امروز روزه خیلی خوبی بود


امروز روزه خیلی خوبی بود ... برعکس دیروز ...از همون اول صبح و با صدای موبایل بیدار شدن تا همین الانش که دارم از کمردرد و سردرد می میرم ...
ولی بازم خوب بود !!! امروز یه چیزی یاد گرفتم ...می خوای از یه گودال بپری ..بجای اینکه زیر پات رو نگا کنی ..
بجای اینکه فاصله رو همش بسنجی .. بجای اینکه هی دورخیز کنی و تا رسیدی دمه گودال بیاستی ..
بجای همه این کارا ...
چشمت رو ببند ..
توی ذهنت گودال رو مجسم کن ...
اونور گودال رو به اینورش بچسبون ...
بعد با آرامش و متانت راحت با یه قدم از روش بگذر... !!!
فقط یه قدم ...
قدمی که روزی هزارتا شایدم ده هزارتا شایدم صدهزارتاش رو بر می داری....البته شایدم بیشتر !!!!...
فقط یه قدم مثه تموم قدما ...

راهه خوبیه نه ؟!

  |  حسین  |    |  ۸ مرداد ۸۴
امشب شبـــــــــــــــــــه ٬ عروسیه


امشب شبـــــــــــــــــــه ٬ عروسیه .... روبوسیه و روبوسیه و روبوسیه !!! .. :))) ..

قرار تموم پارکینگ و حیاط خونهء ما در نقش یک قهوه خانهء سنتی تزیین و دکور بندی بشه .. اونم برای عروسی :)) ...
عجب ایده ایی !!!!!!!!!!!!!!!!! خوب و بدش دیگه با خودتون ولی برای خودش شبی می شه ... فعلآ که حیاط پره سماورهای روسی ابول ٬ قلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــووووووووون ... وای قلیون !!!! وایـــــــــــــــــــــــــــــــی قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلیووووووووون ...کلی خرت و پرت دیگس ...
کلی هم دکور بندی شده همه جا ... جالبه ! ... می خوام شب ببینم با چه آهنگی باید برقصـــیم :)) ...حتمآ آهنگ روزی روزگــــــــــــــــــاریه .. !! :))...
ولی جدا از شوخی چقدر براشون خوشحالم ..همیشه به شادی ..دام دی داری رام رام .. دام دی داری دام دام .. داری داری دام دام .. دی دی ری دی ری رام رام ..حالا اینور....حالا اونور ... آهــــا ... حالا اونور ... آهـــــــــا حالا اینور !!!

من که تا ندیده بودم باورم نمی شد عروسی رو بشه توی قهوه خونه را انداخت .. ولی ایده اس که داره از در و دیوار خونه می ریزه و فوران می کنه ...
می خوام ببینم لباس عروس چطوریه ؟!؟!؟!؟! مطمئنآ عروس عادی نیست ..
شدم مثه این دخترای هفده ساله :))) ...فضول !!البته اصلآ بروز نمی دم .. :دی !! دهـــه .. عیبه ... زشته ..
..
..
..
چند ماه دیگه هم اون یکی دختر همسایه عروسی داره .. چند ماه بعدش هم ............... .خلاصه توی کله ساختمون علی مونده و حوضش ...
منم در نقش علی ...

  |  حسین  |    |  ۶ مرداد ۸۴
تا رسیدم خونه فقط حجم تخت

تا رسیدم خونه فقط حجم تخت رو توی میدان دیدم تشخیص می دادم ... تموم اعضا و نسوجم مثه لولای در صدا می داد ...چراغ رو روشن نکرده کیف و سوئیچ و کارتا انداختم روی میز و دمر افتادم روی تخت ...

حالا توی اون حال و حوالی فرض کنین تلفن اتاق هم زنگ بزنه ...مطمئنآ دوسته خودیه ... پس قابل پیچوندنه ٬ بدون هیچ گله و شکایتی ...ولی نمی دونم چرا دلم نیومد برندارم ...
شماره ایی که افتاده بود اصلآ آشنا نبود ... ۲۵۶XXXX ...
گفتم ای بابا ... بازم اشتباه گرفته ! خلاصه ورداشتم . بهترین دوست دوران دبیرستان ٬ بی خبر به دیار یارا برگشته بود ... مات شده بودم .
از خواب و خستگی و بی حوصلگی پریدم ...انتظار هر کی رو داشتم غیر از صدای اون ...اونم از اون آدمایی بوده و هست که بی اعتنا به حرف دیگران از فرصتش استفاده کرد و الانم داره نتیجه اش رو می بینه .. حتی به قیمت دوری از شهرش و دوستاش و تموم چیزایی که بهشون یه عمری دل بسته بود .. حالا ببینم تو چی کار می کنی و چطوری از موقعیتت استفاده می کنی ! ه چیزی رو به خودم قول دادم .... هر اشتباهی که توی زندگانی می کنم آخرین اشتباه نباشه .. ولی از اون نوع آخرین تجربه بد باشه ... اینطوری بهتر نیست !؟؟!؟
هنوز هیچی نشده باز دو تا مسافرت دیگه دعوت شدم ... با این دوتا می شه پنجمی ... که البته دوتاشو رفتم .. :))‌ !!
برم یا که نرم !؟!؟
برم یا که نرم !؟!؟!
برم یا که نرم ؟!؟؟؟!
نرو بابا ٬ نرو ... اگه بری از همه کارات می مونی :دی ...

  |  حسین  |  0 تا کار بد دیگه  |  ۵ مرداد ۸۴
حیف که قول دادم


حیف که قول دادم ... قول دادم صداش رو در نیارم ...
قول دادم چیزی نگم که بعدآ بد بشه ...
ولی اصلآ انتظار شنیدن این صحبتا رو نداشتم ...

یاده اون روزی افتادم که برای درست کردنه یه مورد ٬ دلسوزانه راهنمایش کردم و خوشبختانه همه حرفام درست از آب درومد و الان همه چیز واسش درست شده .
کلی خوشحال شدم که مشکلش حل شده و می تونه باز با کسی که می خواد صحبت کنه ...

ولی دیروز .................
وقتی همه دوست داشته باشن ٬ وقتی همه واست احترام قائل باشن ٬ وقتی توی دل خیلی ها به عنوان یه آدم مورد اعتماد جا کرده باشی .... خب !!!

بقیه باید مواظب باشن که پشت سرت زیاد نسبت بد بهت ندن ... اون وقت دیوار موش داره و موش گوش داره ٬ ....
اسمش رو هر چی دوست دارین بذارین ...
ولی انتظار نداشتم که یکی اینقدر ظاهر بین باشه ...
حیف !!!!
نمی خوام بگم دفعهء‌بعد که باز اومد و ازم مشورت خواست و خواست کمکش کنم ٬ اصلآ واسم مهم نیست . ولی بهرحال روی آدم تاثیر می ذاره ...
نمی ذاره ؟!؟!؟؟!؟!
تاثیرش تقصیره منه یا ... ؟!؟!


یادم باشه قیمت تموم شلوار و پیرهن و و عینک و ساعت و کفش و کت و جوراب و (سانسور شد! :)) ) و کمربندم رو گنده بنویسم و بچسبونم روشون ... قیمت ادکلن رو هم یادم نره ....
بعدش جمع بزنم و جمعشون رو بنویسم بالای سرم بذارم ...
فکر کنم یه سیصد و پنجاه تومنی بشه ....
حداقل شاید بین دوستای خودم یه فرجی شد و این چشاشون یه ارزشی دید .
کی بقیه چیزا رو می بینه .... ؟!؟!؟؟!؟!
مگه اصلآ اونا توی این دوره زمونه دیدن هم داره ؟!؟!؟؟!

بعضی وقتا به مرد بودن بعضی پسرا شک می کنم . ما رو باش چقدر خوشحال بودیم female نشدیم .
والا دیگه از دوستای اطرافت همچین چیزی ببینی و بشنوی ٬ از خیر غریبه ها و female ها می گذری .. من که دیگه گذشتم .

هر چی دوست دارن فکر کنن .....
از دوست بپرسید چرا می شکند ؟؟!؟!؟!؟!؟؟!

اهمیت داره ؟!؟! حتی ارزش اینو هم نداره الان در موردش بنویسم ...
پس تموم !

وقتی رئیس جمهور آینده مملکت می آد و روبروی دوراهی قلهک بزرگ یه پارچه نویسی می زنه که من به تموم جوانان با هر لباس و مد مویی هیچ مشکلی ندارم ٬ از بقیه چه انتظاری می شه داشت ؟؟!؟!؟
حتمآ اون رئیس جمهوره یه چیزی می دونسته که برای گرفتن رای بیشتر خواسته این حرفش رو بنویسن و علم کنن یه جایی که هزارتا جووون مثه این بنده خدا از اون جا رد می شن ...

  |  حسین  |    |  ۳ مرداد ۸۴
به مناسب فرارسیدن ماه امرداد


به مناسب فرارسیدن ماه امرداد فیلتر بلاگ اسکای حداقل برای اکانت من برداشته شده .. :دی !
ما هم دست تمنا به درگاه ربوبیت اون بالا برافراشته ایم که بار الهـــــــــــــی ..
جونه هر کی از ما عزیزتره این ماه رو بی خیال فیلترینگ بشو ...
فعلآ هم از همون بالا هیچ صدایی به پایین منبسط نشده ... حالا نمی دونم ایراد از گیرنده های پایینه یا از فرستنده های بالا .... !؟!؟!
شایدم ایراد از انحراف کسینوس زاویه ارسال اینجانب باشه ..


یه هفته پیش ...
یه بنده خدایی گفت : فقط واسهء‌ خودت ارزش قائلی ...
خواستم براش چندتا مثال از چند ساعت پیش بیارم که معنی خودخواهی رو توی دیگران جستجو نکنه !! .. چرا راه دور بره ... همین ورا .. توی خودش !
ولی چیزی نگفتم ... بذار فکر کنه یه آدم متکبر و خودخواه و مغرور و دماغ سربالا و از خودراضی ام ...
اگه واسم مهم بود متوجه اشتباش می کردمش ..
ولی حــــیف .. واسم مهم نیست چی فکر می کنه !
حیف نه بخاطره حاله من .... به خاطر طرز فکری که خودش رو اسیرش کرده ...
ادامه بده .............

  |  حسین  |    |  ۲ مرداد ۸۴
امروز صبح طبق عادت هر روز

امروز صبح طبق عادت هر روز تا از چشامو باز کردم یه نگا کردم به تقویمه آویزوووووون شده از دیوار اتاقم !.
اوووووووووووووووووووه .. مرداد شد !!!!!
این ماه می خوام روزانه بنویسم ..
اصلآ‌ آدم با نوشتن کیفور می شه .. خالی می شه .. ناراحت می شه .. خوشحال می شه .. غصه دار می شه .. راحت می شه ..
اونم توی این ماه !!
یه کتاب داشتم ... ماه مردادی که بی تو می آید ! هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم .. از اون کتاباس که خریدنه دوباره اش می ارزه !!.. باید باز برم دارینوش !!!! تنها جایی که کتابرو دیدم داره .... شاید ازش هر روز یه چیزی نوشتم .. صحبت کتاب شده ... یه کتاب ... نه سه تا کتاب تموم کردم .. البته بلش دوتاش رو خونده بودم ... ولی خوندن دوباره اش اگه بیشتر از دفعه اول فایده نداشت .. کمتر نداشت !! (‌چی گفتم !! ) ولی یه کتابی رو تا حالا نخونده بودم ... اصلآ ریخت و قافه اش رو هم ندیده بودم . کتاب خوب کتابیه که مردم در موردش اصلآ حرف نمی زنن .. !!! هر کی موافقه دستش بالا .... خلاصه خیلی نتایج خوبی برای زندگیم بهم داد ...... یعنی الان ٬ آخر نتیجگیری واسم بود !! آدم تا یه چیزی و کسی دل بکنه خدا براش هزارتا بهترش رو می آره .... هم می شه به کار و شغل نسبتش داد .. هم به فرصت ها و خوشی هاش ... فقط مواظب باش از این شاخ به اون شاخ نپری... باید حواست باشه فقط روی یه موضوع .. فوق فوقش دو تا .. دیگه خیلی زیاد بشه سه تا فوکس کنی .. باید محدودیت های ذهنت رو برداری ... باید ارزش خودت و کارت رو بالا بدونی... باید ارزش وقت رو بدونی ... باید نگران راه کسب درآمد نباشی ...با یه سری باید و نباید دیگه ... که بعدآ می گم .. D: ... .آخره .. آخره .. آخره دیگه هم بگم که باید به بقیه هم یاد بدی و برای بقیه هم خیرخواه باشی ! دیدی....چقدر آســــــــــــــــــــــونه !!! سلام زندگــــــــــــــــــــــــــــانی ....
اونم زندگانی داغه داغه داغه مردادی ... :-) !

  |  حسین  |    |  ۱ مرداد ۸۴
شب امتحان اینترنت

شب امتحان اینترنت بهترین شب این ترم بود ....
یعنی یه شبی بود که بهتر از این نمی شد ... شایدم یکی از بهترین شبای کل دوران دانشگاه و دانشجویی بود .
الان که فکرش رو می کنم تموم شد چقدر حالم می گیره ... !!!
حــــــــــــــــــیف ... ترم آخری بود که امتحان داشتم ...
دیگه نمی شه اینطوری درس خوند ....
..
..
..
توی دفتر درس خوندن .... ناهار و تن ماهی و سه تا آدم گشنه ....
حرفای وسط درس خوندن .... حرف زدن از مشکلات و خاطره ها و این و اون و فلانی و .....
ام په سه ها .... همون note book هم مایهء سرگرمی و خندیدن بود ...
..
..
..
عصر و یه عالمه درس نخونده ....
غروب و بازم یه عالمه درس نخونده ....
شب و .........
..
..
..
آخرم تا چراغای دفتر رو خاموش کردیم دیدیم هیچ کس توی ساختمون نیست ...
همه راهرو ها تاریک ....
مسخره بازی توی تاریکی و خنده های دیوانه وار ... نور موبایل و قفل کردن در و ....
حتی شیرینی فروشی هم انگار یه عمریه تعطیل بوده ...
..
..
..
ساعت ده و نیم و فتوکپی کردن شب امتحانی ...
دوساعت پایین ٬ بالا پریدن و ناز کردن مغازه دار در حال تعطیل ...
..
..
..
توی بوستان دمه بزرگراه نشستن ...
چمن و لباسای رسمی محسن ...
کفش درووردنه من ... :))‌ ..‌ !!
سگ همسایه که داشت وسطه دانشجویان بی بضاعت می چرخید ...
آخرم عکس دسته جمعه من و مسیح و محسن و پیام !!!
..
..
..
یه بخش خوب ....
شام و پیتزا ....
خوندن توی ماشین و مدرس و صدر و ....
..
..
..
خونهء محسن و مرحله آخر از درس خوندن ....
ساعت دوازده ....
درس خوندن اون سه تا و من و کاناپه و به پروژه سر و کله زدن ....
بچه ها بخونین شاید امشب خوابیدیم .. :))
ساعت یک صبح ....
درس خوندن اون سه تا و من و کاناپه و به پروژه سر و کله زدن ....
اون دو تا سوسک بیچاره .. :))
ساعت دو صبح ....
درس خوندن اون سه تا و من و کاناپه و به پروژه سر و کله زدن ....
هایده و مرجان و تریپ شوفری و جاده ایی ..
ساعت سه صبح ....
درس خوندن اون سه تا و من و کاناپه و به پروژه سر و کله زدن ....
هندونه و ....
ساعت چهار صبح ...
آخر بعد از چهارساعت سر و کله زدن درستش کردم ... ضربتی !!!
چه حالی کرد جناب هم گروهی .. مسیحه شغال !!!
بعد هم درست کردن پروژه اون دو تا ...
..
..
..
ساعت چهارونیم صبح ....
تازه نشستم می خوام یه ذره بخونم ....
تقریبآ همه کاری کردیم الا درس خوندن ....
خوش گذشت ... فقط خندیدیم و حرف زدیم ...
..
..
..
پنج صبح خوابیدن و ...
من روی کاناپه ... مسیح اونور کاناپه ... محسن وسط اتاق جلوی تلویزیون ... پیام هم روی تشک اون یکی اتاق .... !!
تحمل کردن غرغر مسیح که از ساعت هفت هی صدام می کرد و می خوابید خودش ....
..
..
..
آخرم چه تقلبی کردیم ما ... تاحالا سر امتحان SMS بازی نکرده بودیم که کردیم ...
منم در نقش پترس زود از جلسه اومدم بیرون و همه جوابای تستا رو طبق فرمتی که هماهنگ شده بود دادم بالا .... !!!
چه امتحانی بود ... من که فقط نوشتم ...
اومدم بیرون ... همه گیر دادن توی اون همه تند تند چی می نوشتی :))) ...
..
..
..
امتحان خیلی خوبی بود ...
توپه تـــــــــــــوپ .. البته تا وقتی که خلافش ثابت نشده باشه ...

دیروز هم آخرین ... نه اگه وصایا رو امتحان حساب نکنیم ... آخرین امتحانم رو دادم ...
آخرین امتحان نمی دونم بهترین دوران زندگی ...
آخر تموم شد ...
یعنی به وقتی رسیدم که منتظرش بودم ....
حالا می شه زندگی کرد ...

  |  حسین  |    |  ۱۹ تیر ۸۴








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz