دهمین خانوم دکتر خانواده .. تمومه اینا کنار .. فردا عروسیه فانیه منه

اما ... من ..... دیگه وقته خوابه
امیدوارم فردا صبح ، روزه دیگری باشه
شبت بخیر جووونم

یک روز و دو روز نیست مشکل ما .. ما سیصد و شصت و پنج مشکل داریم ..

تمت

پ.ن
نوشته پایین کلی باید عوض بشه .. از کسی که بهم داده درستش رو می گیرم و تصحیح می کنم .. به انواع اولین نوشته بعد از کلی مدت ، خیلی عالی بود !! حتمآ خیلی خوشم اومده که بعد چهارسال نوشتهء یکی جز من ، اومده توی نوشته هام .. چه آدم خودخواهی شدم ..

  |  حسین  |    |  ۲۴ آبان ۸۴
طبق برنامهء هر


طبق برنامهء هر شب .. روزم اینطوری تموم می شه .. یه لیوان آب میوه ایی که خودم گرفتم .. یه اتاق تاریک .. یه تخت خواب نرم و گرم کنار رادیاتور .. و مرور کارهای روزانهء فردا .. کارای بد و خوبی که طول روز کردم .. و آخرش .. فکر کردن به چیزا و آدمایی که دوسشون دارم

امشب .. مهم نیست چی شد و چی نشد .. چی شنیدم و چی نشنیدم
فقط یاد یه چیزی افتادم
..
..
..
امشب از این سر همت تا اون سر همت دستم از سرما کرخ شده بود و دلم نمی اومد فشار باد رو حس نکنم .. بخاری رو هم خاموش کردم .. توی هوای سرد فکر آدم اونقدر باز نیست که بخواد هر فکری راجع به هر کسی کنه .. یا حداقل من اینطوری ام .. مممممممم .. فکر آدم طرف کسانی می ره که هنوز براش مهم هستند

پ.ن
امروز روز تاسف من بود .. امیدوار نیستم شب ، خوب بخوابم

  |  حسین  |    |  ۲۳ آبان ۸۴
مثه قدیم مدیمااااا


مثه قدیم مدیمااااا .. بریم همون سوپر مارکت همیشگی .. یه دونه ماست چکیده بخریم و از بربری بغلیش هم یه بربری کنجدی .. بعد بشینیم روی چمن پشت شمشاد های کنار اتوبان و یه ساعتی خوش باشیم .. زیر نور زرد و بی خیال از گذر پر سر و صدای ماشین ها یه ماست و نون بربری بخوریم و یه گپی بزنیم و یه دردلی کنیم .. یه همدلی ایی تازه کنیم
..
..
..
متوجه شدین .. آدما وقتی بزرگتر می شن .. به غیر از وقتی که دیگه برای خوش گذرونی دیگه ندارن .. کم کم بعضی از خوشی های قدیم رو هم آبرو ریزی و دور از شان و منزلت فکر پخته شدشون می دونن .. مثلآ آخرین باری که روی جدول کنار یه خیابون شلوغ راه رفتین کی بود ؟ چند تا بلوک سیاه و سفید رو تونستین رد کنین ؟!؟ واقعآ از رد کردن هر جدول سیاه و رسیدن به جدول سفید بعدی ذوق می کردین یا اینکه مواظب بودین یکی شما رو توی اون حال نبینه ؟
..
..
..
داشتم به روزای خوش زندگیم فکر می کردم .. خدا رو شکر کم نبودن .. اونقدر بودن که با مجسم کردنشون بازم برام شور و شعف داشته باشه .. چقدر خوش می گذشت ! .. با کمترین امکانات بهترین لحظات رو برای خودمون درست می کردیم .. می خوام بازم از زندگی کردن لذت ببرم .. بیشتر از چیزی که الان دارم حس می کنم

پ.ن
همینه دیگه !!! برای اینکه کثافت کاری سقوط هواپیما سی - یکصد و سی رو ماست مالی کنن ، لقب شهید می دن به اون بیچاره ها .. تا خانواده هاشون دلشون خوش باشه و چشم و گوششون رو باز نکن تا بفهمن چه حقی ازشون گرفته شده
واقعآ مملکت شهیدپروری داریم .. صلوات

  |  حسین  |    |  ۱۸ آبان ۸۴
تنها اتفاق خوب


تنها اتفاق خوب امروز یه فال بود .. به همین سادگی !!! .. بعد از اینکه از ماشین رد شد صدا کردم .. بدون اینکه بفهمم پول رو بهش دادم و یه دونه برداشتم .. نفهمیدم چطوری اون نیت و اون فکر اومد توی ذهنم .. شاید اگه بهش فکر می کردم می دیدم خیلی فکر احمقانه ایی بوده ولی بهرحال برای خودش نیتی بود ...
..
..
..
نیتی که الانم نمی دونم چطوری اومد توی ضمیر ناخودآگاه ام .. بدبختی نمی شه گفت .. وگرنه من که برای خالی شدن ترسی ندارم
..
..
..
نیتم رو بدون فکر از ذهنم گذروندم و از بین اون دوتا یکی رو ورداشتم .. همیشه فکر می کردم فال های حافظ مثه هم هستن . همشون مثه هم هستن .. فرقی نداره .. همشون راجع به غم فراق و درد هجران و آی خلق الله هلاک شدم از بی کسی .. آخرش هم با

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

یا یه چیزی شبیه اینا تموم می شه
..
..
..
القصه .. نیت کردم و برداشتم .. می شه گفت تنها فالی که به عمرم زده بودم و کار کرده بود .. راستش فال زیاد خریدم .. چندتایی از روی بی کاری .. دو سه تایی از روی ترحم .. چهار پنج تایی از روی سرگرمی .. ولی هیچ کدومشون نرفته بود زیر شیشه میزم

پ.ن
از وقتی توی اصفهان کیف پولم هپلی هپو شد .. تا این لحظه پول هام الاخون بالاخون شدن .. فردا پس فردا که یه کیف خریدم .. فال منم یه جای ثابت پیدا می کنه .. ممممممممم .. امروز خیلی گرفته بودم .. صبح خوب بود .. ولی از ظهر به بعد .. همون که گفتم .. تنها اتفاق خوب امروز یه فال بود

  |  حسین  |    |  ۱۰ آبان ۸۴
وقتی برمیگردم و


وقتی برمیگردم و به چهار سال گذشته زندگیم نگاه می کنم .. می بینم که هر سه .. چهار ماهی که گذشته توی زندگیم یه اتفاق خاص و ویژه افتاده که تا حدی روی شکل گرفتن شخصیت و طرز فکرم و اخلاقم و .. خلاصه هر چی که برای مرد شدن لازمه تاثیر داشته ... دیشب رفتم پیش بابک ... کسی که از خاک پاک ایران دل بریده بوده و شده بود یه کانادایی ... باهم صحبت کردیم
..
..
..
نمی دونم ولی کلی باعث شد فکر کنم .. بعضی وقت ها اینقدر با خودم جدی حرف می زنم که خودم از جدیت خودم حساب می برم .. می دونی !!! دلم می خواد زندگیم یه شی هندسی باشه با هزارتا وجه و بعد .. با کلی حجم و بی نهایت مساحت .. چقدر دوست دارم توی خیابون به خط کشی هایی که سریع از زیر ماشین رد می شن زل بزنم و غرق افکار خودم باشم
..
..
..
بعضی وقتا لازمه بی تفاوت از همه بشی خودت و برای خودت مردونه فکر کنی .. مهم نیست .. بذار بقیه بهت بگن پسر...


پ.ن
هیچی !!! .. بعدآ می گم

  |  حسین  |    |  ۱۰ آبان ۸۴








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz