back
۱۰ شهریور ۱۳۸۹

Home with no ME !!

هی امروز ، خونه و اتاقم رو بدون خودم مجسم می کردم … اینکه دیگه لپ تاپ روی میزم روشن نیست … روتختی مرتبه … مامان بالش دومم رو گذاشته توی کمد رختخواب ها و فقط بالش خودم سر جاشه … روی میز کامپیوتر دیگه با کیف پولم و سوئیچ ماشین و گوشی و کلید خونه دیگه خر تو خر نیست … کمدم بازار شام نیست …. در و دیوار اتاق دیگه پر از sticky note نمی شه … باور کن ، دلم برای خونه بدون من بدجوری گرفت … اینکه من دیگه نباشم ، پس کجام ؟! … صادقانه بگم ، دلم برای خودم توی خونه تنگ می شه ! …

پ . ن : هر چی مملکته که آدم رو برای رسیدن به ساده ترین حقوقش اینطوری در به در می کنه …
پ . ن : تصویر هم آپ نشد تا همه چیز کامل بشه !!!
پ . ن : ۱۱ شهریور رفتم !

مطمئنم هر کسی که لحظاتش به ساعت بلیط ش نزدیک تر می شه ، یه چیزی رو شیرفهم کشف می کنه … عینهو کشفی که من کردم و همچنان ادامه داره … آدم می فهمه ” خیال می کرده برای خودش کسیه در حالیکه هیچی نیست و نبوده ، و برای دیگران خیلی چیزا بوده اما فکر می کرده که زیادم اهمیت نداره ! ” … همین دوتا تبدیل می شن به یه دودلی ای که مخت رو از کار می ندازه !! … خیلی انرژی می بره راه بیافتی و چمدون ببندی و خدافظی هاتو شروع کنی … سخته آدم از خیالای خوشش بیرون بیاد و تازه با واقعیتی روبرو بشه که برای دیگران چقدر مهم بوده … می فهمی چی می گم ؟! … نه ، فکر نکنم … چون مجبور نشدی که بفهمی !!!

پ . ن : اندی که یه عمری دنبول و دیمبول بلغور کرده ، آخرش می گه : ” رفتم که رفتم ! ” … فقط مثل همیشه با صدای نازک و قر کمر و عشوه ای می گه که تمام رفتن های دنیا می ره زیر سوال !

foto_alitalia
۲ شهریور ۱۳۸۹

one less , many more !

یکی کم می شه و چندتا اضافه ؛ کارهایی که لیست کردم و با sticky زدم به دیوار اتاق که جلوی چشمم بمونه … تمومی هم ندارن … مثل سرهای غول مرحله آخر می مونن که هر کدوم رو که بزنی دو تا دیگه از یه جای دیگه در می آد … روزها توی خیابون ، نظرم رو مردمی جلب می کنند که خیالشون راحتته تا آخر ماه و آخر سال و حتی آخر ده سال آینده ، همین کاری مشغولشون می کنه که الان دارن انجام می دن … حالا یکی مثه من ، نمی دونه ده روز دیگه چه کاری پیش می آد که باید انجام بده … هر فکر و حسی هم می شه نسبت به این داستان داشت ! … خیلی شلوغم ، در حالی که می خوام یه روز برای خودم داشته باشم … برم یه جایی با یه جکی جوونوری ور برم … تازه فهمیدم چقدر کار مونده که انجام ندادم و وقتی هم نمی شه دیگه بهشون برسم …

پ . ن : صحافی هم تموم شد ، فردا امضاءها جمع بشن ، یه هفته وقت دارم مدارکم رو جمع جور کنم برای پله های نردبونی که انگار به پشت بوم نمی خواد برسه !!! … با تمام این حرفا ، از داستان زندگیم خوشم می آد ! .. بازم ۲۲ مرداد ۶۲ بیاد و به دنیا بیام ، همین قصه رو شروع می کنم و ادامه می دم !

notes
۳۰ مرداد ۱۳۸۹

sad but true !!

پسر ، هیچ هیجانی توی وجودم نیست … هر کی دورورم بود و رفت ، روزهای آخر حداقل یه نیم وجبی از زمین فاصله داشت و توی ارتفاع سیر می کرد … اما من چی !! … شایدم از همین الان دارم به بدترین حالتش فکر می کنم که وقتی باهاش مواجه شدم ، یهو نزنم زیرش ! … دوست دارم آروم باشم … مهستی و هایده گوش کنم … محمد نوری بذارم … تا فقط یه کم آرامش به خودم تزریق کنم … هوس چالوس و عارف تمام استخونامو داره می ترکونه … صبح های زود ، حوالی ۴ ، می رم توی تخت … نه اینکه خوابم بیادا ! … چون دیگه وب ایی نمونده که ول نچرخیده باشم توش …

پسر ، هیچ تصوری از آینده ندارم … می دونم می رم و بالاخره باید یه روز ، دیر یا زود ، برگردم … اما این برگشتن ها از اون برگشتن ها و موندن ها نیست … توی مهمونی دخترعموی فسقلی با چنان جدیتی می پرسه : ” حسین، بری برنمی گردی؟ ” … اینقدر جدی که فقط برمی گردم به صورتش نگاه می کنم ! … اینکه خودت رو مسافر بدونی و بدونی که باید حالاحالاها رفت ، ماه آینده رو تار می کنه ، چه برسه به سال آینده رو ! … زندگی آدم ، فقط متعلق به خودش نیست … من سهم خودم رو از خودم غمار کردم … همه ش رو double کردم و الان وسط ه ! … سهم دیگران رو هم عاریت گرفتم که بهشون برگردونم ! … امانت دارم یا نه ؟!؟!

پسر ، زندگی واقعآ همینه ؟! … شاید ماید رو بذار کنار ، اخوان !!! … من می خوام بدونم ، زندگی همینه یا شاید یه چیزه دیگس که فعلآ خودش رو از ما پنهون کرده … اگر خودم با پای خودم جلو نیومده بودم ، سر تا پای هر کی که من رو کشوند به اینجا رو پر از سوال کرده بودم !! … هزار باره !

پ . ن : معنی زندگی هم همین الان از عالم غیب اومد … دارم اینو می نویسم که ایمیل اومد :

” کاربر گرامی
به آگاهی می رساند با توجه به تغییر وضعیت تحصیلی شما در سیستم آموزش ظرف یک ماه آینده شناسه کاربری شما جهت اتصال تلفنی به شبکه دانشگاه تهران غیرفعال خواهد شد. لازم بذکر است امکان دسترسی به سرویس پست الکترونیکی همچنان برقرار خواهد بود.
با تشکر
پشتیبانی سامانه سرویس های شبکه”

- به خودم نگاه می کنم ، دیگه نه به دانلود مقاله از خونه احتیاج دارم ، نه توی هول و هوای دفاع و فارغ التحصیل ام ، اما یک ماه آینده کمه ! … می خوام برم درخواست بدم کارت دانشجویی ام رو با اون آرم آبی نگیرن ازم ! … به درکه و تخت های کنار مسیل آبش احتیاج دارم !!

11091
۲۷ مرداد ۱۳۸۹

چندتا چندخط !!!

- یه وختایی آدما می دونن با سوالاتشون روی اعصاب سوال شونده هستند ، یه وختایی هم با آب و تاب سوال می پرسن و انتظار لحن هیجان زده جواب دهنده رو هم دارن … این بابا … هر وخت منو می بینه ذوق می کنه و داد می زنه ” چند روز ؟!؟ ” … یکی نیست بگه : ” پسرم ، من باید چن بدم (یا اصلآ چی بدم!) تا روزی سه وعده ، ناشتا، بعد ناهار و قبل خواب این سوال نکبتی رو ازم نپرسی ؟! ” …

- ۲۲ مرداد اومد و رفت و تموم شد و خلاص … آدم هر چی بیشتر از بقیه تبریکات تولد دریافت کنه ، بی حس تر می شه نسبت به اون موضوع … البته من آواره این همه رفیق شفیق هستم که نصف شب مسج می دن، توی فیس بوک دیوارنویسی می کنند و حتی توی صندوق پستی آدم ، برنامهء سورپرایز علم می کنند … خواستم بگم ، از سن ما گذشت که دقیقهء اولی که ۰۰:۰۱ می شه و می ریم توی روز تولد، پست چرت و پرت تولد بذاریم و حرف از عمر رفته و این خضعبلات بزنیم … چرا !؟! .. چون ، مرد باید هر روز، روز تولدش باشه … بعــــــــــــــــــــــــــــــــله …

- یه روزه وقت دفاع ست کردم و ۴ ساعته اسلاید درست کردم و در حضور داور و پروژکتور وصل شده به لپ تاپ ، اسلایدها رو ادیت کردم و بدون یه بار مرور پرزنتیشین ، جلوی ۳ (+۲ تا ناخوانده!) دکتر دفاع کردم و فرداش مقاله هم دادم و ۱۹ هم گرفتم و بوسیدم و گذاشتم لب تاقچه !! … The End ! … اما زود برای .K.O نوشتن … خیلی زود !!

bback