somebody who gives something !

و در روزگار هر کسی در هر جایی که باشد ، فردی است که چه دور و چه نزدیک ، معنا می بخشد به ثانیه ها و دقایق و ساعاتی که می گذرد ... معنا می دهد با هر چی که فکرش را کنی ... با وجودش پر می کند تمام جاهای خالی را ... اصلآ بگو مانند آب زلال روان می شود در زندگی ت و پاک می کند تمام کمبودها و پر می کند تمام کاستی ها را ... او باید در روزگار هر کسی وجود داشته باشد ، تا کمتر سنگینی کند بار سختی ها و مشکلات ، بار ناملایمت ها ! ... این طور می شود که زندگی برای زندگی کردن چیزی بیشتر از زندگی است برای گذراندن ... به همین سادگی ، می شود زندگی را رنگی کرد و رنگ زد ، عینه یک رنگین کمان بعد از باران بهاری ... شایدم باران اواخر اسفند ! ... برای اولین بار در زندگی بدون اینکه نگران آینده ای باشم که نیامده ، زندگی می کنم و روزها را رنگی شب می کنم و شب ها را رنگی تر صبح ... نمی خوام به آخرش فکر کنم که آخرش را برای فکر کردن خالی گذاشته اند ...

    حسین  |    |  March 08, 2010




Return Back !!!

رسمآ با خوردن یه هات داگ اصل اورجینال توی ماشین و یه رگبار ریز که ماشین تازه کارواش رفته رو به روز اولش برگردوند ، من هم برگشتم به روزهای عادی ... روزهای خیلی عادی !! ... عادی در حد 3 و نیم سال پیش ... زمانی که روی پایان نامه لیسانس کار می کردم ... الانم رسیدم توی همون مایه ها ، فقط شده تز ارشد ! و الا داستان همون داستانه ! ... بعد مدت ها لم دادیم و موزیکی گوش می کنیم و می نویسم و surfing می کنیم ... نه فعلآ برنامه ای داریم و نه هدفی ... حالا اگه کسی ازم بپرسه "چه خبر!؟" ، اگر بگم "خبری نی ، امن و امان !" ... واقعآ خبری نیست و همه چیز امن و امانه ... دلم می خواد بعد از یه سال و نیم بی کاری و مسائل مالی رو آویزون خونه کردن باز برم سر کار ، اما واقعآ نمی دونم سوال "بعد که چی!؟" رو چطوری جواب بدم ؟ ... با یه پاسخ دلخوش کنی ، یا یه جواب نخودسیاهی ... بالاخره سه ماه هم برای خودش ســـــــــــــــــــــه ماهه ! ... در این مورد هنوز با شرایط ام کنار نیومدم و داستان همون اره است که در (بیب)مان گیر نموده است و عرصه را بر ما تنگ داشته است ... فردا نه ، فرداش روونه اصفهان می شم ... تا ببینم چه به صلاح مملکتمان است ...

پ . ن : الکی الکی این فرانسه خوندن رفت توی پاچم ! ... موندم از کجاش شروع کنم .. اما بازم در حدی نشده که بخوام شروعش کنم ! ...
پ . ن : می بینی !!! ... یه سری سوغات می آری ! ... همه لباس های تیشان فیشان ، همه ، همه مدل غر می زنن به جونم ، که ما بابامون اینطوری لباس می پوشید ، مامانمون اینطوری لباس می پوشید !؟!؟ ... حالا که برگشتم و لباس های عادی اوردم ، " حسین رفته یه عالمه لباس پیرزنی اورده !" مامان به خاله راپورت می ده ... من که آخر نفهمیدم چطوری باید رقصید !

    حسین  |    |  February 27, 2010




Gambling !!!

چند روز پیش :
هدفونم رو ایران جا گذاشتم ... تجربه استانبول واقعآ می گفت که باید حتمآ یه هدست بخرم و بذارم توی گوشم که شنیدن اون همه زبون یه جا با هم آدم رو دیوانه می کنه ... یکی چینی حرف می زنه ، یکی هندی ، یکی فرانسوی ، چند نفری هم انگلیسی حرف می زنن ولی با لهجه ای که صد رحمت به انگولایی ! ... خلاصه اینکه اون ور مرز مهم نیست که چی گوش می کنی ، مهم اینه که یه چیزی توی گوشت باشه که حداقل یه ریتمی و یه موزیکی داشته باشه ... حتی اگه همون انگولایی باشه ! ... خلاصه این شد که یه هدست خریدم با عکس کله اسکلت ... یعنی خوده Rock ه هاااا ... دیگه ساعت 11 شب وقت گشتن برای هدست های درست و حسابی نبود ... الانم که دارم ازش استفاده می کنم می بینم زیادم بد نیست ... با حاله !

امروز :
توی این هوا یه فولدر Hayede bests جواب می ده و لاغیر !!! ...
به این نتیجه تلخ و شیرین رسیدم که زندگیم شده تمامآ یه قمار ... نه اینکه هر چی داشتم و نداشتم رو گذاشته ام وسط ... ولی خیلی چیزا وسط ه ... اوایل که همیشه به بردن فکر می کردم اما الان که دیگه تقریبآ آخرای بازی شده دارم از خود بازی لذت می برم ... هنوز آخرین بازی کن آخرین ورق رو برنگردونده که ببینم چی بردم و چی باختم ... اما دارم با خود بازی حال می کنم ... خوشحالم که بازیم داده زندگی ... حداقل نترسیدم و نشستم دور میز قمار ...

چند روز دیگه :
تمام جاها رو هم اگه آدم سفر کنه ، هیچ سفری اندازه رفتن به اصفهان برام لذت بخش نیست ... آخه برای خوشی ها دلیل دارم نه یکی و نه دوتا ، هزارتا ! ... نیومده می خوام برم ...

    حسین  |    |  February 24, 2010




Heading to ............ .

ویزا درست شد ...بدین وسیله از دوستانی که با تمام غریبه بودنشان طی تماس های متعدد جویای حال من و احوال ویزا و باقی مخلفات سفر می شدند صمیمانه تشکر و قدردانی می گردد ... چند ساعت دیگه بال می زنیم !

پ . ن : وقتی از فرودگاه آتاتورک بلند شدیم ... منظره دریای آبی مدیترانه و حرکت کشتی ها و سقف های قرمز یک دست شیروونی و مناطق سرسبز اطراف استانبول ، همشون من رو به این فکر انداخته بودن که " از این بالا با این همه قشنگی اگه آدم بیافته پایین ، حقه بمیره ! " ...

    حسین  |    |  February 16, 2010




کم کم نگران می شویم !!!

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله ... کمی مانده به اینکه تنها دو روز وقت داشته باشیم برای رفتن و همچنان ویزای بنده معلوم نیست به کدام گلزاری برای چیدن گل سفر نموده ... کم کم نگران می شویم ولی خود را به آرامش دعوت می کنیم ... ما از همان اول عادت داشتیم که مویی همه چیز را صاف و ریس کنیم ... یعنی از همان اوله اول که به دنیا آمدیم ... از آن هنگام که بند نافمان مویی در رفت و دور گردنمان گره نخورد تا الان که باید بین رسیدن و نرسیدن به هواپیما ، باز هم مویی لایی بکشیم ...

پ . ن : عجالتآ ، گوشی دستتان باشد که اگر شرخر خواستیم ، دوستان به کمک بیایند ... نه برای گرفتن پول ... برای گرفتن حال یک عدد دختر سانتیمانتال و یک عدد رئیس ...
پ . ن : شاید اجیر کردن شرخر در راستای خون ما نباشد ... دیگر که می توانیم یک عدد موتوری تیزرو کرایه کنیم و شیشه ای با اندازه 5 متر در 2 متر پایین بیاوریم و در برویم ...
پ . ن : حالمان کمی دارد نگران می شود .. البت کمی !!!!

    حسین  |    |  February 13, 2010




Dangling !

فرموده شدیم که " ویزای شما آماده نمی باشد! " ... عرض کردیم " کی مهیا می گردد ؟!؟! یک ساعت قبل از پرواز آیا ، یا 55 دقیقه قبل از آن ؟!؟! " ... با حالتی عشوه ای گفته شدیم " حالا چه تعجیلی است عزیزم ؟ یوم پروازت کی می باشد ؟ " ... " نمی دانم ! " با لنگ در هوایی جواب پس دادیم ... " این چه حالتی ست ؟! نه به آن نگرانی و تشویش ویزا ، نه به این ندانستن یوم و زمان طیر کردن !! " ... نگاهی تحویل دادیم و جلوس کردیم بر صندلی و ساعتی با آن صندلی چرخ خوردیم و با دسته اش خودمون را بالا و پایین کردیم و در و دیوار را دید زدیم و در آخر فهمیدیم که چه جالب ، بلیط مان نیز کمی آن ورتر از ویزایمان روی هواست ، معلق خوران و آویزان ... مسئول محترمه برای آرام کردن اینجانب به تمامی نازک کاری های صوتی متوسل شده بود که تحویل دادیم : " بعدآ تماس می گیرم " ... " عزیزم ، با پیک برایتان ........ " داشت یک همچین چیزی بلغور می کرد که دیگر جلویش نبودم ....

پ . ن : قهر و ورچیدن لب و لوچه که برای جنس ضعیف می باشد ... من حوصله پیچیدن صدای زیرش را نداشتم دیگر ! ....
پ . ن : کارهایمان بیشتر از چیزی که نگرانمان کند در هم است ... پس بیشتر نگرانی از چه روی ؟!؟!؟

    حسین  |    |  February 10, 2010




Donkey within Donkey !!!

هوای بهار در زمستان و یخمال در آفتاب بسیار سورپرایزکننده ای است ... گمونم از اثرات این همه شعار با مضموم "زمستونم بهاره" و یا "در بهار آزادی لاب لاب لاب" هستش و کاریش هم نمی شه کرد ... دیروز از ساعت 8 صبح تا 8 شب چهار باری اومدم زیر آسمون خدا ... بار اول آفتابی ، بار دوم بارونی ، بار سوم برفی-آفتابی-ابری-بادی و بار آخر هم بادی خالص بود ... با این وضعیت سیاسی مملکت و اقتصادی مردمش و روزگار بهم پیچیده ما ، خب ، غیر از این بود واقعـــــــــــــــــــــــآ جای تجب داشت ... اندر خرتوخری حاضر ، آسمونی با سر و سامون جای زکـــــــی می داشت، واقعــــــــــــــن ها ! ...


پ . ن : به آسمون هم نمی شه اعتماد کرد .... والـــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!

    حسین  |    |  February 06, 2010











   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz