back

بوق بوق بوق .. فکرم مشغوله .. مشغوله مشغول .. فکر کنم از چهارشنبه بود که بوق اشغالی می زنه تا الان .. چقدر امروز فکر کردم .. در مورد همه چیز کار پتروشیمی .. کار جدیدم .. کارای دفتر .. حرفی که نمی دونم بزنم یا نه ؟!؟ .. برنامهء آینده .. عروسی خواهرم [...]

نظر دهید

به یاد شب های من .. شب هایی که هیچ کس ازش خبر نداره الا خودم .. شب هایی که توش هیچ کس باهام نبود الا خودم .. شب هایی که تا صبح دستم رو می ذاشتم زیر سرم و ماه بیرون پنجره رو زل می زدم .. شب هایی که مهتاب تموم اتاقم رو [...]

نظر دهید

رفتم دمه خونه همسایه برای اینکه آش بدم .. از اون آش های جو ه نذری .. دختر کوچولوشون از پشت در پرسید : کیه؟ منم صدام رو مثه بز دروردم و گفتم : معنم معنم .. معادرعتون .. درعو بعاز کنعین .. بعدش ساکت موندم و منتظر شدم ببینم چی می شه آقاااااااااااااااا .. [...]

نظر دهید

کم کم داشت تابستون حوصله ام رو سر می برد …. از بلندی روزا خسته شدم .. دلم می خواد زودتر غروب بشه .. زودتر همه جا تاریک بشه .. اصلآ اگه دست من بود می خواستم مثه یه لبای پشمی این روزا رو بندازم توی ماشین لباس شویی .. بعد که در بیاری و [...]

نظر دهید

تاکسی که سوار می شی تازه می فهمی چه کیفی می ده یکی دیگه برونه و تو بشینی عقب .. لم بدی .. .. شیشه رو تا آخر بدی پایین و توی صورتت فقط صدای باد باشه .. اینم از مزایای بودن ماشین توی صافکاری یه دفعه از دهنم پرید که همین جا لطف کنین [...]

نظر دهید

bback